ماشینهای خط آبی که به پایتخت نرسید
به گزارش تا شهدا، هنوز زمان زیادی از پذیرش قطعنامه جنگ ایران و عراق نمی گذشت که خبر رسید دشمن دوباره حمله کرده است. مرداد سال 67 منافقین وقت را مغتنم شمرده بودند تا به اصلاح خودشان ارتش آزادی بخش را جایگزین دولت جمهوری اسلامی کنند. با همین توهم از غرب کشور حرکت کرده و قصد داشتند تا 72 ساعت خود را به تهران برسانند. اما این خیال باطل تا ابد به تاریخ پیوست. آنچه خواهید خواند خاطرات صفدر لک از رزمندگان جنگ تحمیلی است که دیده های خود را از عملیات مرصاد اینگونه روایت میکند:
***
شب به مقر گردان مالک که یکی دو کیلومتر بالاتر از بهداری لشکر بود رفتم به چادرها رسیدم. تعداد کمی نیرو در چادرها بود. صبح روز بعد دوباره خواستم به بالای ارتفاعات برم که غلام جهانشاهی گفت: بیا با این چند نفر مقداری مهمات به بالای کوه برای بچه ها ببرید. من علاوه بر مهمات یک کلمن آب سرد و مقداری نان و کمپوت و کنسرو بردم که با مشقت فراوان به بالای کوه رسیدم.
در حین حرکت به همان گردان انبیا که روز قبل در حال حرکت به تنگه چارزبر بود برخوردیم که اکثرا مجروح و سالمها نیز در حال حمل شهدا و مجروحانشان به عقب بودند. اکثرا دل و دماغ نداشتند، ظاهر چند نفر از نیروهایشان به شهادت رسیده بودند مجبور شدیم از میان چادرهای خالی از نیروی قرارگاه لشگر ویژه پاسداران عبور کنیم که البته تمامی نیروها آن به جلو رفته بودند و در چادرها کسی نبود!
عقیل مرزبان از برگشت ما بسیار خوشحال شد و گفت: کار خوبی کردید که کنسرو و آب آورده اید.
غروب با دوربین علی احمدی فرمانده گردان از بالای گردنه ستون عظیم خودروهای منافقین که همگی با یک خط آبی روی ماشینها را رنگ زده بودند و بالای همه نیز بدون استثنا پرچم ایران با آرم شیر و خورشید زده بودند تا از خودروهای سپاه و ارتش قابل تشخیص باشند و با انواع سلاحهای سنگین و نیمه سنگین که پشت سرهم مانده بودند را دیدم گفتم: خدا یا ما با اسلحه کلاش چه جوری میخواهیم فردا در مقابل اینهمه سلاح سنگین بمانیم.
اینها افرادی بودند که مثل عراقی ها نبودند چرا که عراق می خواست بخشی از خاک ما را ضمیمه خاکش کند ولی اینها قصد داشتند تا تهران بروند و نظام اسلامیمان را ساقط کنند. صدها توپ و تانک چرخدار بریزیلی، آمبولانس، بیمارستان سیار، آزمایشگاه سیار، کامیونهای پر از مهمات و آب و غذا در ستون چند کیلومتری کاملا پیدا بود تا چشم کار میکرد ستون ادوات و نیروهای منافقین بود، تعدادی از بچه میگفتند ما با اسلحه کلاش چه جوری به جنگ این همه توپ و تانک میخواهیم برویم؟!
عقیل مرزبان گفت: خدا بزرگ است. علی احمدی نیز گفت: ما هشت سال در مقابل تمام دنیا ماندیم این وطن فروشان که چیزی نیستند، نیروهای منافقین تمام جاده را تحت کنترل داشتند و تیپها و یگانهایشان در کنار جاده بودند. علرغم گرمای روز، شب بالای ارتفاعات بسیار سرد بود. علی احمدی فرمانده گردان نیز با صورتی آرام و متبسم از یکایک نیروهای باقیمانده سرکشی کرده و به آنان قوت قلب میداد.
صبح که هوا کاملا روشن شد حضور تاثیر گذار عظمت نیروی هوایی و هوانیروز ارتش بار دیگر برای همه ما روشن شد گر چه من در کردستان تاثیر هوانیروز را در جابجایی نیرو مهمات و مجروحین و تسلیحات دیده بودم ولی در آن لحظات حساس و کمبود نیرو و امکانات، هجوم به ستون منافقین دیدنی بود.
ابتدا چند فروند اف 4 اقدام به بمباران ستون نظامی منافقین کردند، سپس بچههای هوانیروز به فرماندهی شهید صیاد شیرازی در آن روز چنان مقتدرانه عمل کردند که تمامی ستونها با آن عظمت در آنی نابود شدند و دنیایشان شد آخرت یزید. اکثرا منافقین با دادن تلفات سنگین مجبور به فرار با پای پیاده یا ماشینهای سالم شدند و بار دیگر فرماندهی سردار گمنام عملیات مرصاد صیاد شیرازی حماسه ای شگرف را برای جمهوری اسلامی رقم زد که این کینه ای عمیق دیگر از صیاد به دل منافقین شد!
با عقیل مرزبان و تعدادی از دوستان به پایین جاده اسلام آباد کرمانشاه جهت پاکسازی باقی مانده نیروهای احتمالی جا مانده منافقین آمدیم. نیروهای دیگر تیپ و لشکرها در اطراف ستون منافقین مستقر شده بودند و شروع به نابودی افراد باقی مانده کردند.
در اطراف تنگه اجساد پراکنده بودند و بعضاً خودروها به هنگام عقب نشینی از روی اجساد خودشان عبور میکردند. در نزدیکی تنگه در زیر پل اجساد روی هم انباشته شده بود و مابقی نفرات بهت زده و سرگردان بدنبال پیدا کردن سنگر و جان پناهی بودند به محض نزدیک شدن ما به خودشان خود را از ناحیه صورت با نارنجک منفجر میکردند.
جنازه دختران و پسران 20 ساله به عشق فتح ایران و تهران با شعار آزادی ایران به جبهه آمده بودند ولی اسلحه هایشان را به سمت هموطنان غیرتمند خود گرفته بودند و بعد از آن همه شرارت با خواری و خفت جان داده بودند. بعضی از اینها از کشورهای اروپایی جمع آوری شده بودند و به آنها گفته بودند که شما از وضعیت ایران خبر ندارید به محض ورود به شهرها مورد استقبال شدید مردم قرار میگیرید و تازه شما کادر تیپ و لشکرها هستید و نیروهای شما در کرمانشاه و شهرهای دیگر منتظر وصل به شما هستند.
از یکی از اسرا که بچه گیلان بود پرسیدم چرا فکر میکردید راحت به تهران میرسید، پاسخ داد: «مریم رجوی و دیگر فرماندهان به ما گفته بودند هیچ مقاومتی در ایران صورت نمیگیرد و شما براحتی به تهران میرسید.» ولی بر عکس از مقاومت مردم آنچنان مستاصل شده بودند که اقدام به فرار کردند و آنهایی که مجروح شده بودند اقدام به خودکشی می کردند.
آنقدر منافقین مغز این جوانها را شستشو داده بودند که حتی وقتی خود را در محاصره ما می دیدند و یا راه فرار نداشتند با نارنجک صورت خود را منفجر میکردند که قابل شناسایی نباشند و یا بلافاصله قبل از دستگیری سیانور می خوردند تا زنده اسیر نشوند. دختران منافق با روسریهای رنگی و لباسهای نظامی به عشق فتح تهران به منافقین پیوسته بودند.
به آنها گفته بودند در تمامی شهرهای ایران نیروهای مجاهد مستقر شده و از آنها حمایت می کنند در حالیکه اینها همه دروغ و رویا بود. چرا که تنفر ملی از مجاهدین خلق کشور را فرا گرفته بود با تعدادی از دوستان جهت پاکسازی مسیر بطرف جاده اسفالت حرکت کردیم، مقداری از لباسهای نو و استفاده نشده داخل ماشین تدارکات را بعنوان یادگاری برای خود برداشتم.
انبوه اجساد سوخته و جزغاله شده منافقین در کنار خودروها و نفربرهای سوخته در اطراف جاده که قابل شناسایی نبودند پر بود. اینها کسانی بودند که به امید بازگشت به آغوش گرم خانواده و دیدار با عزیزان خود شهرهای اروپا را با همه زیباییهای ظاهریش رها کرده بودند و حتی تعدادی برای بستگان خود سوغات بهمراه داشتند. در این عملیات 40 درصد از نیروهای منافقین نابود شدند.
بر اثر مقاومت ضعیف آخرین باز مانده های منافقین تعدادی دیگر از بچه ها زخمی شدند که ترکشی ریزی نیز به زانوی پای راست من خورد که خیلی مهم نبود و من به آن اهمیت ندادم چرا که در کربلای 5 بیش از چهل عدد از این ترکشها به من اصابت کرده بود که البته سال بعد این ترکش ریز بر اثر جابجایی مشکلات زیادی برای زانویم ایجاد کرد که تاکنون چندین عمل جراحی روی آن صورت گرفته است.
تعدادی از نیروهای سپاه در حال جمع آوری غنائم جهت تیپ و لشکر و واحدهای خود بودند که بچه های گردان مالک مقداری تجهیزات به غنیمت گرفتند که یکی از آنها ضد هوایی چهار لول بود که به پشت لندکروز بسته شد و هنگامیکه وارد محل استقرار گردان مالک شد به علت تصادف چرخ ضد هوایی با تانکر منبع آب متاسفانه تانکر آب روی پای دکتر حمید ملکی افتاد و پایش شکست و با کمک مرحوم حمیدرضا لک و علی صادقی و غلامرضا صادقی او را به بهداری رساندیم که به کرمانشاه اعزام شد.
آقای عبدالرحیم اسکندری فرمانده گردان ادوات گفت: محمد علی فلاحی و کوشکی دیدهبان گردان ادوات به شهادت رسیده اند و از سرنوشت شهید علی اصغر عباسی اطلاعی ندارم و احتمالا لهراسب نوری نیز مجروح شده است.
ادامه دارد...
- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930512000622#sthash.ygxU3UXQ.dpuf
ثبت دیدگاه