روزهاي مقاومت14
پايم توي پوتين شلپ شلپ ميكرد. خون بود. دست كشيدم. روي پايم. يك تركش خورده بود بهش و به اندازهي دو توماني سوراخش كرده بود. اصلاً نفهميدم بودم. گفتم بروم مسجد جامع پانسمانش كنند. پاي راستم انكار چسبيده بودم زمين. اصلاً نميشد حركتش داد. خيلي درد داشتم. تشنگي هم بدجور كلافهام كرده بود. كشان كشان خودم را رساندم به جوي آب كنار خيابان. تا توانستم از آب كثيفش خوردم.
پايم توي پوتين شلپ شلپ ميكرد. خون بود. دست كشيدم. روي پايم. يك تركش خورده بود بهش و به اندازهي دو توماني سوراخش كرده بود. اصلاً نفهميدم بودم. گفتم بروم مسجد جامع پانسمانش كنند. پاي راستم انكار چسبيده بودم زمين. اصلاً نميشد حركتش داد. خيلي درد داشتم. تشنگي هم بدجور كلافهام كرده بود. كشان كشان خودم را رساندم به جوي آب كنار خيابان. تا توانستم از آب كثيفش خوردم.
يك استراحتگاه وسط راه بود. نگاه كردم، كسي آن تو نبود. چشمم افتاد به يك هندوانه. تا تهش خوردم؛ با پوست. هنوز تشنهام بود.
سردرد داشتم. دلدرد هم بهش اضافه شد. نميتوانستم تكان بخورم. همان جا ماندم. گريه ميكردم كه مرادي رسيد. انگار دنيا را به من دادند.
پایان
منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383
ثبت دیدگاه