دفتر خاطرات شهيد بهروز مرادي (4)
در اواخر سال 58 و اوایل سال 59 بچه های سپاه و نیروهای مردمی و بسیج واقعاً نمی دانستند چه کار بکنند. بیایند داخل و با منافقین و ضد انقلاب و خلق عرب بجنگند و یا نه، بروند در مرز و با دشمن خارجی که داشت خودش را آماده جنگ با ما می کرد، برخورد کنند. در همین اوقات ماجرای کودتای پادگان نوژه در همدان هم اتفاق افتاد که برخی از رهبران و اعضای شرکت کنند در کودتا از همین خرمشهر، منطقه ی ام الرساس، با قایق به عراق فرار کردند. البته این را ما بعد ها کشف کردیم و فهمیدیم.
در این وسط سپاه پاسداران و بچه های آن، خصوصاً محمد جهان آرا، واقعاً مظلوم واقع شده بودند. (یک روز) جلسه ای در فرمانداری خرمشهر تشکیل شده بود. من رفتم دیدم بچه های سپاه بیرون از جلسه ایستاده اند و کسانی داخل جلسه بودند که بعدها همگی دستشان رو شد، به جهان آرا گفتم:
ـ محمد تو چرا تو جلسه نیستی؟
ایستاد بود گوشه دیوار و سرش پایین بود. تو فکر بود. حرف هم نمی زد. همه بچه هایی که اطرافش بودند ساکت ایستاده بودند. قیافه هایشان هنوز یادم است. بعد که جلسه تمام شد، رفتم داخل فرمانداری. دیدم تیمسار مدنی و کاظم آل علی نشسته اند. بعضی از فیصلها هم بودند. و این در حالی بود که بعضی از بچه ها در منزل شیخ محمد طاره دست گیر شده و کتک خورده بودند. همین بچه هایی که الان جزء شهدا هستند. ما دشمنانمان را می شناسیم و یادمان هم نمی رود! به یکی از آن شیوخ حاضر در جلسه فرمانداری گفتم:
ـ تو نامردی! برای این که اسلحه ای که عراق به تو مفتی می دهد، می آوری و به کشاورزان می فروشی. کشاورز گاوش را باید بیست هزار تومان بفروشد و از او اسلحه بخرد.
ناگهان پیراهنش را بالا زد و در حالی که اسلحه ای را که به کمرش بسته بود نشانم داد گفت:
ـ با این حسابت را می رسم!
توی فرمانداری و جلوی همه این حرف را به من زد. تیمسار مدنی هم نشسته بود. بیرون در فرمانداری هم نیروهای ضد انقلاب خلق عرب در حالی که با چفیه صورتشان را پوشیده بودند، سوار بر ماشین و مسلح انتظار شیوخ شرکت کننده در جلسه را می کشیدند. این همه قدرتمند بودند و از کسی نمی ترسیدند. علناً در جلو فرماندار نظامی مرا به مرگ تهدید کردند و کسی هم کاری به کارشان نداشت. من کی بودم؟ یک بسیجی ساده. من در مرز بودم و با چشمانم می دیدم که عراقی ها در حال سنگرسازی و استقرار نیرو، تانک و توپ در مرزهایشان با ما هستند. همان روزهایی بود که خاکریزهای عراق پشت سرهم بالا می رفت و هم زمان با آن هواپیماهای عراقی روی سر خرمشهر می چرخیدند و عکس و فیلم می گرفتند و موقعیت کلی شهر را شناسایی می کردند. مردم عادی کوچه و بازار و حتی نظامی ها هم فکر می کردند هواپیماهای خودی و ایرانی هستند. یادمه روزی به سروان ابراهیم خلیلیان، سروانی که در خیابان فردوسی دژبان دریایی بود و در یکی از عملیات اوایل جنگ به شهادت رسید، گفتم:
ـ این هواپیماهای عراقی است! اما او باور نکرد و گفت:
ـ نه! مال خودمان است. ایرانی است! هواپیماهای عراقی این جا چه کار دارند؟
حاثه در کنار گوش ما و در جلو چشمانمان داشت اتفاق می افتاد اما کسی آن را باور نمی کرد. به هرکسی که می گفتی، گوش شنوایی نداشت. در پاسگاه خین، یک ستوانی بود به نام خاکپور، ندانستم دچار چه سرنوشتی شد، شهید شد یا زنده است؟ به من گفت:
ـ نگاه کن عراقی ها دارند می آیند!
من خودم در شلمچه بودم و از نزدیک همه چیز را می دیدم. بالاخره روزی از این همه بی اعتنایی مسئولان محلی و ملی حوصله ام سر رفت و تصمیم گرفتم به قم و تهران بروم و موضوع را با مسئولان درجه اول مملکت و در راس همه آن ها حضرت امام (ره) در میان بگذارم.
از خوزستان با قطار به قم رفتم. در قم با آقای ناصر مکارم شیرازی ملاقات کردم و مسائل را به ایشان گفتم. بعد به ملاقات آقای محمد یزدی، نائب رئیس وقت مجلس شورای اسلامی، رفتم. آقای مکارم به خود من گفتند:
شما چی دارید می گید؟ از تمام مرزها دارد اطلاعاتی می آید که دارد اتفاقاتی می افتد، اما معلوم نیست از کجا قرار است حمله بشود.
به آقای یزدی گفتم:
ـ آقای یزدی یک یادداشتی، چیزی به من بده که من آمده ام و وظیفه ام را ادا کردم. من دیگر دِینی نداشته باشم.
آقای یزدی گفت:
ـ بروید پیش امام، کاری از دست ما بر نمی آید!
خوب یادمه روزی بود که یاسر عرفات به ایران آمده بود، در تهران خواستم به خدمت امام برسم. این مطلب را برای اولین بار است که اینجا افشا می کنم. رفتم جماران و گفتم:
ـ می خواهم فوری حضرت امام را ملاقات کنم!
آقای معادی خواه آمد دم در و گفت:
ـ چه کار داری؟
گفتم:
ـ فقط با امام کار دارم.
آقای معادی خواه گفت:
ـ باید به من بگویی چه کار با امام داری. تا به امام بگویم. در ضمن امام سه روز با کسی ملاقات ندارد. گفتم:
ـ یک مسئله مهمی است. یک چیزهایی می دانم که می خواهم به امام بگویم. امام باید اطلاع داشته باشد.
به هر حال ... موفق نشدم امام را ملاقات کنم. ناچار بلافاصله به خوزستان برگشتم و مستقیم رفتم مرز شلمچه.
از تیر و مرداد سال 59 مشخص بود که عراق قصد تجاوز به خاک ما را دارد. بچه های سپاه خرمشهر هرچه فریاد زدند، کسی به حرف ها و فریادهایشان گوش نداد. هر کسی سرگرم کار خودش بود.
صدام وقتی دید با فتنه خلق عرب نمی تواند کاری از پیش ببرد، خودش آمد جلو. او در آغاز جنگ، سه هدف داشت:
1ـ تصرف کامل اروند رود.
2ـ تصرف شهر خرمشهر.
3ـ ساقط کردن رژیم جمهوری اسلامی ایران و سقوط امام.
امریکا هم پشتیبانی و حامی اش بود. اساساً این امریکا بود که صدام را وادار به حمله به ایران و اشغال خاک کشور ما کرد.
عراق، در شهریور ماه سال 1359، حمله گسترده اش را به مرزهای جنوبی ایران آغاز کرد. در روزهای اول، پادگان دژ، به علت برخی خیانت ها که فعلاً پوشیده بماند، نتوانست جلو عراق مقاومت بکند و سقوط کرد. همه ی اسرار را نباید به مردم گفت. باید روحیه داد، سختی ها را باید به حال خودش واگذاشت. همه کس تاب تحمل سختی را ندارد.
پایان
ثبت دیدگاه