دفتر خاطرات شهيد بهروز مرادي (2)
اولین روزی که عراقی ها مسجد جامع را هدف قرار دادند، عید قربان بود. آن روز ما، از کشتارگاه به طرف محله ی بلوچها و اطراف استادیوم، عقب نشینی کردیم. همگی در محاصره قرار داشتیم و جنگیدن بی فایده بود. عراقی ها از جاده ی کمربندی بیرون شهر به سمت دبیرستان دورقی آمده بودند. همان جایی که روزهای گذشته، خانه ها را با نارنجک و آر پی جی روی سرشان خراب کرده بودیم. عراقی ها با تقسمیم شدن به چند گروه، حیله جدیدی را به کار می بردند. گروهی از آن ها قصد داشتند به فلکه شهدا و فلکه دروازه بروند و عده ای دیگر به سمت مسجد جامع و خیابان چهل متری.
به پیشنهاد سرگرد شریف نسب به خیابان چهل متری و اطراف گل فروشی رفتیم و از آن جا خود را به خیام رساندیم. آن روز از فاصله بسیار نزدیکی با عراقی ها درگیر شدیم. موقع بازگشت از خیام، هنوز به مسجد جامع نرسیده بودیم که بچه ها فریاد زدند:
ـ از خیابون رد نشید!
دود و گرد و غبار خمپاره از مسجد بلند بود. فهمیدیم که آن جا را زده اند. عده زیادی مجروح شده بودند و ترکش پای چند نفر را قطع کرده بود. گلوله های دشمن هنوز از سمت گل فروشی به طرف بچه ها روانه بودند. یکی از ارتشی ها آن جا ایستاده بود و تضعیف روحیه می کرد.
ـ چه فایده ای داره بجنگیم؟ شهر سقوط می کنه، به خدا همه مون کشته می شیم، فایده ای نداره!...
با عصبانیت گفتم:
ـ تو چه کاره ی این مملکتی؟!
ـ منم مثل شما.
ـ پس اینجا وایسادی لااقل حرف مفت نزن. اگه عرضه جنگیدن نداری راهت رو بکش برو. چرا روحیه بچه ها رو ضعیف می کنی؟!
خیلی عصبانی بودم. اما ناراحتیم، بیشتر به خاطر مسجد جامع بود.
تصمیم گرفتیم به خیابان فخر رازی برویم و از آن جا به فردوسی و دست آخر، اگر بشود مسجد را دور بزنیم. تا خیابان فردوسی پیش رفتیم. اما دوباره به چهارراه انقلاب برگشتیم. آتش دشمن سنگین بود و خمپاره ها کف خیابان را شخم می زدند. در مسیر، لب شط، سرگرد را دیدم که به دنبال ماشین می گشت. پس از آن که مجروحین را از خیابان امام خمینی جمع کردیم، به همراه سرگرد راه افتادیم. اما در بین راه از رفتن خود پشیمان شدیم:
ـ جناب سرگرد، شما برید. ما برمی گردیم طرف شهر.
ـ نه . هدف من این نیست که از پل برمی اون طرف. من می خواهم برم سرکشی کنم.
ـ شما سرکشی تون رو بکنید ما برمی گردیم.
دوباره به شهر برگشتیم. در کنار مسجد جامع بچه ها سنگر گرفته بودند و بی هدف رگبار می زدند. مسجد دیگر خالی شده بود و وضع به هم ریخته ای داشت. کف مسجد از بقایای کمک های ارسالی مردم شکل دیگری به خود گرفته بود، روغن با پودر لباس شویی، شکر با حبوبات و همه آن ها با خون مخلوط شده بودند. خمپاره ها پی در پی صحن مسجد را می شکافتند و بچه ها بی هدف رگبار می زدند. به مرتضی گفتم:
ـ این تیراندازی ها بیخوده. بیا بریم!
ـ کجا؟!
ـ تا عراقی ها سرگرم این جا هستند بریم و از یه راهی غافلگیر شون کنیم.
مرتضی قبول کرد. چند گلوله آر پی جی، چند ژ 3 و یک دوربین برداشتیم و راه افتادیم. خمپاره ها مرتب در مسجد فرود می آمدند. از در گل فروشی، داخل یک ساختمان سه طبقه شدیم و با کندن سوراخی در دیوار، پشت بام های اطراف را زیر نظر گرفتیم. ساعت یازده صبح بود. ناگهان چشمم به دو عراقی افتاد و آن ها را به مرتضی نشان دادم. او با عجله دوربین را از دستم گرفت:
ـ راست می گی؟!
هنوز حرف مرتضی تمام نشده، گلوله ی آر پی جی ام در میان دو عراقی، که با دوبین مسجد جامع را در زیر نظر داشتند و بچه ها را به رگبار بسته بودند، نشست و آن ها را به درک فرستاد. هدف را بدون دوربین زده بودم، اما من کاره ای نبودم. گلوله ها را خدا هدایت می کرد. مرتضی با خوش حالی به گردنم آویخت و بوسه بارانم کرد:
ـ بارک الله! یکی دیگه.
ـ نه. بیا جامون عوض کنیم و بریم پایین. چند دقیقه دیگر برمی گردیم و می زنیم.
وقتی دوباره برگشتیم، از سوراخ دیوار سربازی را دیدیم که داشت مسجد جامع را به دو تکاور دست به کمر نشان می داد. دومین گلوله را شلیک کردم، اما به هدف نخورد. با ناراحتی پایین دویدیم. کمی بعد، وقتی آب ها از آسیاب افتاد دوباره بالا آمدیم. این بار به مرتضی گفتم:
ـ تو با ژ3 مواظب باش و من با آر پی جی، تا سر و کله شون پیدا شد بزنیم.
یک ربع بعد، با شلیک های ما، آتش دشمن بر روی مسجد جامع، قطعی شد. بچه ها بلافاصله مشغول انتقال زخمی ها شدند. به یکی از بچه هایی که پشت سرمان آمده بود گفتم:
ـ برو به سرهنگ بگو بچه ها دیده بان عراقی ها رو زدن. مطمئن باشید دیگه نمی تونن مسجد جامع رو بزنن. بگو نیروها برگردن؟
بچه ها با خوش حالی یکدیگر را بغل کردند. اما باز هم خمپاره های معدود و پراکنده به سمت مسجد جامع شلیک می شد. دوباره با دوربین پشت بام تمام خانه ها را چک کردیم. یک عراقی که کلاه تکاوری به سر داشت، پشت پنجره ای ایستاده بود و از فاصله پانصد متری دیده بانی می کرد. او را به مرتضی نشان دادم، پرسید:
ـ می تونی از این جا بزنیش؟!
ـ تا خدا چی بخواد...
گلوله ام به بالای پنجره اصابت کرد. خیلی ناراحت شدم. اما چند لحظه بعد، آتش دشمن بر روی مسجد به طور کلی قطع شد. آن روز رادیو مدام اعلام می کرد:
ـ ای دلاوران مسجد جامع، مقاومت کنید! ای حماسه آفرینان شهر خون مقاومت کنید...!
دشمن هر قدر هم که نفهم بود، باز متوجه می شد که در مسجد جامع چه خبر است. ساعت دو بعد از ظهر، دیگر وضع غیر قابل تحمل شده بود.
ما مهمات می خواستیم و رادیو شعار پخش می کرد. مرتضی پرسید:
ـ امروز چند شنبه است؟
ـ جداً نمی دونی امروز چه روزیه؟
ـ نه! چه روزیه!
ـ امروز عید قربانه.
مرتضی، با بهت و حیرت، نگاهم کرد و ناگهان اشک از چشمانش سرازیر شد.
ـ خدایا ببین ما به کجا رسیده ایم. ببین چقدر بچه های مردم کشته شدن! کسی به داد ما نمی رسه. ای امام، لااقل تو یه فکری به حال ما کن!
پایان
ثبت دیدگاه