بازتاب پرواز 655 - نامه به ويل راجرز - فرمانده ناو وينسنس
اين پيام تنها هشداري است براي جلوگيري از تکرار يک فاجعه ديگر…
سنگيني اين بار تا پايان عمر بردوش خواهم کشيد
آقاي ويل راجرز
افسر ارشد نيروي دريايي آمريکا و ناخداي سابق ناو پاسور وينسنس
تا شهدا؛ اوايل غروب ديشب، ناوچه جنگي ما در اين سوي کره زمين و در آبهاي خليج فارس، که شما و نيروهاي تحت امرتان، شرجي و رطوبت بالاي آن را حتماً هنوز به ياد داريد، آرام و با سرعتي کمتر از 2 گره دريايي از مختصات (3، 56، 42، 26) در ساحل جزيره هنگام عبور کرد. در آن لحظات سکوت همه ما را فرا گرفت و صفحه سونار (رادار زير دريا) امواج الکتريکي برگشتي از قطعات منهدم شده ايرباس را که بر سطح مرجانهاي دريايي آرام گرفتهاند نشان داد. به طور حتم هنوز اجزايي از يکصد و چند شهيد مفقودالاثر غيرنظامي در ميان آنان يافت ميشود.
آقاي ويل راجرز
براي هر فردي غير از شما، شايد توجه به واقعهاي که سالها از آن ميگذرد، کمي عجيب باشد ولي بهطور حتم براي فرد شما چنين نخواهد بود و اگر تعجبي در کار باشد اين است که چرا يک نظامي ايراني همدرجه شما از اين سوي کره زمين و هزاران کيلومتر بعد مسافت تصميم به چنين تماسي گرفته تا مکونات قلبي خود را شما بازگو کند.
آقاي ويل راجرز
اين گفته را به ياد داريد؟ «من سنگيني اين بار را تا پايان عمر به دوش خواهم کشيد.» جملهاي که فرداي انهدام هواپيماي ايرباس، خبرگزاريها از زبان شما بازگو کردند. اين کلمات سالهاست که مرا به عنوان يک ناخداي مسلمان شرقي به فکر وا داشته که اگر در آن لحظه فاجعهآميز در موقعيت شما قرار ميگرفتم و دستور چنين شليکي را ميدادم، مسير تفکرات، وجدان و آسايش روحي من در آينده به کدامين سمت سوق داده ميشد؟ براي شما هم که چنين تجربه دهشت زايي را پشت سر گذاردهايد و به عنوان يک انسان غربي، تنها مجبور به حدس و گمان هستم.
آقاي ويل راجرز
صراحت و صداقت، مبناي يک گفتگوي واقعي را تشکيل ميدهد. آيا شما همچون ميليونها انسان ديگر که براي فرار از رودررويي با مشکلات خرد و کلان به مُسکنها پناه ميبريد، براي فراموشي آن لحظه به افراط در مصرف قرصهاي خواب آور، الکل و يا حتي مواد مخدر پرداختهايد؟ و يا نه. دچار تفريط شده و براي ناديده گرفتن مسئوليت بزرگتان در چنين واقعهاي، کنج انزوا را برگزيدهايد و به ياري مکاتب مردم گريزي همچون بودائيسم، ذن و… به عالم نيروانا پناه بردهايد؟ و يا شايد همچون يکي ديگر از افراد ارتش آمريکا که در جنگ ويتنام، دستور بمباران مردم غيرنظامي روستايي را بوسيله بمبهاي ناپالم صادر کرد، کشيش شده و هم اکنون در مقابل صليب آهنين و پيکر رنجور حضرت مسيح (ع) زانوزده و به دعا مشغوليد؟!
آقاي ويل راجرز
اگر آن جمله از صميم قلب ادا نشده و يا با گذشت زمان به فراموشي نسبي سپرده شده باشد، شما اکنون در کنار خانودهتان به راحتي زندگي ميکنيد وآن مدال شجاعت را که در برگشت از آن ماموريت دردناک، رئيس جمهور ريگان، در مقابل چشم همگان، در اسکله به سينهتان دوخت در قابي مخصوص در بهترين نقطه منزلتان قرار داده ( با آنکه هرگز دوست ندارم اين جمله را در مورد هيچ انسان ديگري به کار ببرم) و بدان مدال خونين افتخار ميکنيد؟!
آقاي ويل راجرز
من درلابلاي اين مطالب به دنبال اثبات گناه مسلم شما و افراد زيردستتان نيستم، بلکه آمدهام راه گفتوگو را پس از سالها به حقيقت آن ماجرا باز کنم؛ حقيقتي که علت شليک ناو فوق پيشرفته وينسنس به يک هواپيماي مسافربري بيدفاع در کريدور هوايي بينالمللي را مشخص خواهد کرد. و اين که آيا واقعاً شما به عنوان کاپيتان و فرمانده کشتي وينسنس از روي تعمد دستور شليک به هواپيما را صادر کرديد و يا همانطور که دستگاه تبليغاتي شما تاکنون وانمود ميکند، يک اشتباه سخت و نرمافزاري در سيستم کامپيوتري ناو باعث عدم تشخيص هواپيماي ايرباس از يک فروند هواپيماي جنگنده شکاري تام کت(اف 14) شده است؟ آيا حقيقت تنها در همين دو پاسخ نهفته است؟ من به عنوان يک ناخداي نظامي، علت را در نکاتي ديگر جستجو ميکنم.
آقاي ويل راجرز
شايد از گفته من در بدو امر تعجب کنيد ولي دليل اصلي دستور شليک دو موشک استاندارد 2 در سوم جولاي سال 1988 برخلاف تمامي تحليل هاي يک بعدي تا به امروز، بر يک پايه استوار است که درکوتاهترين کلمات ميتوان آن را ايدئولوژي «روياي آمريکايي» ناميد.
آقاي ويل راجرز
بهتر است براي درک بهتر اين ايدئولوژي که امروزه در تمامي تار و پود زندگي شما آمريکاييان تنيده شده به سالها قبل برگرديم تا کارکرد اين روياي آمريکايي را حداقل در روشهاي نظامي شما بهتر مشاهده کنيم. آمريکاييان هميشه خود را قهرمان آزادي و دموکراسي جهان ميدانند و اين ناجي افسانهاي در دو جنگ جهاني و پس از خسته شدن بيشتر متحدين و متفقين، همچون ماتادوري در لحظه آخر به ميدان آمد و با فروکردن آخرين شمشير، يک تنه رهبر پيروز جنگ لقب گرفت و اين روياي ناجي افسانهاي بودن کم کم به عادت ثانويه ارتش شما تبديل گشت.
آقاي ويل راجرز
فراگيرشدن تلويزيون و پخش بيواسطه صحنههاي خونين قتل عام ويت کنگها و روستاييان طرفدار آنان و نيز به آتش کشيدن کلبه ها به وسيله شعله افکنهاي دستي و همچنين بمباران شيميايي مزارع برنج با استفاده ازهواپيماهاي غول پيکر (ب52) که براي جنگ با خرس شمالي (شوروي) ساخته شده بودند، براي ملت، دولت و ارتش شما سرافکندگي بسيار شديدي به بار آورد. سربازان امريکايي که براساس ايدئولوژي (روياي آمريکايي) به جنگ رفته بودند پس از فروکش کردن احساسات اوليه به خود آمدند و مانند هر انسان بازيخورده به دنبال مسببان اين جنايت گشتند. اينجا بود که طراحان ميليتاريستي شما به فکر افتادند از اين بازتاب روحي و رواني سربازانتان جلوگيري کنند.
آقاي ويل راجرز
آنان به اين نتيجه رسيدند: شليک کن و فراموش کن( fire and forget ). با اختراع نسل جديدي از سلاحهاي هدايت شونده که پس از شليک به کنترل و هدايت آنان نيازي نباشد، نسلي موسوم به«شليک کن و فراموش کن» به وجود آمد که افرادتان، کيلومترها دورتر از صحنه نبرد موشکها و بمبها را رها ميکردند تا پس از طي فاصلهاي بعيد هدف را به نابودي کشند. با اين نسل جديد، پنتاگون براي فرار از واقعيت و همچنين تلفات و خسارات، ستونهاي ديگري از ايدئولوژي (روياي آمريکايي) را به زعم خود بنا کرد. ويل اين نسل از سلاح ها با ظاهري انساني و فرشتهگونه به مولودي شيطان ختم گشت؛ نتيجهاي که به زعم من، به اين صحبت فيلد مارشال گورينگ فرمانده لوفت وافه (نيروي هوايي آلمان نازي) در دادگاه نورنبرگ و در مورد آدولف هيتلر بيشباهت نيست. ميدانيد او چه گفت؟ او گفت: «هيتلر در اويل کار خود يک انسان بود، بعد يک فرشته و در نهايت يک شيطان مجسم.»
آقاي ويل راجرز
شليک کن و فراموش کن.
سالهاست که در اقصي نقاط جهان، ارتش آمريکا در هر گونه درگيري از اينگونه سلاحها استفاده کرده و خلبان ياتوپچي آمريکايي نتيجه عمل خود را به صورت مستقيم تماشا نکرده و نمونه بارز استفاده شيطاني از اين اختراع به ظاهرانساني، شليک ناو شما به هواپيماي ايرباس ايراني است.
آقاي ويل راجرز
از زاويهاي ديگر به موضوع بپردازيم. شما و نفرات متخصص سيستمهاي راداري و موشکي ناو وينسنس، در مراکز آموزش نظامي و در پشت سيميلاتورهاي رايانهاي، به دفعات هدفهاي کاذب روي مونيتور را تنها با فشار يک کليد منهدم و صدها و هزران بار اين عمل انهدام را تکرار و تکرار کردهايد. ولي نکته جالب آن است که طراحان سيميلاتور، تنها شما را در مقابل يک سوال براي شليک و يا عدم شليک قرار ميدادند. اگرهواپيما يا ناو کاذب با ارسال علائم، خودي بودن را اطلاع ميداد شليک ممنوع بود و در صورت عدم ارسال علائم دستور شليک صادر ميشد. سوالي در اين جا باقي است که طراحان شما آيا براي اهداف بيطرف و غيرنظامي نيز، مرحله سومي در تصميمگيري ايجاد کرده بودند؟ جواب مسلما منفي است.
آقاي ويل راجرز
اين گونه بود که همه شما به نوعي بازتاب رواني يعني«شرطي شدن به شليک» مبتلا يا معتاد گشتيد، درست مانند فردي که از تمرين بازي در کامپيوتر، پشت فرمان واقعي ماشين در خياباني شلوغ قرار بگيرد.شما نيز درآبهاي خليج فارس، به گونهاي شرطي شده، درون پيشرفتهترين ناو پاسور جهان منتظر و گوش به زنگ حاثهاي بوديد، آن همه تمرينهاي طولاني شما را به عصبيتي رسانده بود که هر نظامي ديگر ميرساند. همه شما به گونهاي ناخودآگاه و غريزي به دنبال اين موقعيت بيتابي ميکرديد، تا حداقل در تفکراتتان از يک قهرمان خيالي بازيهاي کامپيوتري به يک قهرمان واقعي صحنه نبرد تبديل شويد.
آقاي ويل راجرز
در همان سالها که ناوگان آمريکا به پشتيباني کشور مهاجمي همچون عراق در خليج فارس جولان ميداد نفرات شما دورتا دور عرشه کشتيها و حتي ناوهاي هواپيمابر را با دوربين و سلاح سبک، نظاره ميکردند تا ما باقايقهاي کوچک فايبرگلاس خود به آنان حملهور نشويم، ناوگان آمريکا، خود را براي جنگي با سلاحهاي پيشرفته و همسان، همچون شوروي آماده کرده ولي ناگاه اين فيل عظيمالجثه خود را در مقابل مورچهاي در خرطوم، ناتوان ميديد. تئوريسنهاي پنتاگون هيچ نظريهاي براي ترساندن افراد شهادتطلب نداشتند. يک مه رقيق، تاريکي شب، کوچکترين بازتاب نور بر سطح دريا، ميتوانست خطر بزرگ همچون يک قايق انتحاري شهادتطلب را براي شما تداعي کند و بدينسان پس از ورود پيشرفتهترين ناو کامپيوتري جهان به آبهاي بسته خليج فارس، هيولاي مرگ از هر طرف خود را به شما نماياند. موشکهاي سرگردان، قايقهاي کوچک عبوري، لنجهاي عادي ماهيگيري، واقعاً کدام يک تهديد ميشدند؟ ميدانيد چرا آن همه تبليغات درباره پيشرفت تکنولوژي سلاحها و ناوهاي هواپيما بر در مقابل قايقهاي کوچک ما بياثر شدند؟
آقاي ويل راجرز
سعي خواهم کرد با مثالي مساله را برايتان روشن کنم، شما حتما به عنوان يک دريانورد در شبي صاف، ماه و ستارگان چشمکزنش را در آسمان بيانتها ديدهايد که چگونه جشني آرام و زيبا برپا کردهاند، ولي بايد اين را قبول داشته باشيد که اکثريت ملت شما، سالهاست که جهان را تنها از دريچه اينچهاي تلويزيون رنگي ميبينند و از اين دريچه تغذيه فکري ميشوند. همين باعث شده تا جهان با عظمت خداوندي در چشمانشان خوار جلوه کند. آيا ساعتي دچار بيبرقي شدهايد تا در شب و يا نور فانوس خانه روشن کنيد و تازه بفهميد که براي اولين بار و پس از مدتها بدون واسطهاي به نام تلويزيون چشم در چشم عزيزانتان دوختهايد. اين نگاه با واسطه به جهان يکي از دلائل عمده ترس و وحشت شما از مرگ و آينده است؛ يعني عدم ارتباط صحيح با طبيعت و بالطبع خداوند، به همين علت لحظهاي تنهايي و در خود رفتن رابر نميتابيد. اين ترس از مرگ و نگاه مادي که جزء اصلي ديگري از روياي آمريکايي است، خميرمايه شليک است ناو وينسنس به هواپيماي مسافربري است.
آقاي ويل راجرز
از اين جا بود که فاجعه شکل گرفت. وقتي پرواز 655 ، با پانزده دقيقه تاخير درساعت17/10 صبح از باند فرودگاه بندرعباس برخاست. شما در وضعيت جنگي قرار داشتيد ودقيقاً يک ماه و پنج روز از عزيمت شما از بندر سانديهگو و ورود به آبهاي خليج فارس ميگذشت؛ يک ماه پنج روز کابوس کشيکهاي مداوم، از عمليات انتحاري، مين و شايد غواصهاي انتحاري. افسرمربوطه سراسميه شما را در جريان قرار داد که هواپيمايي را بر صفحه رادار ديده است. اين جا بود که فاجعه رخ داد. برخلاف گفتههاي شما، سيستم «ايجيزمارک» يا قلب کامپيوتري ناو وينسنس در اثر اخلال، هواپيماي ايرباس را کوچکتر از اندازه و به جاي اف14، مشخص نکرده بود. در حقيقت، مجموعهاي از شرطيشدن بر اثر تمرينهاي غلط و استرس وحشت باعث شد تا قبل از شناسايي کامل هواپيما دستور شليک را صادر کنيد. در واقع نتيجهاي که روياي آمريکايي در برخورد با مرگ و واقعيت به دست ميدهد باعث شد تا شما هواپيماي ايرباس را بر صفحه رادار به صورت يک هواپيماي جنگي در حال شيرجه تصور کنيد. حديث زيبايي از نخستين امامان مينويسم« آرزوهاي دور و دراز انسان را ميفريبند و در لحظه برخورد با واقعيت او را تنها گذارده، ميرود» اين شليک، پايان زندگي290 زن، مرد و کودکي بود که در آن لحظه حتي تصور چنين فرجامي را براي خود نداشتند. ولي آيا اين پايان کار بود؟ حداقل براي شما خير.
آقاي ويل راجرز
من نيز سالها جنگيدهام ولي قبل ازآن، خواندن خاطرات سربازان شما حقي برگردن من گذاشته که بايد آن را در اينجا ادا کنم. سالها قبل از پوشيدن لباس نظاميگري، خاطرات سربازان از جنگ برگشته شما را مطالعه ميکردم: سرگذشت افسرخلباني که بمب اتمي (پسرکوچک ) را بر فراز هيروشيما منفجر کرد يا نفراتي که در جنگ ويتنام، دهکدههاي مشکوک به حضور ويتکنگها را با مردمانش يک جا سوزاندند. وجه مشترک اين خاطرات آن بود که پس ازفرو نشستن احساسات اوليه آن چه شعلهورتر سوزانتر ميگشت ندامت و شرم از اين عملکردها بود.
آقاي ويل راجرز
چرا ايدئولوژي «شليک کن فراموش کن» نتوانست مشکلات ارتش آمريکا را حل کند؟ شما در اين باره چه فکر ميکنيد؟ آيا پس از يک زندگي با چنين بارسنگيني به جواب آن دست نيافتهايد؟ يکي از رئيسجمهورهاي شما جمله جالبي دارد: «پيروزي هزار پدر و شکست يک پدر بيشتر ندارد.» پس از شکست عراق از متحدين و در جشن مجلسين آمريکا، تمامي سناتورها نکتهاي را گوشزد ميکردند که برايم بسيار جالب بود و آن دمزدن از حضور خود در عربستان بود تا شريک پيروزي قرارگيرد، حضوري صدها مايل دورتر از قهرمان ماجرا ميدانستند. آيا آنان خود را در ماجراي غمبار شما نيز شريک گردانيدند؟ آيا رئيس جمهور ريگان با نصب آن مدال بر سينهات در واقع تو را تنها قهرمان اين شکست ندانست؟ آيا تنها کسي که همه اين حاثه را به فراموشي سپرد، آقاي رونالد ريگان نيست، آن هم به مدد بيماري «آلزايمر» (فراموشي) مغزي؟ حتما در اين نکته با هم متفق القوليم که سياسيون شما آدمهاي جالبي هستند.
آقاي ويل راجرز
تجربههاي گرانقدر سربازان شما که با روحي پريشان سر بر بالين ميگذارند و در اين لحظه بيداري به ياد ميآورند که چه بار سنگيني را تا برآخرعمر به دوش خواهند کشيد، باعث شد تا قبل از چکاندن ماشه تفکر کنم؛ تفکر به زودي احساسات و روياهاي قهرمان شدن فرو مينشيند و انسان در محکمه وجدان محاکمه ميشود. يک سال زندگي در شهري محاصره شده و زير آتش به من فهماند که در مقابل دشمني غدار که تنها زبان زور ميفهمد، فلسفه آزمايشگاهي بودا، فريبي بيش نيست. وقتي درتمدن مکتوب5500 ساله بشر تنها 129 سال بدون جنگ ثبت شده، با توجه به عمر کوتاه انساني، چگونه ميتوان با فلسفه «هرگزشليک نکن» زيست؟ آيا اگر بودا از قرنطينه خود در کوه هاي هندوکش و از فراز چند هزار سال گذر ميکرد و در زمان حال به جنگ داخلي سارايوو وارد ميشد، ميتوانست به عنوان يک شهروند مسئول، در قبال کشتار هر روزه مردم شهرش، چهار زانو نشسته و به خلسه رود؟ و يا نه، به رادووان کارادويچ نامه مينوشت تا از نسلکشي دست بردارد؟ وقتي ميهن من ايران با تمام سنن و اعتقاداتش غافلگيرانه مورد هجوم همسايه غربي واقع شد، بين اين دو تجربه مخير ماندم؛ قهرماني از نوع بودا، قديس ماندن و به نوعي فرار از مسئوليت و يا نه پرشتاب درگيرشدن و چکاندن و در آخرتبديل شدن به قهرمان شکست خوردهاي از نوع شما. ولي تجربهاي از فراز 1400 سال توانست، تعادل و يکتا راه سعادت مطلق را به وسيله مذهب فراسويم قرار دهد.
آقاي ويل راجرز
ما مسلمانان امام و قهرماني به نام حضرت علي (ع). در همان اوايل که اسلام در شبه عربستان شروع به نشر يکتاپرستي در ميان بتپرستان کرد، لشکر بزرگي از بتپرستان شهر مدينه محل اقامت پيامبر اسلام(ص) را محاصره کردند و بزرگترين جنگاور مشرکان به نام عمروبن عبدود از خندقي که به دور شهر کشيده بود عبورکرد و مبارز طلبيد. حضرت علي(ع) با آن که جوان بود به ميدان شتافت. هيچ کس و حتي خود عمروبن عبدود کوچکترين گماني نميبرد که علي زنده از اين آوردگاه بازگردد. درگيري بين اين دو آغاز گشت. دراوايل نبرد امام ما درکمال ناباوري همگان، حريف را برزمين زد و بعد به کناري رفته و دقايقي بعد برگشته و دوباره نبرد تن به تن شروع و با مرگ عمروبن عبدود ختم ميگردد. پس از نبرد دليل آن چند دقيقه توقف را پرسيدند. علي (ع) فرمود: در وقتي که بر زمينش زدم، بر من آب دهان انداخت، لحظهاي عصباني شدم و بدين دليل از جاي برخاستم تا دشمن خدا را به دليل ناراحتي نفس خود نکشم، پس از رفع عصبانيت دوباره به نبرد مشغول شدم.
آقاي ويل راجرز
از اين تجربه چه برداشت ميکنيد؟ لحظهاي تفکر بر پايه رضاي خدا و هرگز نفس خود را در نظرگرفتن، اما لحظهاي که نفرات شما در پل فرماندهي وينسنس، از اصابت موشکهاي رها شده هواپيماي مسافربري مطمئن شدند دقيقاً چنين جيغي کشيدند( yoo hoo). آيا اين شبهه شباهتي به صداي سواره نظام آمريکا در قتلعام سرخ پوستان و يا به دار کشيدن سياه پوستان توسط گروههاي کوکلاس کلان کلان ندارند؟ بله( yoo hoo ).
آقاي ويل راجرز
مجموع اين تجربيات به من و دوستانم آموخت که برخلاف افراطکاراني هچون شما و تفريطکاري همچون بودا، تنها به دين و مذهب خود بياويزيم و قبل از هر شليک تفکر کرده و بعد ماشه را بچکانيم تا پس از هشت سال حضور در جبهه دفاع که به حق مقدسش ميشماريم، احتياج به هيچ قرص خوابآوري نداشته باشيم. در زمان جنگ، چهار ميليون داوطلب به جبههها رهسپار شدند و در زير سايه توجه به مذهب، کشور مقابل ما نتوانست حتي يک مورد هتاکي جنسي به نواميس خود را ابراز نمايد و اين يکي از بزرگترين دستاوردهاي بشري در دفاع است. ولي در مقابل با خروج سربازان آمريکايي از شرق دور، طبق آمار رسمي دستگاههاي سازمان ملل،000 /20 فاحشه در کامبوج باقي ماندند و اين يک رکورد واقعي توسط ارتش شما بود که به جاي گذاشته شد.
آقاي ويل راجرز
اکنون من در ساحل خليج فارس و به ياد290 شهيد بيگناه، که اجساد بيش از صد تن از آنان هنوز در اعماق دريا آرميده؛ اين مطالب را براي شما مينويسم، به گراميداشت قربانياني که به يقين هرگز هاليوود به يادبودشان «تايتانيک» ديگري نخواهد ساخت. من در هرگذر از اين مختصات که چشمم به صفحه سونار ميافتد به شنا فکر ميکنم و کاري که ميتوانيد براي کاستن از اين بار گران انجام دهيد. شايد بپرسيد چگونه؟ به نظر من کافي است به تک تک افراد نظامي آمريکا، به دور از غريو و هياهوي شهرها و چراغ نئون و سياستمداران توخالي و پرمدعا، آسمان پرستاره و طبيعت خداوند را نشان داده و تنها ابراز کنيد که خداي اين طبيعت بسيار بزرگتر از آن صفحه تلويزيون و يا رادار است و در زير سايه اين خدا، انسانهاي ديگري نيز موجودند که قلب و احساس دارند و دلشان براي ابناء بشر همچون خود ميتپد ولي دوست ندارند حقيقت زندگي را در لذتجوئي افراطي فراموش کنند. اگر اينگونه فکر شود هرگز ناو ديگري از سانديهگو (مهد ساخت هواپيماي چارلزليندنبرگ مشهور) به حرکت در نميآيد تا به جاي پرواز فراموشنشدني ليندنبرگ بر فراز اقيانوس، يکي ازبزرگترين فجايع هوايي تاريخ را رقم زند. و بدين ترتيب يقينا روزي فرا خواهد رسيد که با انجام اين رسالت عظيم، سنگيني اين بار بردوش تکتک انسا نها قرار گيرد، تا مردي به نام ويل راجرزنيز، در زندگيش لختي احساس آسودگي وجدان کند، پس به اميد آن روز، خداحافظ.
ثبت دیدگاه