یاد عزیزان

انقلاب و جنگ هر دو دریایی از ایمان و ایثار و حماسه و بزرگواری های انسانی است، که حتی قطره ای از آن در آیینه هنر و ادبیات زمانه جلوه گر نشده است. تنها خدا می داند که بندگان عاشق او در این سال ها، در این سرزمین، چه کرده اند و جز او، هیچ کس عظمت این رزمگاه را به تمامی ندیده، و از شور و حال دل های رزمندگان خبر ندارد. راستی کدام قلم می تواند آنچه را که در ایران اسلامی اتفاق افتاد چنان بنویسد که فردا فرزندان ما بتوانند تصویر و تصوری، از کار سترگ پدران و برادران خویش، داشته باشند؟

انقلاب و جنگ هر دو دریایی از ایمان و ایثار و حماسه و بزرگواری های انسانی است، که حتی قطره ای از آن در آیینه هنر و ادبیات زمانه جلوه گر نشده است. تنها خدا می داند که بندگان عاشق او در این سال ها، در این سرزمین، چه کرده اند و جز او، هیچ کس عظمت این رزمگاه را به تمامی ندیده، و از شور و حال دل های رزمندگان خبر ندارد. راستی کدام قلم می تواند آنچه را که در ایران اسلامی اتفاق افتاد چنان بنویسد که فردا فرزندان ما بتوانند تصویر و تصوری، از کار سترگ پدران و برادران خویش، داشته باشند؟

اینک باید یادی کرد از عزیزانی که با خون خود، آزادی را برای ما به ارمغان آوردند، از قهرمانان سیه چرده و آفتاب سوخته خوزستانی، که هیچ کس آنان را با نام و نشان نمی شناخت، و از جوانانی که با دست خالی و با قلب پر از ایمان خویش، قهرمانانه در برابر تانک ها و زره پوش ها ایستادند و نه تنها جبهه و خاکریز، بلکه مسجد و محراب و خیابان ها و کوچه های خرمشهر را سنگر دفاع از اسلام نمودند.

هر رزمنده ای یاد «حسین» است. جبهه مثل کتاب مبین است. سنگ، خاک، روز و شب و سنگرهای خرمشهر، همه و همه، سخن می گویند خاک خرمشهر چراغدان خون است، و خون، آبگینه ی عشق و عشق مثل شجرهی مقدس زیتون می سوزد و شعله می کشد، و خرمشهر آیه نور است. در آسمان آبی خونین شهر، هر ستاره، خاطره ی خون است. چراغ خون شهیدی است که غریبانه نقش بر خاک شد و فریادش، بر سینه آسمان ستاره جاویدی گشته، که راه را نشان می دهد. خرمشهر، چهل روز در غربت جنگید، چهل روز صدای آشنایی نشنید، چهل روز در حسرت امیدی نارس، بر دروازه ی چشم نشست.

آن روزها «بهنام محمدی»، قهرمان سیزده ساله، به کار تانک می رفت. دستمال را دور گردن گره می زد. موهای بلند و ژولیده اش پر از خاک بود. یک روز که کنار دیوار نشسته و با چند نفر از بچه ها سرگرم گفتگو و خنده همیشگی بر لبانش بود، و حسرت و امید در چشمانش، خمپاره آمد. خنده اش بر خاک حک شد و فریادش بر آسمان، ستاره و قلبش بذر امید شد و در دل خاک جای گرفت. «سالم» هجده ساله بود. کار و گرما طاقت فرسا بود. برهنه به شکار تانک می رفت. «سالم بهمنی» از بچه های سیاهپوست خرمشهر بود. قبلاً در بازار «سیف» خرما می فروخت، بعدها در کنار خیابان ها ماشین شویی هم کرد، و بالاخره بلمچی کارون شد. «سالم» می گفت: «به مادرم گفتم: اگر شهید شدم بر لبهایت خنده باشد». دفاع غریبانه آنچنان قلب ها را در هم گره زده بود، که بچه ها حتی از جان هم سوایی نداشتند. فقط خدا می داند وقتی «بهنام» پرپر شده بود، بچه ها چه می کشیدند. وقتی «سالم» برنگشت، قلب ها ایستاده بود: بخوانید: «اٍقرا باسمٍ رًبٍکً الّذی خًلًق».

بچه ها می خواندند. بچه ها همه زخمی بودند. هر کس گلوله ای و یا ترکشی و خمپاره ای، برگی از گل وجودش را نبرده و پیکرش به خون آغشته نشده بود، شرمگین می شد. خیابان «کشتارگاه»، کشتارگاه تانک های عراقی بود. بچه ها می خواندند و تانک می سوخت و پیشانی ها بر خاک گرم بوسه می زد، و لب ها به خنده می شکفت. اما بالاخره تا کی؟ تا کی باید در متن غربت بود؟ تا کی باید شاهد بود که جان ها پرپر می شوند؟ در کنار هر دیواری در آیینه ی خون عزیزان، تصویر حسرت را می توانی ببینی.

برادر«شهید جهان آرا» که خداوند روحش را با سرور شهیدان محشور کند، فرمانده سپاه خرمشهر بود. از بچه های سپاه تعداد کمی باقی مانده بود. خواهران که جسدها را از کوچه ها جمع می کردند، هر روز می دیدند که لباس زیتونی پاسداری غرقه به خون است، و شهید شعله می کشد و نور علی نور.

«محمد»! پس کی نیرو می رسد؟ پس کی نیرو؟

نیمه های شب بود. در تلألو مهتاب، چهره «جهان آرا» پیدا شد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. برگی از برگی نمی جنبید. تنها صدای قلب ها بود و ...

خلاصه برادر «جهان آرا» گفت: «بچه ها! امشب همان شبی است که بر «حسین» گذشت.» و سکوت بود. همه شب های خرمشهر، شب عاشورا بود و هر روز، «حسین» ها در خون می غلتیدند. و هر روز زینب در قتلگاه شاهد شهادت شهیدی بود.

امروز «خونین شهر» مانند نگینی از خون، صدای پای آشنایان را می شنود. ممکن است دشمن همه خانه ها را خراب کند، مثلاً دیواری را که برادر شهیدمان «بهنام» در سایه اش نشسته بود. ممکن است کاری کند که اگر سنگر آخر، «کوچه پشت کتابخانه» را ببینیم، نشتاسیم. اما خاطره ها را چه می کند؟

از دشمن خاطراتی مانده، که نقش تاریخ است. و از ما خاطراتی، که نقش عشق است. نقش «فهمیده» در لابلای زنجیر تانک، لبخند پرپر «بهنام» در آواز خمپاره منتظر بچه ها بر مسیر «سالم» و ...

و امروز «خونین شهر» آیه نور است. در نورش تاریک ترین تیرگی ها را می شود دید، و تیر روشنترین روشنایی ها را. پس تو ای خرمشهر! تو خرم بمان که خرمی تو سربلندی من است که شهامت و دلیری مردان تو برایم افتخار، و یاد شهیدان همیشه زنده تو در خاطرم زنده خواهد ماند. 

 

 

 منبع: كتاب «حماسه خرمشهر»، تهیه و تدوین: «دفتر اطلاع رسانی و پژوهش های فرهنگی دفاع مقدس»، ناشر: «سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی»، چاپ اول بهار سال 1376، صفحه 11-13.

پايان

 نویسنده: حمید امامقلی



ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.