خاطره سرادران شهابی فر و دولت آبادی از شهید سید رحمت الله احمدی
به گزارش تا شهدا ، زمین و زمان، کائنات و هستی، خلقت آدم، رسالت خاتم و آیة «الست و بربّکم و قالوا بلی»، همه و همه از خاک تا افلاک در حدیث لولاک مستتر است.
چه زیباست که قره العین رسول(ص) تجسم سورة کوثر، انسیه حورا، فاطمة زهرا(س) از محکمات آفرینش است. سلسله جلیلة سادات مفتخرند که فرزند فاطمه اند؛ خوش به حال آن دسته از این نوادگان که در هستی یا حسینی اند که خلعت سرخ شهادت می پوشند و یا زینبی که رسالت بردوش قیام آزادی خواهی و آزادگی حسین اند.
در تاریخ تولد شهید احمدی حکایتی شنیدنی است. سی ام شهریور 1348 متولد می شد و بیست و نهم و سی ام شهریور 1359 حادثه و نبردی نابرابر شروع می شود و این مقدمة میلاد دوم وی بود.
در روستای کوشک سفلی، از توابع شهرستان بویراحمد در خانواده ای از سادات ده برآفتاب و ارادتمند اهل بیت، دیده به جهان گشود. وجه تسمیه نام وی چه نیکوست. نامش را رحمت الله نهادند؛ وی رحمت را از بادة محبت در حجله گاه شهادت نوشید و چه رحمتی بالاتر از شرب شهد شهادت.

وی بخشی از تحصیلات ابتدایی اش را دور از خانواده و خارج از زادگاهش سپری کرد، زیرا در آن زمان زادگاهش فاقد مدرسه بود. سال های پایانی ابتدایی را در مدرسه ای که در روستایشان تأسیس شد به پایان رساند و برای گذراندن دوران راهنمایی راهی ده برآفتاب در دامنة دنا شد.
رفت تا صلابت، پایداری و سربلندی را از دنا و سفید رویی را از برف به ارث برد و در سایه سار بلوط کهنسال به ابدیت بیاندیشد و از شقایق زار حاشیه یاسوج روانه مدرسه گردید و این روزگار هم زمان با شروع انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام(ره) بود.
وی با هم سن و سال هایش در راهپیمایی ها حضور پیدا می کرد. در خاطراتش آورده اند که همراه شهید کاظمی در یک اقدام شجاعانه عکس شاه ملعون را پاره و شروع به ابراز انزجار خود نمودند. این کار باعث شد ابتدا شهید کاظمی و سپس ایشان از مدرسه اخراج شوند.
وی در سال 1361 با دستکاری شناسنامه اش به عنوان بسیجی عازم جبهه گشت. در تاریخ 16 اردیبهشت 1362 به عنوان پاسدار رسمی وارد سپاه و در لشکر 19 فجر گردان حضرت زینب(س) با فرماندهی شهید باقر سلیمانی مشغول به خدمت و پس از تشکیل تیپ48 فتح استان و نیاز به ایشان وارد تیپ 48 فتح شد. پس از مدتی کوتاه با وجود کم سن و سال بودنش با قابلیت هایی که داشت و شایستگی هایی که از خود نشان داد، معاونت گردان یا زهرا(س) را عهده دار شد.
این سرو ناز قامت و این رزمنده سرخ سرانجام و سید نجیب و شریف در تاریخ 5 دی ماه 1365 در کربلای4 مورد اصابت بمب های شیمیایی عراق قرار گرفته و در بیمارستان شهید لباف نژاد تهران بستری شد. روح بلند و ارادة عظیمش تسلیم این گونه حوادث نمی شد و باز دیار دوست و کربلای دوم را همچنان کعبة آمال خود می دانست و به آن دیار برگشت.
شهید والامقام در 29 فروردین 1366 با انجام سنت حسنه ازدواج، خانوادة حدید خود را بنیان نهاد. حاصل این پیوند یک دردانه دختر و دو سرو قامت پسر می باشد، که هم یادگار پدر و رسالت بردوش آن مسافر فرش به عرشند و هم امین مادری صبور، شکیبا و نجیبند.
سید رحمت الله رحمتی، در تاریخ 24 تیرماه 1366 مجدداً مجروح شده و پس از بهبود نسبی به سنگر خود در جبهه، باز می گردد.
پس از پایان جنگ تحمیلی بنابه دستور فرماندهی هرجایی که تیپ 48 فتح مأموریت داشت، ایشان حضور داشتند. یک سالی همراه با خانواده در شهرک شهید چمران از توابع شهرستان شوشتر ادای وظیفه نمود. مدت دو سال و اندی نیز در شهرستان سردشت از توابع آذربایجان غربی مشغول خدمت شد. در تمام این ایام یعنی از 5 دی ما به وابسته درد و رنج ناشی از شیمیایی شدن و سرفه های پی در پی و آثار طاقت فرسا و جانگداز این سلاح مرگ بار درد می کشید ولی لب به شکایت نمی گشود. تا اینکه بنابه درخواست مسئولین سپاه، مسئولیت دفتر حوزة نمایندگی ولی فقیه در تیپ 48 فتح را عهده دار شد.
کارآمدی، شایستگی، امانت داری، صداقت و سجایای اخلاقی و مکارم انسانی ایشان سبب می شود که مسئولیت دفتر فرماندهی تیپ مستقل 48 فتح را نیز به وی واگذار نمایند.
صداقت در گفتار، دقت در رفتار، وظیفه شناسی و کارآمدی وی باعث شد که در سال 76 به حوزه نمایندگی ولی فقیه در آماد و پشتیبانی نیروی زمینی سپاه پاسداران منتقل شده و مسئولیت دفتر آن حوزه را نیز بپذیرد.
اما آثار جراحات ناشی از شیمیایی شدن این بسیجی مخلص، سید مهربان و پاسدار مخلص و بی ریا که تمامی دار و ندارش را در طبق اخلاص نهاده بود تا از اسلام و اندیشه های حضرت امام(ره) و ایران اسلامی دفاع نماید، در اوایل سال 1379 به اوج رسید و در بیمارستان بقیه الله(عج) بستری و مورد عمل جراحی قرار گرفته و در اردیبهشت ماه همان سال تحت شیمیایی درمانی و پرتو درمانی قرار گرفت.
وی مثل دنا صبور بود، دلی به وسعت دریا داشت، خم به ابرو نمی آورد منتظر وصال دوست بود. تا جایی که اثرات این صلاح کشنده سبب شد که راه تغذیه از دهان مسدود و از خوردن و آشامیدن بازماند. اما در این صحنه که برای همگان درد آور و نگران کننده بود، خود به بستگان و نزدیکان نوید بهبودی می داد. با سختی ها ساخت و تا آنجا که برایش میسر بود دیگران را به زحمت نمی انداخت، زیرا خود رحمت خدا بود و همواره ورد زبانش ائمه، ابوالفضل عباس(ع) و مادرش فاطمه زهرا(س) بود.
سرانجام در ایام فاطمیه در تاریخ 6 شهریور ماه 1380 دعوت مادرش، ام ابیها(س)، را لبیک گفته و رهسپار دیار باقی گشت. روحش شاد و یادش گرامی باد.
وصیت نامه شهید سید رحمت الله احمدی
پروردگارا، کریما، رحیما، داور، ای محبوب محبان، ای معشوق عاشقان، ای غیاث المستغیثین، ای پناه بی پناهان، ای درمان دردمندان، ای سرمایه و غنای مستمندان، ای امید امیدواران، ای نوای بی نوایان، ای نیاز نیازمندان، ای نجات گمراهان، ای روشنی بخش دل عارفان، ای فروغ قلب خالصان، ای قبله مخلصان، ای عطابخش گدایان، ای جلیس ذاکران، ای انیس شاکران، کدام جستجوگر به جستجویت برخاست و تو را نیافت؟ و کدام عاشق دلباخته به درگاه لطفت آمد و به وصال تو نرسید؟ آنانکه در این دریای پرخروش حیات به جستجویت برخاستند تو را یافتند و آنانکه به عشق دیدارت با پای دل به سویت آمدند با دیده جان به دیدارت نائل شدند، عارفان عاشق در تمام سیر حیات چشم به هم زدنی از تو غفلت نکردند و لحظه ای بی یاد تو به سر نبردند، یار و یاوری جز تو نگرفتند و به کسی غیر از تو تکیه نکردند و روی به سرائی و کویی جز کوی عشق تو نیاوردند.

ای خدا ما را ببخش به خاطر شاکر نبودنمان و ما را ببخش به خاطر قدردانی نکردن از نعمت هایت و ما را ببخش به خاطر بی اعتنایی به احکام و دستوراتت و ببخش ما را به خاطر فراموش کردن خودمان که چه بودیم و چه شدیم و چه خواهیم شد.
خوشا به حال کسانی که در تمام احوال، اخلاص خداوند را فراموش نکنند و تمام کارهای خود را مخلصانه برای خدا انجام دهند که این کار باعث رها شدن از بند شیطان و نجات پیداکردن از آتش جهنم می باشد. بدانید که اخلاص محک شناخت متقی و مؤمن است لذا اخلاص در امور را پیشه کار خود قرار دهید.
کلامی با سپاه و پرسنل غیور تیپ 48 فتح
خدایا تو شاهد باش خدمت در سپاه از بهترین افتخارات من و زندگی با رزمندگان و دلاورمردان جبهه های حق و سنگرهای غرب و جنوب و سبز قامتان 48 فتح از شیرین ترین دوران عمر کوتاه من بوده است.

خدایا تو می دانی هرچه از کار خسته تر می شدم خوشحال تر بودم و هرچه رنجیده خاطر می شدم امیدوارتر چرا که اعتقاد داشتم ساخته شدن در سختی هاست. از همه پاسداران تیپ48 فتح و پادگان بلال حبشی تهران می خواهم اگر در وظایف کوتاهی کرده و احیاناً مرتکب اشتباهی شدم به بزرگواری خودشان ما را حلال کنند. «در پایان از شما می خواهم اگر کسی باشم که بتوانم توصیه ای بکنم، علی زمان خودمان را نگذارید تنها شود و هرچه بر علی ابن ابی طالب(ع) گذشت دوباره تاریخ تکرار می شود و مظلوم و مظلومیتی دوباره در تاریخ ذکر شود، هرکه با سید علی خامنه ای باشد سعادتمند است. خوشا به حال آنکس که توفیق شمشیر زدن در رکاب رهبری همچون سیدعلی را دارد.
والسلام
ارادتمند همه شما سید رحمت الله احمدی
خاطرات همسر شهید
نحوه مجروحیت
آقا سید در تاریخ 5 دیمته 1365در بمباران شیمیایی در عملیات کربلای 4 مجروح و به بیمارستان صحرایی و از آنجا به بیمارستان شهید لبافی نژاد منتقل می شود. در اثر این بمباران چهره ایشان به قدری تغییر کرده بود که حتی برادر ایشان او را نشناخت و تنها از طریق ساعتی که به وی هدیه داده بود، توانست ایشان راشناسایی کند. پس از مدتی آقا سید را به یاسوج آوردند. او بسیار سرفه می کرد و هنگام سرفه، بسیار اذیت می شد. با سردی هوا، بر شدت سرفه هایش افزوده می شد و رنگش سیاه می شد و دانه های قرمز از پوستش بیرون می زد، با این حالت مرتب به ما دلداری می داد و می گفت: ناراحت نباشید این هم یک یادگاری از جنگ است تا برای همیشه یادمان باشد که کی بودیم و چه کردیم. شهید به هنگام مجروحیت از روحیه بسیار بالایی برخوردار بود و با وجود آسیب بسیار شدید از حمله شیمیایی، کوچکترین خللی در اراده قوی و استوار او پدید نیامده بود و با وجود صدمه شدید، مجدداً در سال 66 به جبهه برگشته و این بار از ناحیه ساق پا، دچار آسیب دیدگی شدید شد. اعزام به جبهه ایشان پس از هر بار به دست آمدن سلامتی اندک، ادامه پیدا کرد تا پایان جنگ.
بهترین همسر، بهترین فرزند و...
همسرم انسانی متواضع و صادق بود . در طول زندگی مشترک ، همیشه مورد احترام ایشان بودم و این برای من بسیار حائز اهمیت بود .
به یاد ندارم زمانی را که وارد منزل شده باشم و آقا سید پیش پای من، به احترام من، بلند نشده باشد و حتی زمانی هم که به عنوان مجروح در بیمارستان بستری بود و روی تخت خوابیده بود، با آن همه درد و ناراحتی به محض دیدنم، به حالت نیم خیز، برای ادای احترام بلند می شد. این کار ایشان نه به خاطر جلب توجه و از روی ریا بود بلکه این اعتقاد قلبی و باور آقا سید بود. او معتقد بود که پیامبر(ص) فرموده است: هر کس به همسرش نزدیکتر باشد، به من نزدیکتر است. من در زندگی با آقا سید، رفتار علوی را به چشم دیدم و اکنون نیز با یاد آوری روزهایی که در کنار همسرم داشتم، احساس غرور می کنم. می توانم بگویم که ایشان مطیع ترین فرزند برای پدر و مادر و بهترین برادر برای خواهران و برادران دیگر خود و بهترین همسر برای من و بهترین پدر برای فرزندان خود بود.

خاطرات شهید از زبان سرادر دولت آبادی
اذان در جلسه
شهید احمدی را می توان به عنوان یک الگوی تمام عیار اخلاق برشمرد.او محسناتی داشت که برای همه ما درسی بزرگ به حساب می آمد. سیرت زیبای او،صورتی دوست داشتنی و زیبا به او بخشیده بود. استواری و استقامت او در راهی که پیش گرفته بود ما را بر آن می داشت تا به او به چشم یک اسوه بنگریم. از اعتقادات مذهبی اش سرمشق می گرفتیم؛ از نمازهای سر وقتش، از نوحه سرایی های دلنشینش، از دعاهای پر سوز و گدازش روحیه می گرفتیم. میزان پایبندی شهید در به جا آوردن واجبات به حدی بود که اگر در یک جلسه مهمی بودیم و وقت اذان می شد ایشان بدون هیچ تعارفی در وسط جلسه شروع به اذان گفتن می کرد و با این کار به همه می فهماند که بر پایی نماز اهم بر این قضایاست. باشنیدن صدای اذان او، همه جلسه را به قصد انجام دادن این مهم ترک می کردیم. در واقع شهید با این کارش سعادت بزرگی را نصیب ما می کرد که همانا نماز سر وقت بود.
پشت سر اما جلوتر از ما
در سال 67 طی مأموریتی جهت تصرف جبهه زید، به جنوب رفتیم، گردانی که دست ما بود، گردان حضرت زهرا(س) بود. من از شهید احمدی خواستم که بچه ها را برای رفتن به خط، آماده کند .آن موقع که عراق خط رامی گرفت تمام مسیر را مین گذاری می کرد. من به شهید گفتم: ما آرام آرام حرکت می کنیم، شما هم پس از آماده شدن به ما ملحق شو. ما شروع به حرکت کردیم. در مسیر، ماشینی را دیدیم که جلوی ما با سرعت در حال رفتن بود. سرعت آن به قدری زیاد بود که از نظر ما ناپدید شد. ما به خاکریز رسیدیم. با احتیاط کامل از مینها رد شدیم .در همین حال ناگهان یک نفر راجلوی خود دیدیم که آرام آرام به سوی ما می آید. به بچه ها آماده باش دادیم چون فکر می کردیم عراقی است، نزدیک آمد. درکمال تعجب مشاهده کردیم که شهید احمدی است. به او گفتیم که منتظر بودیم شما از پشت سر به ما ملحق شوید چطور جلوتر از ما به اینجا رسیدی ؟
گفت: همان لحظه که به من گفتی گردان در حال رفتن به خط است ، من هم آماده شدم و به راه افتادم انگاریک نفر دست مرا می کشید وبه جلو می راند. خودم هم متوجه نشدم چطور اینجا رسیدم.
خاطره حجت الاسلام علی اصغر شیرمحمدی از شهید احمدی
تا بع مقررات
آقا سید اهل تکلیف بود ودر سلسله مراتب،تابع قانون ومقررات0فرمانده اش نقل می کرد که اگر قصد متنبه کردن سید را داشتم، او را به خدا واگذار می کردم. آن وقت بود که سید ما نند ماری به خود می پیچید و اشک از چشم هایش جاری می شد. غرق در تفکر شده بود و به کارهایی که انجام داده بود فکر می کرد . آنها را سبک و سنگین می کرد. خود را ارزیابی می نمود تا عیب کارش را بیابد و در رفع آن بکوشد .
خاطره سرادر شهابی فر از شهید احمدی
دفاع از خاکریز با تمام قدرت
شهید در طول 8 سال دفاع مقدس، شهامت و شجاعت خاصی از خود نشان می داد. یادم می آیدسال 66 در ارتفاعاتی در منطقه عملیاتی واقع در خاک عراق ، خاکریزی بود که گروهان جهت مقابله با تحرکات دشمن در آنجا مستقر شده بود . یک روز ساعت تقریباً12 ظهر بود که دشمن شروع به آتش بسیار سنگین بر روی نیروهای مستقر در خاکریز نمود. تعداد زیادی از این نیروها شهید و تعدادی هم به کوه های جنگلی پناه بردند. پس از این پاتک، از طرف فرماندهی دستور رسید که نیروهای تازه نفس جایگزین شوند. به دنبال این دستور، ما به همراه تعدادی از نیروهای بسیجی و سپاهی اعزام شدیم . وقتی به منطقه رسیدیم، هنوز تعداد بسیار اندکی در حال مقاومت بودند. شهید احمدی نیز با شجاعت تمام و با قدرت هرچه تمامتر در پاسخ گویی به آتش عراقی ها بود. او از دیدن ما خوشحال شد و همچنان به تیر اندازی ادامه داد که سرانجام در همان منطقه برای چندمین بار مجروح گردید.

خاطره حجه السلام و المسلمین مصلحی از شهید احمدی
کشف راز در تونل های برفی
آقا سید به خاطر تواضع خاصی که داشت مجروحیت خود را از همه پنهان می کرد. در عملیات ماؤوت که در داخل خاک عراق اجرا شده بود، من متوجه شدم که آقا سید یک مجروح شیمیایی است. در این عملیات ، درآن هوای سرد کشنده، نیروها مجبور بودند از تونل های برفی عبور کنند و از آنجا که مجروحیت شیمیایی در هوای سرد عود کرده و شدیدتر می شود، آقا سید در این عملیات، با آن سرفه های شدید و سیاهی چهره به هنگام سرفه ها دیگر نتوانست این موضوع را پنهان کند. در آنجا بود که من متوجه مجروحیت ایشان شدم و بلافاصله قضیه را با مسئولین در میان گذاشتم که مراقب ایشان باشد. چون خودش که به هیچ وجه به این امر توجه نمی کرد و مأموریت هایی که به وی واگذار می شد را با عشق و علاقه خاصی انجام می داد.
خاطره سید حسن غلامی از شهید احمدی
بوسه برپای بسیجی
در دوران دفاع مقدس به همراه شهید در پادگانی در شوشتر بودیم. قرار بود به خط مقدم اعزام شویم. در آن گیر ودار ناگهان متوجه شدم که شهید در حال نزدیک شدن به یک رزمنده بسیجی است که قبلاًبا وی مشکلی پیدا کرده بود. خیال کردم می خواهد تلافی کند و او را از رفتن به خط، محروم کند اما خیلی زود به اشتباهم پی بردم چرا که دیدم آقا سید، پوتین های آن رزمنده را از پایش در آورد و پاهای او را بوسید و گفت : چون در حال اعزام به خط مقدم هستم ، نمی خواهم که کدورتی بین ما باشد. آمدم تا از شما حلالیت بطلبم. همه تحت تأثیر این حرکت قرارگرفتند و من برخود بالیدم که در کنار ایشان به میدان مبارزه می روم.
تصاویر برگزیده از شهید سید رحمت الله احمدی را در زیر مشاهده نمایید.
صبح زاگرس
ثبت دیدگاه