آخرين ساعات عمر شهيد محمود كعبي
خرمشهر– سوم مهر 1359 محور کوت عبدالله
آن شب آفتاب قصد طلوع نداشت و ماه را پردهاي از خون فرا گرفته بود.
همگي به خواب رفته بوديم كه صبحگاه بر قلب دشمن يورش بر يم تابه خصم بنمايانيم كه قهر ملت مسلمان چگونه از لوله مسلسلهايمان بر آنان آتش ميبارد هر كس با خيالي خفت.
اما در ميانمان، در دل محمود غوغائي بود او آنشب را در خواب نبود، كه چشمش به حركت كند ماه دوخته شده بود و قلب و احساس و عقلش را به عاريت پيش خدا برده بود. او از اينكه خورشيد زودتر طلوع نميكند برآشفته بود و قلبش فردا را گواهي ميكرد گوئي فردا را به وضوح ميديد. پايش طي يك درگيري با كفار در رفته بود و هنوز چنان نبود كه بتواند از آن مانند پاي ديگرش استفاده برد.
ولي با همه اين،ا و منتظر بود تا صبح شود و عليه خصم وارد نبرد گردد او در شگفت بود كه چگونه هوز كساني هستند كه فرياد هل من ناصر ينصرني امامشان را از اعماق روح قرون و اعصار نميشوند كه آنان را به ياري ميخواند.
او نميدانست چرا آن عده آنقدر گوششان ناشنوا بايد باشد كه صداي ناله و استغاثه محرومان و مستضعفان را به درگاه خداي خويش كه «بار خدايا ما را از اين قريه كه اهلش ستمكارند رهائيبخش و از جانب خود برايمان رهبري قرار بده» را درك نميكنند. چرا آنان را درنمييابند؟ كه خدايشان براي رهائي اين مستضعفان به آنان حكم پيكار داده است. به چه دليل پيمانها و عهدهاي خويش را با خدا شكسته و به محرومان پشت كردهاند؟
محمود همچنان كه اين افكار از درون مغزش ميگذشت، با شوقي زايدالوصف و حالتي عاشقانه چشم به ماه ميدوخت كه كسي ميرود تا سپيدة اميد بر او درخشيدن بگيرد. او سخنان خالهاش را در ذهن مانند نوار فيلم ميگذراند آنجا كه به او گفت: «محمود جان دوست دارم تو را شهيد ببينم.» و با يك دعاي ساده بدرقهاش كرد: انشاءالله شهيد شوي...
عمق اين سخن او را لرزاند و دانست كه اين سخن خالهاش نيست، كه تجلي ايمان خدا و گفتار خدا در روح اوست زيرا خوانده بود خواست خدا را بر امام سومش كه «انشاءالله ان يراك قتيلا» خدا ميخواهد تو را كشته ببيند.
در افكارش همچنان غوطهور بود و به ظلم و استكباري كه سراسر جهان را فرا گرفته، به انبوه گرفتاريهاي برادران مسلمانش، به ضربههايي كه از دوستان ناآگاه ميخوردند، به تمامي ينها ميانديشيد.
گويي آن شب پهنه فكرش كه از زمين و زمان وسيعتر مينمود جز اين افكار چيزي در آنها خطور نميكرد. كه هر شب چنين بود ولي آنشب از جلاي ديگري برخوردار بود، آنشب در دل هواي ديگري داشت. افكارش هيچ وقت در محور كارهاي صالحي كه انجام داده بود نميگشت كه حتي فكر به آنها را نيز زشت ميشمرد. بلكه به كارهائي كه انجام نداده بود فكر ميكرد و خود را تقبيح مينمود كه چرا در انجام كارهاي صالح ديگر تاخير ميكند.
رشته افكارش با ديدن طلوع سپيدهدم گسيخت. قلبش آنچنان از شوق به تپش درآمد كه گوئي ميخواهد از قفسه تنگ سينه به بيرون جهد، ما را از بند خواب رهانيد و بانك رفتن سرداد.
از او خواستيم كه با ما نيايد زيرا پايش به او اجازه آمدن نميداد. ولي او چنان مصر بود كه چارهاي جز تسليم در مقابل خواستش نداشتيم. او صبحانه صرف نكرد و اجازه صرف آنرا هم به ما نداد. گوئي ميخواست صبحانه را با كساني ديگر صرف كند
. بسرعت پيش به سوي جبهه رانديم و به صحنه مقدس پيكار گام نهاديم و هر كدام سنگر برادر خستهاي را پر كرديم.
آن روز باراني از خمپاره با صداي سفير گلولهها بر سر و رويمان باريدن گرفت، ما نيز تا آنجا كه در توان داشتيم پاسخ گفتيم. ساعت 11 بود كه سرپرستمان ما را به سوي سنگري خواند.
به آنجا روي آورديم، ديديم، آنچه را ه حدس ميزديم. بلي محمود شهيد شده بود. با تبسمي شيرين در حلاي كه سلاحش را به سينه ميفشرد و فشنگي در دست داشت. به سوي خدايش شتافته بود و دعوت حق را لبيك گفته بود گوئي فشنگش را به سوي ما گرفته بود كه...
آري برادرم تو نيز آخرين فشنگ را كه من نتوانستم شليك كنم تو شليك كن كه هر فشنگي غنيمت است.
والسلام
زندگينامه شهيد محمود كعبي
وي در فروردين ماه سال 1330 در آبادان پا به عرصه وجود نهاد. زندگيش در كودكي هماند ديگر بههاي مستضعف محل گذشت. او تحصيلات ابتدائي و دبيرستان را با موفقيت پشت سر نهاد و در دوران دبيرستان با ستمها و جورهاي ناشي از حكومت ستمشاهي آريامهري بر مردم آشنا گشت و ماهيت رژيم برايش آشكار گرديد.
شهيد محمود كعبي پس از اتمام دوران دبيرستان به عنوان سپاهي دانش كه آن زمان نه به عنوان آموختن دانش به نوباوگان معصوم روستا كه اشاعه فحشاء از شهر به ده و بالعكس بسيج ميگرديدند روانه روستاها شد اما وي كه داراي طبعي بلند و روحي والا بود با آگاهي كامل به بافت سپاهي دانش و اهداف پليد شاهنشاهي آن كه در ماسك زيبا و فريبنده آموختن دانش به روستائيان پنهان شده بود، به تلاش براي نماياندن چهره كريه حكومت منحوس پهلوي به روستائيان محروم كه نميدانستند محروميتشان و فقر شديدشان از كجا سرچشمه ميگيرد، پرداخت او طي اين مرحله از زندگيش فقر دامنگير كوخ نشينان ظلمت زده و زندگي فلاكتبار آنان را به يقين مشاهده نمود و در آگاهسازي روستائيان تلاش پيگيري را آغاز كرد. شهيد محمود كعبي به خاطر عشقي كه به روستائيان داشت در جوار كارهاي فرهنگي به كارهاي عمراني در جهت رفاه حال مردم ده دست زد او با بسيج مردم ده برايشان حمام و مسجد ساخت و در ضمن ساختن چنين بناهائي آگاهيهاي سياسي لازم را نيز به آنان ميداد.
پس از اتمام دوران سپاهي دانش، با تجربيات ارزندهاي كه از وضع اين مغضوبين سلاطين بدست آورده بود و وجود شكاف عظيم بين زندگي مردم شهر ـ روستا، محمود را براي مبارزه مكتبي آماده ساخت. با طليعه انقلاب به رهبري امام خميني، او كه سراپا عشق مبارزه بود با تمام وجودش پيام امام را لبيك گفته و مبارزهاش را تحت رهبري امام ادامه ميدهد.
او كه درد مردم روستا و ضرورت بيشتر آگاهي بخشيدن به آنان را احساس كرده بود به استخدام آموزش و پرورش درميآيد و بدين ترتيب به روستهاي اروندكنار اعزام ميگردد و رسالت پيامبرگونه معلم بودن را بدوش ميكشد.
او هرگز از جرياناتي كه در شهرش ميگذشت غافل نبود و در براهاندازي و برپائي تظاهرات عليه رژيم كوششي خاصي مبذول ميداشت. شهيد محمود كعبي علاوه بر ياد دادن، از يادگيري نيز غافل نبود و به همين دليل در امتحانات ورودي دانشگاه شركت جسته و در رشته اقتصاد دانشگاه جنديشاهپور شاخه خليج فارس خرمشهر كسب موفقيت ميكند و پذيرفته ميگردد. او فعاليت ضدرژيم را در دانشگاه نيز ميگستراند.
شهيد محمود كعبي را بارها به علت براه اندازي تظاهرات دستگير ميكنند و هر دفعه به دليل نداشتن مدرك آزادش مينمايند. او علاوه بر دانشجو بودن يك معلم بود و به ياد دادن آنچه ميدانست پرداخت، آموختن مسائلي كه رژيم ضد آن را به او آموخته و خواسته بود او به شاگردانش بياموزد. شهيد محمود كعبي هيچگاه كلاسش را صرفاً يك لاس 35 نفره نميدانست بلكه كلاس او شهرش بود در سطح شهر به فعاليتهاي فرهنگي بسياري دست زد و به شاگردانش ميآموخت كه چگونه باشند و آنچه اكنون هستند چيست برايشان از امام ميگفت از انقلاب صحبت ميكرد و به سوي خط امام راهشان ميبرد. حسينيه اصفهانيهاي آبادان از او خاطرهها دارد زماني كه بدانجا ميرفت تا طرح تظاهرات فردا را بريزد و اعلاميههاي جديد امام را تكثير و پخش كند.
شهيد محمود كعبي پس از پيروزي انقلاب در دانشگاه عضو انجمن اسلامي شد و كارهاي فرهنگي جديدي آغاز نمود و در اين زمينه با همياري برادران عضو انجمن اسلامي شروع به نوشتن و توزيع نشرياتي در رابهط با اقتصاد اسلامي كردند و امور مربوط به تبليغات و روستا را عهدهدار گرديدند.
در تابستان 1359 كه جريان انقلاب فرهنگي پيش امد محمود با عدهاي از برادران و خواهران عضو انجمن اسلامي دانشكده اسلامي به روستاها رفته و به تحقيق در مورد وضع روستائيان، نيازهايشان و هر چه بيشتر شناختن مشكلات آنان و كوشش در جهت رفع اين مشكلات گام برميدارند. شهيد محمود كعبي پس از انقلاب به وضوح ميدانست ضد انقلابيون شكست خورده هرگز دست از انقلاب برنخواهند داشت و در نابودي آن و بدست آوردن موقعيت سابق خود ميكوشند. بدين جهت با نگرشي باز به زمزمههاي وسوسهانگيزي كه در دفاع از حقوق خلق عرب برميآمد، مينگريست و آنرا دنبال ميكرد و ميدانست كه اين انقلابي ماهاي امروز همان ضد انقلابيون گذشته هستند و اكنون با عنوان كردن اين مسائل ميخواهند قدرتي بيابند و اوضاع را آشفته سازند و از اين آشفته بازار سوء استفاده كنند و به اصطلاح معروف از آب گل آلود ماهي بگيرند ولي آنان كور خوانده بودند زيرا ديگر اكثر مردم مسلمان عرب شهر، خود يك محمود بودند. و محمود به كمك دوستانش با آگاهي كامل از توطئههاي امريكا به آگاه ساختن تودههاي عرب پرداخت تا اينكه بالاخره ضد انقلابيون با تبليغات وسيع محمودها نتوانستند طاقت بياورند و دست به عمليات مسلحانه در منطقه زدند تا به خيال خام خود مردم را از انقلاب بدبين و چهره ديگري از آن بسازند. محمود روز درگيري كه حملات ضد انقلابيون به اوج خود رسيده بود عهدهدار محافظت از دستگاه هزار كيلوواتي راديو و تلويزيون ميشود كه بسيار مهم و حساس بود و او با جان بازي و ايثاري بينظير به كمك برخي از دوستانش از اين دستگاه محافظت مينمايد و ضد انقلاب را از دستيابي به آن نااميد ميسازد اين ماموريت بحدي خطرناك بود كه دوستان ساعتها تصور ميكردند او شهيد شده است چون ارتباطشان با محمود توسط ضد انقلاب قطع گرديده بود. و بالاخره با ايثار اين برادران ضد انقلاب در آنروز شكست فاحش يافت.
زماني كه امام امر بر پاكسازي ادارات از لوث وجود ضدانقلاب صادر فرمودند محمود اين امر را بر خود يك تكليف الهي دانست و با شوقي زايدالوصف با كمك اعضاي انجمن اسلامي دانشگاه خرمشهر بدين كار همت گماشت و به پاكسازي ادارات پرداخت. دوستانش خوب بياد دارند كه محمود با چه وسواس و حوصلهاي خاص سعي در شناختن ضد انقلابيون واقعي و كوتاه سازي دستان آلوده آنها از ادارات جمهوري اسلامي ميپرداخت.
با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران محمود براي دفاع از مكتبش كه عراقيها براي آن به شهر حمله كرده بودند برميخيزند و سلاح بدوش ميكشد و روانه ميدان نبرد ميگردد. او كه عشق به لقاءالله و آرزوي وصال يار يك لحظه آرامش نميگذاشت سرانجام در تاريخ 27/7/59 بر اثر اصابت تركش خمپاره در سنگري همجوار مسجد امام صادق خرمشهر در حالي كه لبخندي عميق بر چهره داشت به شهادت رسيد و به نعمت داده شدگان الهي پيوست. يادش گرامي و روحش قرين رحمت باد.
ثبت دیدگاه