نخل های بر پا
نخل های بر پا از همان روز می دانستند، همه چیز را می دانستند. شاید خدا در گوش شان نجوا کرده بود. یا شاید به خاطر قامت برافراشته شان بود، که همه چیز را از آن دور دورها می دیدند. برای همین صبور بودند و آرام. آنقدر امید در عروقشان جاری بود که از رگ های پیکرشان بیرون می تراوید و در گرمای شرجی شهر، عطر باور می پراکند، باوری سبز و بارور، نخل های بر پا، دل شان مثل غروب شط، خون بود. ولی هر وقت لب شان از ترنم ذکر می ایستاد، لبخندی به شیرینی خرمای تازه تعارف می کرد. چهره شان خاک آلود بود، و از جویبار خشک روی آن می شد فهمید که آسمان تا صبح ابری بوده. چشم ها می درخشید و موها باد را به وسوسه ی شانه زدن می انداخت.
نخل های برپا تمام شب بیدار بودند و بی قرار، و انتظار فردا را با کسر ثانیه ها فریاد می زدند. با آهنگی دلفشار ولی امیددار؛ در آن شب های کفتارزده ی شهر هیچ نمی ترسیدند، فقط از حضور نزدیک و بخار نفس کفتاران چندش شان می شد؛ آنها از همان روزهای اول می دانستند که صبح می آید، از همان غروب روز اول که تنها و تشنه گریه کرده بودند؛ وقتی دور و برشان خالی شده بود و کفتاران کوچه به کوچه نزدیک می شدند، تنها و تشنه اشک ریخته بودند در پس دیواری و آرام آرام، تا صدای هق هق مظلومیت در سینه، ذخیره ای باشد برای خرج آتشبارها؛ بعد با پشت آستین، اشک شان را پاک کرده بودند، و دندان های شان را به هم فشرده بودند، و برپا بودن تا فردا را با هم سوگندی سرخ خورده بودند.
و ماندند، نه فقط به فالگوشی پیروزی، بلکه حاضر در گوشه گوشه شهر، و در حیاط خانه های وفادار. روزگاری گذشت و کسی از آنها خبری نداشت. کسی نمی دانست چگونه روزها را شب می کنند و شب ها به چه کاری مشغولند. غریب بودند و تنها، اسرار آمیز و افسانه ای.
کم کم دعای شان درگرفت و امیدشان به بار نشست و «ما می آییم» (1) قوت گرفت. آن فردای موعود رسید. فردا وقتی طلایه داران رسیدند و شهر آغوش گشود، نخل ها برپا بودند و با لبخند معصوم شان طلایه داران را به استقبالی گرم در آغوش کشیدند. آری! نخل ها از اول می دانستند که شهر دربند نخواهد ماند.
پی نوشت:
1) خرمشهر ما می آییم.
منبع: كتاب «حماسه خرمشهر»، تهیه و تدوین: «دفتر اطلاع رسانی و پژوهش های فرهنگی دفاع مقدس»، ناشر: «سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی»، چاپ اول بهار سال 1376، صفحه 104-105.
پايان
نویسنده: عباس اسماعیلی
ثبت دیدگاه