وقتی یک شهید با چشم باطن همه چیز را می بیند
«علی نجیب زاده» در خاطره خود که در کتاب «لحظه های آسمانی»(دفتر اول) درج شده، به نقل از مادر این شهید می افزاید:
مادر حسین می گفت: وقتی حسین شیمیایی شد و در بیمارستان شهید لبافی نژاد در تهران بستری شد، به عیادتش رفتم، در سالن بیمارستان بدنبال اتاقی می گشتم که در آن بستری بود، وقتی از جلوی اتاقش رد شدم و در حالیکه نمی دانستم در آن اتاق بستری است، یک مرتبه صدای حسین را شنیدم که گفت: مادر من اینجا هستم، بیا اینجا.
برگشتم و داخل اتاق را نگاه کردم، دیدم حسین روی تخت خوابیده است در حالیکه به دلیل سوختگی صورت، چشمهایش را باندپیچی کرده بودند.
وقتی دیدم چشمهایش را بسته اند، تعجب کردم که با چشم بسته چطور مرا که از کنار اتاقش رد می شدم، دید و صدا کرد، فرد آشنایی هم که مرا بشناسد در کنار او دیده نمی شد.
من هم که سر و صدایی نکرده بودم تا حسین توسط صدا مرا بشناسد.
از خود حسین پرسیدم: چطور مرا دیدی؟ چه کسی به تو گفت، من به بیمارستان آمده ام؟
حسین گفت: مادر فراموش کن، چیزی از من نپرس.
من اصرار کردم و گفتم، تو باید به من که مادرت هستم، این را بگویی.
حسین گفت: مادر از همان ساعتی که تو از کرمان راه افتادی و به طرف بیمارستان آمدی، آمدنت را حس کردم.
مادر حسین می گفت: حسین حتی نشانی نوع و رنگ ماشینی را که من با آن از کرمان به طرف تهران حرکت کرده بودم، برای من بیان کرد.
ثبت دیدگاه