خاطرات شهلا حاجی شاه از خواهر شهیده اش شهناز
وقتی حسین از کلاس قرآن برگشت، چهره اش ناراحت و درهم بود. می گفت که دو نفر از بچه ها توی مرز شهید شده اند. تا به حال او را این قدر نگران ندیده بودم. حسین، در حالی که نگاهش را به گل های قالی دوخته بود و کف دستهایش را به هم می مالید، حرف می زد. می گفت که اگر جنگ شروع شده، خدا کند که نتیجه خوبی داشته باشد. آن شب، تا صبح صدای تیراندازی قطع نشد. ما توی حیاط دراز کشیده بودیم، اما هیچ کدام خوابمان نبرد. من به ستاره ها چشم دوخته بودم و به جنگ فکر می کردم.
سه روز بعد – 29 شهریور – خانواده ام از مسافرت برگشتند.
آخر، چند روز دیگر مدرسه ها باز می شد و بچه ها باید خودشان را برای رفتن به کلاس آماده می کردند. همان روز بعد از ظهر، برای دیدن یکی از دوستانم بیرون رفتم. خواهرم شهناز هم به نهضت رفته بود. ساعت شش عصر بود که ناگهان صدای انفجار مهیبی ما را تکان داد؛ صدایی وحشتناک و دور از انتظار. همه چیز غیر عادی به خود گرفت؛ حرفها، نگاهها، همه چیز! هر گلوله ای که می آمد، زمین را می لرزاند. شیشه پنجره ها می لرزید و انعکاس هولناک انفجار، در نخل های بلند و سبز می پیچید و پرنده ها را هراسان زده می پراند. شهر آرامش دیرینه خود را از دست می داد.
من مضطرب بودم. تپش قلبم تند شده بود و می ترسیدم. تصمیم گرفتم به خانه برگردم، اما خانواده دوستم نمی گذاشتند. می گفتند نباید از خانه خارج شوی. خطرناک است. بالاخره با دوستم بیرون آمدیم. خیابانها شلوغ بود و راه بندان و پیاده روها انباشته از مردمی که شتابزده به طرف خانه هایشان می رفتند. وضع آشفته ای بود. پسر بچه هشت – نه ساله ای، چند دفتر و مداد را محکم زیر بغلش گرفته بود و در حالی که اشک می ریخت، دست دیگر را به چادر مادرش گره کرده بود و به دنبالش می دوید. عده ای به مسجد می رفتند. ما هم رفتیم. اطراف مسجد غلغله بود. تصمیم گرفتم خودم را به خانه برسانم و از آنجا به نهضت بروم.
در راه، با بهت و حیرت خیابانها و مردم را نگاه می کردم. هنوز این اتفاقها باورم نشده بود. انگار خواب می دیدم. یعنی هیچ کس باورش نمی شد. تقدیر ما را غافلگیر کرده بود. در این گیرودار شنیدم که بی سیم را هدف قرار داده اند... پشت خانه ما را! ترس توی دلم ریخت. حتماً یکی هم به خانه ما خورده بود. نمی دانم چطور تا آنجا رفتم. وقتی رسیدم، همه از خانه بیرون آمده بودند. مادرم گفت: «همه سالم هستیم!».
خورشید داشت غروب می کرد و آشفتگی من، در گرگ و میش هوا، رنگ تاریکی به خود می گرفت. مانده بودم که در خیابان به مردم کمک کنم یا خودم را به بیمارستان برسانم. برق و آب قطع شده بود. مادرم می گفت:
- لااقل صبر کن خبری از شهناز و بچه ها بگیرم، بعد هر جا می خواهی برو.
گلوله های توپ پشت سر هم می آمدند. هدف بی سیم بود، اما همه شان به طالقانی می خورد. فضای شهر از صدای به هم آمیخته انفجار و آزیر آمبولانس انباشته شده بود. طاقتم طاق شد و راه افتادم. به هر زحمتی بود، خودم را به بیمارستان رساندم و داخل شدم. خدایا چه می دیدم؟! زنها و مردهای بی دست و بی پا، پیکرهای بی سر، پاره های گوشت انسان، کودکان زخمی و نیمه جانی که به خون آغشته بودند. مشغول شدم. تنها، نیرویی مرموز و درونی بود که مرا روی پا نگه می داشت. من که حتی تحمل دیدن یک جراحت ساده را نداشتم، از دیدن زخمی جزئی ناراحت می شدم، حالا تا مچ پا توی خون بودم. دیگر وحشتم ریخته بود. مثل درختی که برگهایش با نسیم پاییز بریزد! اما این نسیم چه بود و از کجا می وزید؟
برادری را آوردند که دستش از تن جدا شده بود. صحنه رقت انگیز و دردناکی بود. سعی کردم با او حرف بزنم و دلداری اش بدهم، ولی به زودی فهمیدم که ایمان او بالاتر از این حرفهاست که نیاز به دلداری داشته باشد. شهناز را دیدم و جلو رفتم. اما او بی توجه به من کار می کرد. در چهره تمام بچه ها، فقط درد بود و اندوه. هیچ حالت دیگری دیده نمی شد. همه نگران بودند. مهتاب، شهر را روشن کرده بود. بچه ها ناراحت بودند و می گفتند که این به نفع عراقی هاست. همه در آرزوی صبح بودیم.
مدام زخمی و شهید می آوردند. بیشتر آنها از طالقانی و پایین شهر بودند. بعضی شان را می شناختم. وقتی آنها را می آوردند، نمی دانستم کجای بدنشان را بگیرم. جای سالمی نداشتند. خیلی مشکل بود. جوان شانزده – هفده ساله ای آوردند که دست و پا نداشت. فقط نیم تنه بود. بچه ها می گفتند مرده و باید او را به کالبد شکافی ببریم. تمام صورتش سوخته بود و نمی شد او را تشخیص داد. وقتی او را می بردیم، یکی دیگر هم آوردند. وضع ناجوری داشت و بدنش متلاشی شده بود. یکدفعه پلکهایش تکانی خورد! لرزشی توی دلم نشست و وحشت سراپایم را گرفت. مگر مرده هم پلک می زند؟!
با عجله رفتیم و دکتر را آوردیم بالای سرش، دکتر نگاهی به او انداخت و گفت زنده است. تعجب کردیم. بلافاصله او را به اتاق عمل رساندیم. در همان لحظه برق بیمارستان قطع شد. همه دعا می کردیم که خدا او را زودتر ببرد. عقیده دکتر هم همین بود. صدای انفجار گلوله های توپ به گوش می رسید. تا آن لحظه، تحت تاثیر اوضاع وخیم بیمارستان، از بلایی که داشت بر سر شهر می آمد غافل بودم! ده دقیقه بعد، با آمدن برق امیدوار شدیم. خواست خدا بود که او زنده بماند.
خسته بودم. با این که بی خوابی و تلاش و اضطراب توانم را گرفته بود، اما باید در بیمارستان می ماندم. احتیاج به کمک بود. دیگر گذشت زمان را حس نمی کردم – بغض کهنه ای گلویم را گرفته بود. آن صحنه های هول انگیز... دست و پاهای قطع شده... بدن های بی سر... چهره های سوخته و خون آلود... کودکان، زنان، مردان... همشهریهای من... هموطنان ما!
صبح شد. با خواهری برای خواندن نماز رفتیم. آن روز بعد از ظهر، باید شهدا را شناسایی می کردیم. بعضی را ما و برخی را دیگران شناسایی می کردند. اصلاً نفهمیدم که از پنج صبح تا چهار بعد از ظهر چطور گذشت. پشت سر هم مجروح و شهید می آوردند، از صبح، چشمهایم فقط خون دیده بود و گوشهایم، از ناله و شیون، آژیر آمبولانس و صدای انفجار پر بود. رفتیم برای شناسایی. خیلی از مادرها و زنهایی که کاری از دستشان بر نمی آمد، شهدا را می شستند؛ فرزندان یکدیگر را اشک می ریختند و می شستند. آه می کشیدند و می شستند. بچه های خودشان را، بچه های خرمشهر را. بعضی شان هم قبر می کندند. هر کس می خواست کاری انجام بدهد. تا به حال این قدر جنازه ندیده بودم.
کارمان که تمام شد، سری به مسجد زدیم. خیلی شلوغ بود. گفتند که باید در مسجد بمانیم. آماده باش داده بودند. اعتراض کردیم. می گفتیم چه فایده ای دارد که به خاطر آماده باش، در مسجد بمانیم و کاری انجام ندهیم؟! تعدادی ماندند و بقیه به بیمارستان برگشتیم. باز مجروح آورده بودند. چه ظلمی به ما می شد، به شهرم به مردمم.
روز سی و یکم بود. مدام، شهر را با توپ می زدند. خانه های زیادی خراب شده بود و هر کوچه و خیابانی، چند زخم روی صورتش داشت.بعضی جاها آتش گرفته بود و از دور، ستونهای دود دیده می شد. که غلیظ و سیاه، به آبی آسمان چنگ می انداخت. خبر رسید که آتش نشانی را زده اند. با آمبولانس به آنجا رفتیم؛ برای کمک و انتقال زخمی ها. وقتی رسیدیم، گفتند شش نفر زخمی شده اند. اما هر چه گشتیم، دو نفرشان پیدا نشدند. فقط تکه هایی از گوشت به در و دیوار چسبیده بود، مثل گوشت چرخ کرده! گلوله توپ روی سرشان افتاده بود. بزاق دهانم را که پایین دادم، مزه گوشت و خون می داد. من خون می خوردم. خون دل!
ساعت ده صبح بود. گفتم سری به خانه بزنم و خبری بگیرم. وقتی رسیدم، همه لب حوض نشسته بودند: پدر، مادر و خواهر کوچکم. نگرانی و اضطراب از نگاهشان می بارید: گفتم:
- شما هم با همسایه ها بروید.
پدرم، سری تکان داد و گفت:
- نه. تا وقتی که بتوانیم می مانیم.
او حتی پیشنهاد دوستش را برای رفتن به اهواز قبول نکرد. اصرار من بی فایده بود. دوباره به بیمارستان برگشتم. ازدحام عجیبی بود. من دیگر هویت خود را فراموش کرده بودم. دیگر از چهره های سوخته و پوشیده از خون، از پاها و دستهای قطع شده، و از جنازه ها نمی ترسیدم. به وضوح حس می کردم که دیگر شهلای قبلی نیستم. دوباره مشغول کمک شدم.
بعد از نماز – نزدیک ساعت چهار و نیم – چنان با توپ می زدند که همه جا می لرزید. عده ای از بچه ها، شیشه ها را با رنگ سیاه می پوشاندند. در همین حین خبر آوردند که در طالقانی، سی – چهل خانه را زده اند. دلم می خواست بروم. می ترسیدم که تلفات داده باشیم. اما باید می رفتم. رفتم. خیلی ها شهید شده بودند. پیرزن، بچه... ویرانی، هر لحظه بیشتر وسعت پیدا می کرد و مثل جذام خرمشهر را می خورد. تیرآهن سقف یکی از خانه ها آویزان شده بود. فقط گوشه مثلث شکلی از خانه سالم مانده بود. نوزاد کوچکی – شاید چهل روزه – پیچیده در پتویی سفید، در میان آجرها پیدا شد. آرام خوابیده بود. هیچ زخمی در بدن نداشت. یکی از بچه ها، در آمبولانس معاینه اش می کرد. نبضش را می گرفت. گفتم:
- نه، نمرده! اون زنده س.
عصبی بودم. نمی توانستم قبول کنم که بچه مرده باشد. حال عجیبی داشتم. کودک را که می دیدم، شفقت مادرانه ای در درونم موج می زد. وقتی به بیمارستان رسیدیمف دکتر گفت:
- متاسفانه مرده!
انگار کسی گلویم را گرفت. چیزی شبیه بغض. لبهایم جمع شد و دیگر جایی را ندیدم. اشک در چشمانم حلقه زد. عجیب بود. هر چه نگاهش می کردیم، آثاری از زخم روی بدنش نبود. نیم ساعت بعد، شهناز آمد. بچه ای توی بغلش بود. می گفت که گلوله توپ همه خانواده اش را شهید کرده و هیچ کس را ندارد. به چهره کودک که نگاه کردم، نگاهش، آتشی به خرمن دل بود. معصوم و پر تشویش. چیزی نگذشت که مجروح دیگری آوردند. از بچه های سپاه بود. تمام دل و روده اش بیرون ریخته بود، اما می خندید. می گفت:
- ما که کاری نکردیم. فقط دل و روده مون ریخته بیرون. هیچ کار دیگه ای نکردیم!
او در اتاق عمل شهید شد. شهادتش خیلی برای بچه ها مشکل بود. روز پنجم و ششم، اطراف بی سیم را شدیداً می زدند. طوری که ناچار خانواده را به اهواز بردیم. شهناز دوباره به خرمشهر برگشت، اما من ماندم. روز سوم، وقتی می خواستم برگردم، مادرم گفت:
- منم همراهت می آم. می خوام بچه ها را ببینم.
راه افتادیم. خواهر کوچکم – شهره – هم آمد. به شرطی که دوباره با مادرم برگردد. هوا تاریک بود که به خرمشهر رسیدیم. ساعت هشت و نیم شب. یکراست به مکتب قرآن رفتیم؛ محل تجمع بچه ها. جایی که قبل از انقلاب، اسلام توانسته بود تا حدودی در آن ظهور کند. جلوی مکتب قرآن، یکی از بچه های سپاه را دیدم و جلو رفتم. «مهدی آلبوغبیش» بود. بعدها شهید شد:
- خسته نباشید برادر. چرا اینجا ایستادید؟
- هیچی!
- از خدیجه خانم چه خبر؟
- نمی دونم. فکر کنم شهید شده.
- شهید؟!
- با توپی که امروز صبح زدند، دو نفر از خواهرها شهید شدند. فکر کنم یکی شان خدیجه بود.
از آنجا به سمت حسینیه رفتیم. در راه، مدام توی فکر بودم. دلم می خواست بدانم چه کسانی شهید شده اند. به حسینیه که رسیدیم، یکی از بچه های آشنا ما را دید و به داخل برد. رفتارش با قبل فرق کرده بود. انگار می خواست صمیمی تر باشد. داخل حسینیه، مجروحین در کناره دیوارها خوابیده بودند و وسط مسجد خالی بود همه می دانستند که نزدیک دیوار، امکان ریزش کمتر است. در همین حین برادرم را دیدم و بی مقدمه، سراغ حسین را از او گرفتم.
- حسین کجاست؟
- رفته اهواز!
- چی؟!
- هیچی. رفته شمارو ببینه.
- رفته ما رو ببینه؟ محاله حسین اینجا رو ول کنه. اونم فقط به خاطر دیدن ما.
جوابی نداد. از یکی دیگر از بچه ها پرسیدم. او هم حرفهای برادرم را تکرار کرد. باورم نشد. پرسیدم:
- چی شده؟
- هیچی، بیایید بشینید.
شهره و مادرم نشستند و او مرا به گوشه ای کشید.
- چون می دونم تو روحیه اش رو داری بهت می گم.
- چی شده؟
- شهناز شهید شده!
یکدفعه افکارم مغشوش شد و نگاهم ثابت ماند. با بهت به زمین خیره شده بودم و نمی توانستم پلک بزنم. شقیقه هایم می سوخت. تصورش برایم مشکل بود. دلم می خواست لااقل قبل از شهادتش او را می دیدم:
- چه طوری؟
- صبح توپ افتاد.
- جلوی مکتب؟
- آره...ولی به مادرت چیزی نگو، تا فردا صبح.
مکتب قرآن... جایی که شهناز خیلی دوستش داشت... مقر همیشگی اش. کاش یک بار دیگر او را دیده بودم. شهید دومی هم «شهناز محمدی» بود... آن شب خیلی توپ می زدند. صدای انفجار یک لحظه هم قطع نمی شد. نمی توانستیم بخوابیم. مادرم داشت وصیت می کرد. او از روز قبل ناراحت بود، می گفت خواب بدی دیده است. در حسینیه هم، حرکات بچه ها برایش مشکوک بود. گفتم:
- با دو تا توپ که نمی شه آدم وصیت کنه! از کجا معلوم اینجا بیفته؟ تازه همه با هم هستیم.
صبح، وقتی برای نماز بلند شدیم، خواستم خبر شهناز را به او بگویم، اما می ترسیدم. از صبر و تحملش مطمئن نبودم. کمی این پا و آن پا کردم، تا اینکه بالاخره گفتم. اولش باور نمی کرد. مات و مبهوت به من خیره شده بود. بعد، چند سوال کرد و دیگر ساکت شد. حرفی نمی زد، ولی معلوم بود که توی دلش غوغایی است. مادرم از دورن اشک می ریخت.
ساعت یازده و نیم صبح بود که جنازه شهناز را به بهشت شهدا بردیم. مادرم اصرار داشت که جنازه را به اهواز ببریم، اما بچه ها می گفتند که شهید مال ماست و بهتر است در همین جا دفن اش کنیم. در راه، جلوی مسجد جامع، برادرم حسین را دیدیم. گفتم: «بیا، می خواهیم شهناز را دفن کنیم.» گفت:
- من نمی آم! عراقیها از دروازه شهر وارد شدن و جنگ تن به تن شروع شده. اونجا بیشتر به من احتیاج هست... خود شهناز هم می دونه!
در بهشت شهدا، آبی برای غسل دادن شهناز نبود. نوه امام خمینی آنجا بودند – از ایشان پرسیدم، گفتند که احتیاج به غسل ندارد. در آنجا، هر کس شهید خودش را خاک می کرد. اگر هم خانواده شهید نبودند و یا جنازه شناسایی نمی شد، آن را مجهول دفن می کردند. نسیم گرمی، ناله های جگرسوز مادران را به دور دست می برد. و هوا، از مویه و شیون آکنده شده بود. دفن شهناز در شرایط دشواری انجام شد. عراقیها مرتب توپ می زدند. هر لحظه احتمال خطر می رفت. یکی از گلوله ها، در شش – هفت متری ما، روی قبری که تازه یکی از شهدا را در آن خاک کرده بودند فرود آمد. سراپا خشم و تاسف بودم. مادرم با دستهای خودش، شهناز را داخل قبر گذاشت. لحظات سختی بود. فراموش نشدنی! هنگام دفن، بعد از آن که مادرم از او حلالیت طلبید، گفت:
- شهناز، فقط یک چیز از تو می خواهم. دلم می خواد برای امام دعا کنی.
بعد هم رویش را با خاک پوشانید؛ با خاک خرمشهر!
از بهشت شهدا که بیرون آمدیم، یکراست به حسینیه رفتیم. دنبال بچه ها می گشتم. همه پراکنده بودند. نمی خواستند با ما رو به رو شوند. نمی توانستند! بچه هایی که شهناز همیشه در فکرشان بود. آن روز، بیشتر بچه ها به خاطر نبودن آب و آشامیدن آب گازوئیلی مسموم شدند. حسین هم همین طور. او سراسر شب را هذیان می گفت و حال خوبی نداشت. با نگرانی مراقبش بودم. منتظر بودم تا صبح بشود و او را به جایی برسانم. با روشن شدن هوا راه افتادیم. دشمن پل را شدیداً می زد؛ با خمپاره و توپ. به هر شکلی که بود، از روی آن گذشتیم و از بیراهه، حسین را به آبادان و از آنجا به اهواز بردیم.
او دو روز زیر سرم بود، تا این که کمی حالش بهتر شد. قرار بود بعد از فاتحه شهناز به دزفول برویم.
تعدادی از خواهران هم قبلاً رفته بودند. وقتی حسین خوب شد، ما هم رفتیم. همان شب، دو موشک از طرف دشمن پرتاب شد. اما با خواست خدا، هیچ کدام از بچه ها، حتی یک خراش هم برنداشتند. من، تا نیمه های شب خوابم نبرد. همه اش فکر می کردم؛ به شهناز و اینکه چه بی خبر رفت. مثل خیلی های دیگر. به جنگ فکر می کردم؛ به خرمشهر... به آن بچه چهل روزه ای که در پتوی سفید، بدون هیچ زخمی مرده بود.
وقتی صبح شد، حسین به آبادان برگشت. می گفت:
- مگه می شه تموم بچه ها اونجا باشن و من اینجا؟ این یه جنایته!
دلم می خواست با حسین می رفتم، اما مادرم نگذاشت. او به من احتیاج داشت. روز بعد، دیگر طاقت نیاوردم. هر طور بود راه افتادم و به بهانه اهواز، به آبادان برگشتم. دلم برای خرمشهر پر می زد. مثل بچه ای که از مادرش دور افتاده باشد. رفتم. در حسینیه بودیم که «شیخ شریف» وارد شد. می گفت:
- چرا خواهرها اینجا هستند؟ من دلم نمی خواهد که هیچ کدام از خواهرها اسیر بشوند. عراقیها چیزی سرشان نمی شود.
شیخ شریف، اعتراض ها و مخالفتهای ما را نمی پذیرفت. حتی یک روز هم که در مرز نیرو کم بود و می خواستند از خواهرها کمک بگیرند، شیخ اجازه نداد. آن روز در حسینیه، مدام خبر شهادت بچه ها را می آوردند. آتش جنگ، هر لحظه بیشتر شعله ور می شد. من و بقیه خواهرها، برای گرفتن یک کار و وظیفه مشخص، پیش برادر «جهان آرا» رفتیم. ایشان در جواب خواسته ما گفت:
- جنگ حالت دائم نداره. یک چیزی است که همه باید کمک کنند. نمی تونم کار مشخصی را به شما محول کنم. هر کاری که از دستتان می آید کوتاهی نکنید.
در این گیرودار بود که یکی از بچه ها، خبر شهادت محسن هفده ساله را آورد. نفس نفس می زد و رنگش سفید شده بود. می گفت که تانک از روی سر محسن رد شد و مغزش روی لباسهای من پاشید. شوکه شده بود و بریده بریده حرف می زد. بچه ها دورش را گرفتند و به او آب دادند، تا حالش جا بیاید.
یکی از بچه های اصفهان آنجا بود. می گفت:
- همیشه دلم می خواست بیام خوزستان. وقتی جنگ شروع شد، به خودم گفتم باید دینم را ادا کنم و آمدم!
او آدم مبارزی بود. برای هر کاری داوطلب می شد و همیشه جلوی دیگران حرکت می کرد. بچه های تهران، اصفهان، بروجرد،... خیلی زحمت می کشیدند و کار می کردند. همه آنها کسانی بودند که به صورت تئوری، چیزهایی می دانستند، اما جنگیدن را در جنگ یاد گرفته بودند. یکبار، در زیر آتش شدید و هجوم وحشیانه بعثی ها، یک ارتشی را دیدم که در گاراژی، بی سیم به دست گرفته بود و فریاد می زد. فریاد می زد و اشک می ریخت، خیانت هایی در کار بود. تعدادی از خلق عربها برای دشمن جاسوسی می کردند و دستشان در کار بود. و بدتر از همه، خیانتهای بنی صدر مزدور. دست کثیفی گلوی خرمشهر را گرفته بود و می فشرد. شهر رو به سقوط بود.
بعد از کوبیدن بیمارستان، اعلام کردند که خواهرها دیگر نباید بمانند. عراقی ها وارد شهر شده بودند و قلب ما، زیر چکمه های تجاوز له می شد. چگونه باید می رفتیم؟ چطور از خاک خود دل می کندیم؟ هر لحظه اوضاع وخیم تر می شد. چاره ای نبود. تعدادی از خواهرها که به آنها احتیاج بود ماندند، و بقیه، برای این که باعث دردسر نشویم، از شهر خارج شدیم. جسمم می رفت اما روحم مانده بود! نمی آمد. می گفت پیش شهناز و بقیه بچه ها می مانم.
به آبادان رفتیم. آنجا، از بچه هایی که می آمدند، سراغ حسین را می گرفتیم. بعضی خبر نداشتند و بعضی می گفتند که حالش خوب است. شک نداشتم که حسین زنده باشد. دلم آشوب بود. بعد از این که از آبادان بیرون آمدیم، دیگر از حسین بی خبر ماندیم.
یکی از خواهرهای زخمی خرمشهر – مژده – در بیمارستان بستری بود. بعد از شهادت شهناز، دیگر او را ندیده بودم. یک روز به ملاقاتش رفتم. روی صندلی چرخ دار نشسته بود. با دیدن هم یکدیگر را بغل کردیم. کمی بعد، وقتی هر دو آرام گرفتیم، گفت:
- خبر داری چی شده؟! از حسین خبر داری؟
- نه، مگه طوری شده؟!
مژده نگاهش را پایین انداخت.
- فکر کنم... فکر کنم شهید شده!
برای پرسیدن دقیق تر جریان، سراسیمه پیش مجید رفتم. مجید دوست حسین بود و او را در همان بیمارستان بستری کرده بودند. وقتی وارد اتاق شدم، خودش را به خواب زد. مجید از کلاس اول راهنمایی با حسین بود و او را خوب می شناخت. بعد از سلام و علیک، هر چه از او پرسیدم، زیر بار نرفت. می گفتک
- حسین رو نمی شناسم1
فکر کردم شاید فراموشی به او دست داده باشد. گفتم:
- حسین... حسین حاجی شاه. دوست صمیمی ات.
- نه. حسین زنده س. شهید نشده.
با عجله پیش مژده برگشتم.
- مژده، حسین شهید نشده. می گی زنده س!
- باور کن شهید شده...
اعصابم خرد شده بود. اضطراب داشتم. میان برزخ مانده بودم. اگر حقیقت را می دانستم، خیالم راحت می شد. در این حال و هوا، یکی دیگر از بچه های خرمشهر را دیدم. همان کسی که خبر شهادت شهناز را آورده بود. از او پرسیدم. گفت:
- نه، شهید نشده.
با اطمینان به خانه برگشتم. روزها می گذشت و نمی گذشت و ما همچنان در انتظار. دوم آبان بود و هنوز خبری از حسین نداشتیم. تا اینکه برادر بزرگم – ناصر – از آبادان آمد. من بیرون بودم. وقتی وارد شدم، اتاق شلوغ بود و پر از همهمه. گفتند حسین شهید شده! نشستم. انتظار این خبر را داشتم. یک ماه از شهادت حسین می گذشت که خبر را آوردند. فکر می کردند که اسیر شده باشد.
... آن روز، حسین و سید و مجید، برای نجات پانزده نفر از محاصره، به شهر می روند. موقع برگشتن، متوجه مهمات زیادی می شوند که در یکجا انبار شده. حسین مخالفت می کند که مهمات را نبرند، چرا که عراقیها وارد شهر شده بودند. اما بالاخره می آورند. وقتی به فرمانداری خرمشهر می رسند، با تیر رسام دشمن – که تا آنجا پیش آمده بودند – ماشین آتش می گیرد. در همین لحظه، به خواست خدا، با بمباران هواپیماهای ارتش ایران، آنها از فرصت استفاده کرده و بیرون می پرند. سید در قسمت عقب ماشین گیر می کند و وقتی او را بیرون می آورند، می بینند که شهید شده. حسین را در حین دویدن به طرف یک گودال به رگبار می بندند. مجید که گلوله خوردن و افتادن حسین را می بیند، فریاد می زند: «حسین...» و حسین با آخرین نفس هایش می گوید: «مجید، شهناز منو صدا می کنه!»
هر دو پای «مجید دریایی زاده» هم فلج می شود، اما زنده می ماند. همان شب، بچه ها هنگام عبور از آنجا، متوجه ناله مجید می شوند... اما حسین و سید همان جا می مانند... غرقه به خون...افتاده بر خاک... خاک خرمشهر!
پایان
منبع: در کوچه های خرمشهر، به کوشش خانم مریم شاکنی، ناشر: حوزه هنری، چاپ اول زمستان 1370، صفحه 131 الی 145
ثبت دیدگاه