دفتر خاطرات شهيد بهروز مرادي (1)
دوران دو ساله سربازی ام را که تمام کردم، با هدف درس دادن به بچه های پا برهنه و مستضعف شهرم، به استخدام اداره آموزش و پرورش خرمشهر در آمدم و معلم شدم. قبل از شروع جنگ، محل کارم دبیرستان بازرگانی بود و در آن جا درس می دادم.
پیش از آن که خاطراتم درباره ی روزهای آغازین جنگ و مقاومت شگفت انگیز بچه ها را در خرمشهر بازگو کنم، به طور خیلی خلاصه و فشرده، اشاره ای به وضعیت سیاسی و اجتماعی و فعالیت های ضد انقلابی، در خرمشهر، پس از پیروزی انقلاب می کنم:
پس از پیروزی انقلاب، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در خرمشهر تشکیل شد و به مبارزه با ضد انقلاب و خصوصاً ساواکی ها و عناصر سلطنت طلب پرداخت، هنوز چندی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که انواع و اقسام توطئه ها آغاز شد. از توطئه منافقین و نفوذ آنان در ادارات دولتی و نهادهای انقلابی، و حتی سپاه، و ایجاد درگیری و تنش با بچه های سپاه پاسداران تا اقدامات ظاهر سازانه و عوام فریبانه تیمساز مدنی، و از
این ها مهم تر و خطرناک تر فتنه موسوم به «خلق عرب» و درگیری ها و بمب گذاری های آنان علیه مردم بی گناه در خرمشهر بود. در داخل کشور نیز مسائل فراوانی وجود داشت که ماجرای کارشکنی های بنی صدر رئیس جمهور وقت، بی سروسامانی و هرج و مرج و فعالیت های ضد انقلاب، خصوصاً کودتای نوژه، از اصلی ترین و مهم ترین آن ها بود.
اجازه بدهید به اجمال، مروری داشته باشیم بر این مسائل. به طور خیلی فشرده و کلی از منافقین شروع می کنم.
هم زمان با پیروزی انقلاب اسلامی، سازمان مجاهدین خلق و یا به قول خود آن ها درآغاز فعالیتشان «جنبش ملی مجاهدین» یک سری حرکت های تبلیغاتی و سیاسی در خرمشهر، آبادان و اهواز شروع کردند که از آن جمله «شهید درزی!» بود. یعنی، کسانی را که هیچ وابستگی به مجاهدین خلق نداشتند و پیش از انقلاب در خط امام و اسلام مبارزه کرده و شهید شده بودند (مجاهدین خلق) دزدیده بودند و به عنوان شهدای سازمانشان در خوزستان معرفی کرده بودند. در آغاز جنگ نیز چنین دزدی هایی به طور مکرر کردند. بعداً هم که بحث رای به قانون اساسی شروع شد، به قانون اساسی رای ندادند اما برای ریاست جمهوری کاندیدا معرفی کردند. مسعود رجوی قانون اساسی را قبول نداشت ولی خود را به عنوان نامزد ریاست جمهوری ایران، یعنی کسی که سوگند می خورد که از قانون اساسی و تمام اصول و فصول آن پاسداری کند، معرفی کرد! که این توطئه با هوشیاری امام خمینی (ره) خنثی شد. در خوزستان نیز این گروه در این زمنیه معرکه راه انداختند.
منافقین در خوزستان بسیار فعال بودند و حتی در سپاه خرمشهر و آبادان نیز نفوذ کرده بودند. آنان با سپاه البته مخالف بودند. هنوز ماجرای برخورد آن ها با بچه های سپاه خرمشهر، دم سینمای اتحاد از یادها نرفته است و یا در ماجرای شهادت موسی بختور و ... این از فتنه ی مجاهدین یا منافقین.
تیمسار مدنی نیز بسیار ریاکارانه در خوزستان عمل کرد. یادمه روزی در خانه ی جوانان خرمشهر سخنرانی می کرد. گفت:
ـ سرباز انقلاب باید نان خشک بخورد و از انقلاب پاسداری بدهد. اما خودش پنهانی و دزدکی با شیوخ عرب خوزستانی رابطه برقرار کرده بود و با آنان پلو مرغ می خورد!
مهم تر از منافقین و تیمسار مدنی، فتنه موسوم به «خلق عرب» بود.
به گمان من بزرگ ترین فتنه قبل از شروع جنگ در خوزستان، ماجرای خلق عرب بود. این گروه با حمایت مستقیم تبلیغاتی و تسلیحاتی، مادی و معنوی صدام حسین و رژیم بعث عراق فعالیت می کردند. کار رهبری آن نیز در خرمشهر و در کنسول گری عراق انجام می شد و در خوزستان، رسماً، مبارزه با انقلاب را آغاز کرد. هدف آن ها جدا شدن از ایران و پیوستن به عراق بود.
شیوخ ضد انقلاب عرب، که رابطه ی مستقیمی با عراق داشتند، از جمله فیصلیها، آل علی، شیخ محمد طاهر و پسرش شیخ کاظم و ...، از عراق اسلحه وارد می کردند و در میان کشاورزان و مردم عادی و عوام عرب خوزستان به قیمت گزاف می فروختند. من خودم بارها چندین قبضه اسلحه را لب مرز و زیر سبزی ها و بوته های کشاورزان پیدا کردم که از عراق وارد شده بود. وضع طوری شده بود که ما را حتی در مرز راه نمی دادند.
به ما می گفتند:
ـ شما عجمید. تو مرز نباید باشید!
من بنا به دلایل و مسائلی، که ذکر آن در این جا ضرورتی ندارد، مدتی مورد اعتماد شیخ طاهر و گروهش بودم. چون فشار روی ما زیاد شد، من از شیخ طاهر کتباً نامه گرفتم تا در امان باشم و بتوانم در مرز بمانم!
در ملک و مملکت خودم، آقایان به من بسیجی، نامه دادند که ایشان از ماست و کسی کاری به کارش نداشته باشد! نامه را هم خود شیخ طاهر امضا نکرد، بلکه پسرش یعنی شیخ کاظم امضا کرد. آن نامه را هنوز دارم.
کلت یوزی که در شهربانی خرمشهر گم شده بود، من خودم در دست همین ها دیدم. یعنی درشهربانی خرمشهر نیز نفوذ کرده، از انبار اسلحه آن جا اسلحه کش می رفتند و می فروختند وضع این چنین بود.
توی مرز، دختران نه ساله را، نارنجک زیرا پیراهنشان قایم می کردند و از آن طرف نهر خین به این طرف مرز ایران می آوردند. یادمه یکی از اعضای خلق عرب را با مقدار زیادی اسلحه و مهمات گرفتیم و تحویل دادگاه انقلاب دادیم در دادگاه از او پرسیدند:
ـ این اسلحه را از کجا آوردی؟ گفت:
من نمی دانم. این یه چیزیه که جلوش باز و عقبش هم بازه! به آن می گویند: آر پی جی ! پرسیدند:
ـ کلت را از کجا آورده ای؟ گفت:
ـ روی درخت خرما! ... پرسیدند:
ـ تیربار را از کجا آورده ای؟ باز پاسخ داد:
ـ خودش توی چوب افتاده بود، من برداشتمش!... معلوم بود درستش داده بودند که اگر گرفتار شدی، در دادگاه و بازجویی این ها را بگو و خودت را به آن راه بزن.
همین خلق عرب ها بودند که آن فجایع غیر انسانی و هولناک را در اهواز، آبادان و خرمشهر به بار آوردند و آن بمب گذاری های را کردند. آن ماجرای شهید عباس فرغان اسدی و انفجارهایی که داخل شهر می شد، همه زیر سر آن ها بود. یادتان هست روزی که دختر آقای طالقانی به خرمشهر آمده بود و در خانه ی جوانی سخنرانی داشت، این از خدا بی خبرها بمب منفجر کردند که در نتیجه عده ای از جمله محمود رحیمی شهید شدند! و یا انفجار یک تریلر در میدان راه آهن، و یا انفجار فروشگاه اسباب بازی در مغازه ای در بازار سیف و یا نارنجکی که داخل مسجد جامع شهر انداختند، همه کار خلق عرب بود. عجیب آن که گروه های مارکسیستی هم از آنان حمایت می کردند. رادیو عراق هم از آنان حمایت می کرد.
یادمه رادیو عراق می گفت:
ـ بجنگید، داریم می آییم!
عراقی ها این را می گفتند و مارکسیست ها هم جار و جنجال راه انداخته و عربده
می کشیدند در حمایت از «خلق عرب»! خلق عرب که آشکارا دستش در دست صدام بود و از آن جا حمایت مالی و تبلیغاتی می شد.
دست عراق در فتنه خلق عرب کاملاً هویدا بود. سر چهارراه کتابخانه در خرمشهر، کنسول گری عراق بود که مرکز فساد و تحریک شده بود. بالاخره هم، بچه های سپاه طاقت نیاوردند و به آن جا حمله کردند و آن لانه توطئه و جاسوسی و بمب گذاری را تصرف کردند.
خلق عرب هر چه بود، تمام شد اجازه بدهید پرونده این بحث را که خیلی هم مهم و مفصل است، همین جا ببندیم و به خود جنگ بپردازیم. این وضعیت خوزستان و خرمشهر قبل از جنگ بود. صدام که دید خلق عرب هم نمی تواند کاری از پیش ببرد، از اوایل سال 59، خودش مستقیم به میدان آمد.
پایان
ثبت دیدگاه