شهید عباس بابایی؛ تو ، عشق دوم مني !

گفت : تو عشق دوم مني ، من مي خواهمت ؛ بعد ازخدا . نمي خواهم آن قدر بخواهمت كه برايم مثل بت شوي ...
شب رفتن به سفر حج ، در خانه كوچكمان ، آدم هاي زيادي براي خداحافظي و بدرقه جمع شده بودند.
صد و چند نفري مي شدند . عباس ، صدايم كرد كه برويم آن طرف .
از خانة سابقمان تا خانة جديدمان كه قبل از اين كه خانة ما بشود ، موتورخانة پايگاه بود راه زيادي نبود .
رفتيم آن جا كه حرف هاي آخر را بزنيم . چيزهايي مي خواست كه در سفر انجام بدهم . اشك ، همة پهناي صورتش را گرفته بود .
نمي خواستم لحظه رفتنم ، لحظة جدا شدنمان تلخ شود . گفت : مواظب سلامتي خودت باش ، اگر هم برگشتي ديدي من نيستم ....


اين را قبلاً هم شنيده بودم . طاقت نياوردم . گفتم : عباس چه طوري مي توانم دوريت را تحمل كنم ؟ تو چطور مي تواني ؟ 

هنوز اشكهاي درشتش پاي صورتش بودند . 
گفت : تو عشق دوم مني ، من مي خواهمت ؛ بعد ازخدا . نمي خواهم آن قدر بخواهمت كه برايم مثل بت شوي .
ساكت شدم . چه مي توانستم بگويم ؟ من درتكاپوي رفتن به سفر و او.... گفت : مليحه ! كسي كه عشق خدايي خودش راپيدا كرده باشد ، بايد از همة اينها دل بكَند . اتوبوس منتظر آمدنم ، بود . 
همه سوار شده بودند . بالاخره بايد جدا مي شديم . آقايي كه كنار اتوبو س مداحي مي كرد و صلوات مي فرستاد ،
يك باره گفت : براي سلامتي شهيد بابايي صلوات . پاهايم ديگر جلو نرفتند .
برگشتم به عباس گفتم : اين چه مي گويد . گفت : اين هم از كارهاي خداست .
لحظة آخر از قاب پنجرة اتوبوس او را ديدم كه سرش را بالا گرفته و آرام لبخند مي زد .
يك دستش را روي سينه اش گذاشته و دست ديگرش را به نشانة خداحافظي برايم تكان مي داد . 
اين آخرين تصويري بود كه از زنده بودنش ديدم . 
بعد از گذشت اين همه سال ، هنوز آن لبخند آخري اش را فراموش نکرده ام .

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.