عکس/ شمشیری که مادرم بر کمرم بست

این عکس تاثیرگذار و روح گداز، در حوالی سال 63 یا 64، در جریان اعزام نیروهای داوطلب بسیج به جبهه های نبرد گرفته شده است. مادری در آخرین لحظاتی که دست داده، پیش از حرکت نوجوانش به سوی میدان نبرد، برای آخرین بار، سر او را می بوید و می بوسد.

تا شهدا - این عکس تاثیرگذار و روح گداز، در حوالی سال 63یت 64، در جریان اعزام نیروهای داوطلب بسیج به جبهه های نبرد گرفته شده است. مادری در آخرین لحظاتی که دست داده، پیش از حرکت نوجوانش به سوی میدان نبرد، برای آخرین بار، سر او را می بوید و می بوسد. وقتی این عکس را برای انتشار انتخاب کردم، ناخودآگاه به یاد یکی از روضه خوانی های علامه شهید مرتضی مطهری افتادم که به این قرار است:

«در کربلا، ده یا نُه طفل غیر بالغ شهید شدند. در مورد یکی از آنها تاریخ می‌نویسد: وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ اَبوهُ فی المَعرِکَةِ؛ جوانی که پدرش در معرکه شهید شده بود (ولی نگفته‌اند که پدرش چه کسی بود. یعنی برای ما مشخص نیست).

آمد خدمت ابا عبدالله و گفت اجازه بدهید من بروم به میدان. فزمود: نه. همچنین فرمود: به این جوان اجازه ندهید به میدان برود که پدرش کشته شده است؛ همین بس است و مادرش هم در اینجا حاضر است، شاید او راضی نباشد. عرض کرد: یا ابا عبدالله! اصلاً این شمشیر را مادرم به کمر من بسته است و او مرا فرستاده و به من گفته تو هم برو به راه پدر و جان خودت را به قربان جان ابا عبدالله کن.»





جهان نیوز

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.