کوچه دو شهید

در گزارش پيش رو، ساعتي را مهمان خانواده مهربان غفاريان بوديم تا پاي درددل هاي بي بي زهرا مرشدي شعرباف، مادر و مرتضي و عبدا...، دوبرادر شهيد، بنشينيم و سري بزنيم به خاطرات جنگ و شنيدن خاطرات دو لاله گلگون کفن اين شهر.  

تا شهدا - در دل کوچه پس کوچه هاي اين شهر نام هاي زيادي هست که بر سينه ديوارها کوبيده شده است تا نه امروز که سال هاي بعد از اين هم کسي با ديدنشان، خاطره 8سال مردانگي را از خاطر نبرد؛ خاطره پسراني که رفتند و مادراني که ماندند تا دلتنگي هاشان را با سنگ مزاري قسمت کنند. خاطره برادراني که سال هاي قبل از آن روزها، يار و رفيق هم بودند و بعد از آن هم شانه به شانه هم نام هم رزم گرفته اند. احمد و محمد غفاريان، دو تن از هزاران شهيد اين شهرند که اهالي محله عيدگاه آن ها را به نام «برادران شهيد» مي شناسند؛ برادراني که حتي در تاريخ شهادت هم شانه به شانه هم ايستاده اند. اين را وقتي درک مي کني که مادرشان مي گويد: «سالگرد شهادت محمد، روز هفتِ برادرش احمد بود». جنگ، شبيه اين قصه ها زياد دارد. قصه اي که انتهاي تمامشان بزرگي بوده و غيرت. در گزارش پيش رو، ساعتي را مهمان خانواده مهربان غفاريان بوديم تا پاي درددل هاي بي بي زهرا مرشدي شعرباف، مادر و مرتضي و عبدا...، دوبرادر شهيد، بنشينيم و سري بزنيم به خاطرات جنگ و شنيدن خاطرات دو لاله گلگون کفن اين شهر.

درباره شهيد احمد غفاريان

پسر چهارم علي اکبر غفاريان که مردم کوچه و بازار او را به نام آشيخ علي اکبر انگشترساز مي شناختند، متولد1343 کوچه عيدگاه در محله پايين خيابان بود. او دوره ابتدايي را در دبستان عسکريه تمام مي کند و هم زمان با تغيير نظام آموزشي و اضافه شدن دوره راهنمايي، پا به مدرسه پهلوي مي گذارد. سه سال بعد هم کسبه و رهگذران بازارچه عيدگاه هر روز او را ديده اند که قدم هايش را سمت دبيرستان هدايت مي شمرده. شايد همين بوده که وقتي از درس فارغ مي شود، دوباره به همين بازارچه برمي گردد و زير سقف يکي از حجره هاي آن مي شود شاگرد مغازه و امين حجره داري به نام آقاي مذهبي. حوالي سال61 بعد از شنيدن خبر شهادت برادر کوچک ترش محمد، ساک سفرش را به نيت جبهه مي بندد تا يکي از سروقامتان ميدان دفاع از ميهن باشد. تقويم جنگ، احمد آن روزها را تا سال63 پيش مي برد. در طول اين مدت دوباري مجروح مي شود اما خانواده را خبر نمي کند و مي گذارد تا قصه جانبازي اش را بعدها ديگران به اهل خانه برسانند. سال63 اما سومين زخم جانبازي او آن قدر کاري مي شود که ديگر نمي تواند بند پوتين هايش را سمت خاکريزهاي جنگي محکم کند و بعد از سپري کردن دوره يک ماهه درمان، پيشوند شهيد مي نشيند کنار اسمش تا بعد از آن، همه او را با اين نام ونشان بشناسند.

احمد غفاريان؛ از اعزام به جبهه تا شهادت

احمد و محمد هردو داوطلبانه و از طريق بسيج اعزام شده بودند. احمد مدتي را در سمت مسئول تبليغات گردان مشغول به کار مي شود. رزمنده فعالي که براي همه نام آشنا، مهربان و شوخ طبع بوده. درباره چگونگي روز شهادتش شنيده ايم که گويا در پادگان مهاباد بوده. حمله که شروع مي شود، همه را از پادگان خارج مي کند و خودش آخرين نفر بوده. دشمن پادگان را مي زند و رزمنده ها بعد از پايان حمله، او را 200متر پايين تر از پادگان در حالي که ترکش به صورت داشته، پيدا مي کنند. ده روز بعد از اين اتفاق، شب شنبه اي بوده که تماس مي گيرند و مي گويند: «احمد مجروح شده» ده روز بي هوش بوده و امروز اين شماره را به ما داده. تلفن از بيمارستاني در اروميه بوده. چند روز بعد احمد در بيمارستان نيروي هوايي تهران بستري مي شود. مادرش مي گويد: «براي ديدنش رفتيم تهران. وقتي رسيديم بيمارستان، ديدم روي تخت خوابيده. يک چشمش باز و ديگري بسته است. گفتم: «چي شده مادر؟» خنديد و به شوخي گفت: «مدرسه موش ها را يادت هست؟ من همان خوش خوابم.» گريه کردم. چشمش نمي ديد. نصف صورتش هم فلج شده بود. دکترها گفتند که قرار است براي مداوا به خارج اعزامش کنند اما خودش راضي نشد. همان تهران عملش کردند. وقتي به هوش آمده، دنبال من مي گشته. هرکسي که دست هايش را گرفته، فقط دست داده بود اما وقتي من دستش را گرفتم، دستم را فشار داد. گريه کردم. چشم هايش بسته بود. با همان حال دست کشيد روي چشم هايش. طوري که به من بفهماند گريه نکنم. اين آخرين باري بود که احمد را ديدم. روز بعد که براي ملاقاتش رفتم، تختش خالي بود. جيغ کشيدم که «پسرم کجاست؟» گفتند: «رفته براي آزمايش» اما هم اتاقي اش گفت: «احمد شهيد شد. آن روز توي بيمارستان غوغا بود. همه گريه مي کردند. يکي برايم تعريف کرد که وقتي بين رزمنده هاي مجروح سيگار قسمت مي کردند، او از آنجا که سيگاري نبوده، جيره اش را مي برده و بين ديگر مريض ها قسمت مي کرده. اگر کسي ناراحت بوده، آن قدر سربه سرش مي گذاشته تا حالش خوش شود و خيلي حرف هاي ديگر».

درباره شهيد محمد غفاريان

متولد1345 در همان کوچه اي است که احمد در آن چشم باز کرده. توي همان کوچه قد کشيده و مي شده است او را شانه به شانه برادرش در دبستان، راهنمايي و دبيرستان ديد اما يک جايي ديگر ادامه نمي دهد. اواخر سال60، پانزده سالگي اش را در شناسنامه دستکاري مي کند تا مهر اعزامي هاي جبهه را بنشاند کنار اسمش. محمد راهي جبهه مي شود اما هرگز براي مرخصي برنمي گردد. چند ماه بعد هم در منطقه سومار شهيد مي شود تا اولين حجله شهيد محله با نام او بسته شود. در تعريفش شنيده ايم که پيش از جنگ در کنار خواندن درس، به کار بنايي هم مشغول بوده و ساعات بيکاري را با آموختن فوت وفن اين هنر پر مي کرده است و الحق که جنگ، دست هايي کارکشته و هنرمند مي خواهد.

محمد غفاريان؛ از اعزام به جبهه تا شهادت

مرتضي غفاريان، درباره چگونگي شهادت برادرش مي گويد: «محمد شناسنامه اش را دستکاري کرده بود؛ والا کسي پسر 15ساله را به جبهه نمي فرستد. از زماني که به قصد منطقه از در بيرون رفت، تا روزي که پيکرش را به خانه آوردند، محمد را نديديم. بين اعزام تا شهادتش چندماهي بيشتر فاصله نبود. درمورد شهادتش هم گفته اند که گويا قرار بوده معبري را باز کنند. اولين کسي که داوطلب مي شود، محمد ما بوده. با چندنفري راهي مي شود اما از آنجا که نقشه معبر اشتباه بوده، پايش روي مين مي رود و به شهادت مي رسد. مادر شهيد اما ابتداي قصه اش با شنيدن خبر شهادت پسرش شروع مي شود: «گفتند: مجروح شده اما به دلم گواه شده بود که شهيد شده. چادرم را سرم کردم و تا خانه پدرم دويدم. به خانه که رسيدم، گفتم: پسرم شهيد شده. فردايش هم رفتيم معراج شهدا و محمد را به خاک سپرديم. احمد و محمد، اخلاق خاصي داشتند. گاهي فکر مي کردم اين ها بچه هاي من نيستند. زيادي خوب بودند. يادم هست وقتي بچه بودند، گاهي نيمه شب ها مي رفتم تا رويشان را بپوشانم. بعضي وقت ها هم سرم را روي سينه شان مي گذاشتم تا صداي قلبشان را بشنوم. يک شب ديدم در رختخواب نيستند. رفتم اتاق کناري و ديدم ايستاده اند به نماز. همان لحظه پشتم لرزيد. با خودم گفتم اين ها زميني نيستند. همان طور هم شد و شهادت، آسماني شان کرد. بعد از آن ها تا چند سال روز و شبم بين خانه و بهشت رضا(ع) مي گذشت. گاهي آن قدر سرم را به سنگ قبر مي زدم و گريه مي کردم که تا مدت ها سردرد بودم اما بعضي، اين ها را نمي بينند و فکر مي کنند که خانواده شهدا چه پول هنگفتي را به اين واسطه دريافت مي کنند، در حالي که اين حقيقت ندارد. داغ فرزند با اين چيزها سرد نمي شود.»

قاب خاطره

راه رفتني را بايد رفت

بي بي زهرا در شرح حال پسرش احمد مي گويد: «بعد از شهادت محمد، انس عجيبي به احمد پيدا کرده بودم. براي همين خيلي پاپيچش شدم که نرود جبهه اما گفت: حساب کن توي اين دنيا ماندم و چندکيلو برنج و روغن هم اضافه تر خوردم. آخرش که بايد بروم. راه رفتني را بايد رفت.» همين بوده که مي رود تا سال63 اسمش بنشيند توي فهرست شهدا و مردم کوچه و بازار از آن به بعد خانواده او را به نام «دو شهيد» بشناسند. همين شناخت هم باعث شد که دو سال بعد از شهادت احمد، مردم محله تابلويي را با نام برادران شهيد غفاريان بسازند و بر سردر کوچه نصب کنند.

محمد همه را حريف بود

عبدا... غفاريان نيز در تعريف برادرش محمد مي گويد: «من خيلي کوچک تر از احمد و محمد بودم اما پدرم دوست داشت ما نماز خواندن را از دوره کودکي شروع کنيم. همين بود که من هم هر صبح با آن ها بيدار مي شدم و نماز مي خواندم. احمد هم مامور اين بود که به من قرآن ياد بدهد. من قرآن مي خواندم و او غلط هاي مرا مي گرفت. بيشتر خاطرات من از احمد مال همان وقت و ساعت روز است اما هروقت ياد محمد مي افتم، فقط يک تصوير جلوي چشمم مي آيد. يادم هست يک روز چند نفر از بچه ها توي کوچه دعوا مي کردند. من گوشه اي تماشا مي کردم که محمد از راه رسيد. او از نظر فهم و شعور و حتي هيکل و قدوقواره جلوتر از هم سن و سال هايش بود. خودش را انداخت توي جمعيت دعوا و سعي داشت آن ها را از هم سوا کند. حتي چندبار مجبور شد تعدادي از آن ها را بزند. يادم هست چهارنفري مي شدند و محمد همه را حريف بود. دوست نداشت کسي حق کسي را بخورد يا به ديگران زور بگويد؛ به خصوص هواي رفقايش را خيلي داشت.

خدايا دومي را هم از ما قبول کن!

مرتضي غفاريان در شرح حال پدرش آشيخ علي اکبر غفاريان مي گويد: «پدرم روحاني بنامي بود و با خيلي از بزرگان آن دوران مثل آيت ا... شيرازي و طباطبايي حشرونشر داشت؛ البته خودش انگشترسازي را پيشه کرده بود. با اينکه بچه بودم، نيمه شب هاي زيادي را خاطرم هست که دروهمسايه زنگ خانه را مي زدند تا مسائل شرعي شان را از پدرم بپرسند. او ما را هم موظف به فراگيري کامل قرآن، تفسير آن و همچنين آموختن مسائل شرعي کرده بود. ما هر صبح بعد از نماز يک سوره از قرآن را حفظ مي کرديم. اين دين داري و اعتقاد پدرم باعث شد وقتي خبر شهادت محمد را آوردند سجده شکر بگزارد و بگويد: «خدايا شکر که يک بچه در راه خدا دادم!» البته من آن روز در خانه نبودم و اين را به چشم خودم نديدم اما وقتي خبر شهادت احمد را آوردند، بودم و ديدم که سر به سجده برد و گفت: «خدايا دومي را هم از ما قبول کن!»

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.