روزهاي مقاومت18
زير پل بوديم. چهارده پانزده نفري ميشديم. بيسيممان را هم آهنگ كرده بوديم با سپاه خرمشهر. از ساعت يك بعدازظهر، مرتب پيغام ميدادند كه «كسي توي شهر نمونه، ميخوايم همه جاي خرمشهر رو بمباران كنيم.»
كسي به اين حرفها محل نميگذاشت. خرمشهر شهرمان بود، نميتوانستيم دل بكنيم. فكر ميكرديم اگر هم همه جا را بزنند، ما جايمان زير پل امن است.
ساعت چهار پنج چند هواپيما پيدايشان شد و بمباران كردند. البته نه طرف ما را. ساعت ده شب بود. ارتباطمان قطع شده بود. كمي كه سر و صداها خوابيد، گفتم بروم سري به شهر بزنم. رفتم مقر جهانآرا. تخليه رده بودند. از من پرسيد: «فقط تو ماندهاي؟»
گفتم: «نه، هنوز بچهها هستند زير پل.»
گفت: «مگه نگفتم تخليه كنيد؟»
گفتم: «ما نميآييم، شما برين.»
چشمهاي محمد پر از اشك شد. اولين بار بود گريهاش را ميديدم.
پایان
منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383
ثبت دیدگاه