شاخه ای از یک گل سرخ

آنگاه با نگاهی آمیخته با مهربانی که گویی به موجودی ظریف و جان دار می نگرد، به گردن بند خیره شد. به یقین در حلقه حلقه زنجیرش دنبال خاطرات گذشته بود. کهنه هایی که هنوز تازه و با طراوت بودند. مادر رو به زن دایی کرد و گفت:

ببین خوشت می آد...؟ نگاش کن... مال خیلی وقت پیشه.

نگاهم را از بوته های گل سرخ باغچه چرخاندم، در دست های مادر، گردنبند زیبایی دیده می شد. مادر با تبسمی گردنبند را به من نشان داد و گفت:

«پدرت روز خواستگاری واسم آورده بود... بیست و پنج سال پیش...»

آنگاه با نگاهی آمیخته با مهربانی که گویی به موجودی ظریف و جان دار می نگرد، به گردن بند خیره شد. به یقین در حلقه حلقه زنجیرش دنبال خاطرات گذشته بود. کهنه هایی که هنوز تازه و با طراوت بودند. مادر رو به زن دایی کرد و گفت:

«یادتون هست؟... باید خاطرتان باشد؟»

آن گاه دوباره گردنبند را میان دستانش فشرد و به طرفم دراز کرد، چشمانش پر از اشک شد، در حالی که سعی می کرد اشکی نریزد ادامه داد:

تنها چیزی بود که تونستم با خودم بیارمش.

پدر که تا آن موقع خودش را با خواندن روزنامه مشغول کرده بود، از بالای روزنامه نگاهی به مادر انداخت و گفت:

کاش دستم می شکست نمی خریدم!

آنگاه رو به دایی کرد و ادامه داد:

بابا... تو یه چیزی بهش بگو، از وقتی که از خرمشهر اومدیم، هزار بار بیشتر این گردن بند درآورده و نشون محمد داده!

اصلاً می دونی این چیه، از بس نشون ما داده همه چیز را شکل گردن بند می بینیم! درخت... گنجشک.. سوسک... مار و رطیل... حتی الان که با حرف می زنم تو رو شکل گردن بند می بینم، منتها گردن بند خر مهره ای!!

دایی خنده بلندی سر داد و محکم روی زانویم کوبید. از ضربه محکم دایی دردم گرفته بود، بی اختیار با صدای بلند نالیدم: آخ. زن دایی لبش را گزید و با لحن سرزنش آمیزی گفت:

این عادت بدش هیچ وقت ترک نمی شه.

پدر مجدداً از بالای روزنامه نگاهی کرد و گفت:

شانس آوردیم که روی زانو می زنه، اگه رو فرق سر می کوبید چی می شد؟

دایی باز با صدای بلند قهقهه سر داد، و علی رغم اینکه سعی کردم خودم را کنار بکشم ضربه اش محکم روی زانویم خورد و قبل از اینکه آخ بگویم به تقلید از من آخ بلندی گفت و قهقهه زد! پدر، روزنامه را کناری گذاشت و گفت:

واسه هر چیزی الکی الکی می خنده... اگه بهش بگی مداد تراش، می خنده، می گی نه؟ حالا امتحان می کنیم. پدر خم شد و صورتش را نزدیک صورت دایی برد و گفت:

مداد تراش!

دایی قهقهه بلندی سر داد و من خودم را کنار کشیدم، و او محکم روی زانوی پدر کوبید.

پدر با خشم و درد غر و لندی کرد و روزنامه را جلوی صورتش گرفت و مشغول شد. مادر از پنجره نگاهی به بیرون کرد و به زندایی گفت: «آرزو» داره می آد.

زندایی سرکی کشید و در حالی که سعی می کرد حرف هایش دلسوزانه باشد گفت:

الهی که بمیرم... دخترم خسته شده از صبح تا حالا رفته گل دوزی... گرسنه و تشنه س. صبحونه هم چیزی نخورد.

پدر نفس عمیقی کشید و در حالی که سعی می کرد مثل زندایی حرف بزنه گفت: لازم نیست این همه آب و تاب بدی... دیگه وبال پسرم کردی...

مادرم چشم غره ای به پدر کرد و پدر در جواب نگاهش به دایی گفت:

تو یه چیزی به خواهرت بگو. تا من می خواهم حرف بزنم و جوابش رو بدم... زود گردنبندشو در می آره می گه؛ تنها یادگاریه که با خودم آوردمش... بعد میزند زیر گریه... ذلّه شدم از دست این خواهرت!

دایی مثل همیشه قهقه ای سر داد و محکم روی زانویم کوبید، مادر گردنبند را توی صندوقچه گذاشت و زیر لب بی آن که پدر بشنود گفت:

اخلاق بدی دارد...

آرزو وارد اطاق شد، سلام کرد و محجوبانه گوشه ای نشست. زندایی ساکش را گرفت و درونش را کاوید، و پارچه رنگینی را که روی آن گل های بنفشه زیبایی گل دوزی شده بود بیرون آورد و نشان مادرم داد، و با شور و ذوق گفت:

نیگاش کن! نیگاش کن! چقدر قشنگ گل دوزی کرده! دو هفته نمی شه رفته آموزش...

ماشاءالله... از هر انگشتش هنر می ریزه... ماشاءالله ماشاءالله.

آرزو از خجالت سرخ شد، گوشه لبش را گزید و محجوبانه گفت:

اینو من گل دوزی نکردم... دادن که از روش یاد بگیرم... مدله.

پدر دخالت کرد و با لحن معنی داری گفت: خیط کردی...

دایی غش غش خندید، ولی قبل از آنکه به زانویم بکوبد، خودم را کشیدم کنار. زندایی اخم هایش را درهم کشید و مادر مثل همیشه لب پایینی اش را گزید و چشم غره ای رفت ولی چیزی نگفت. از اتاق خارج شدم ری پله های حیاط نشستم و مشغول تماشای گل های سرخ باغچه شدم. آرزو برای پهن کردن قالیچه به حیاط آمد. آهسته بی آنکه کسی چیزی بشنود، پرسیدم:

تو حیاط ناهار می خوریم؟ از گرسنگی دارم ضعف می کنم...

آره! بابا خیلی دوست داره کنار باغچه بشینه.

به خاطر اون گل های سرخ؟

ارزو نگاهی به باغچه انداخت و سرش را تکان داد و گفت:

آخه از همونیه که تو خرمشهر داشتیم... بوته شو مامان خریده بود.

هر کدوم از ما یه خاطره از اون شهر داریم...

آرزو به نقطه ای خیره شد و غمگینانه پرسید: بازم برمی گردیم؟

خنده ای کردم و در جوابش گفتم: چرا که نه؟ دیگه تمومه...

شوخی می کنی؟

نه... من یه چیزایی می دونم که می گم... ولی باید قول بدی به کسی نگی...

مشغل جارو کردن قالیچه شد و گفت:

پس برمی گردیم...

البته! همه با هم...

لحظه ای دست از کار کشید و نگاهم کرد و نفس عمیقی کشید و گفت: خدا از دهنت بشنوه...

دوباره مشغول شد و آهسته گفت: بابا داره می آد...

خودم را مشغول واکس زدن پوتین هایم نشان دادم. دایی خنده کنان آمد و نگاهی به ما کرد و رفت کنار باغچه نشست و به گل ها خیره شد و پرسید: کی برمی گردی؟

جواب دادم: فردا. شاخه گل سرخی را عمیقاً بویید و آهی کشید و گفت: اگر این کمردرد لعنتی نبود... حیف...حیف...

آنگاه از آرزو پرسید: لباسای محمد اتو کردی؟

آرزو که از جارو کردن فارغ شده بود، جواب داد: شلوار اتو کردم... دکمه های بلوز را که بدوزم اونم اتوش می کنم.

پدر در حالی که روزنامه را زیر بغل زده بود و داشت وارد حیاط می شد گفت: دختر هنوز بلوزو اتونکردی؟ از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداس. بعد رو به من کرد و با انگشت به آرزو اشاره کرد و ادامه داد:

اشتباهی که من کردم و از همون اول مادرت رو طلاق ندادم، تو مرتکب نشو.

دایی با صدای بلند قهقه زد و پدر همان طور خونسردانه گفت: بازم الکی الکی خندیدی؟ به جای خنده های بی خودی، بلند شو سفره رو بیار پهن کن...

دایی به بوته های گل سرخ اشاره کرد و از پدر پرسید:

یادت می آید تو حیاطمون همچین گلی داشتیم؟

پدر سرش را به علامت تأیید تکان داد، و روزنامه را باز کرد و جلوی صورتش گرفت، و دایی ادامه داد: یادش بخیر! عجب باغچه ای داشتیم... فکر می کنم تا الان از بین رفته باشه. پدر بی آنکه سرش را از روزنامه بلند کند جواب داد: عوضش مثل همون بوته رو اینجا داری... بازم باغچه خونه ات رو پر از گل سرخ می کنی...

لحن پدر حکایت از غصه ای داشت که در وجودش لانه کرده بود. اصولاً پدر غصه هایش را به کسی اظهار نمی کرد و همیشه تلاش می کرد خود را شادمان نشان دهد! حتی وقتی مادر مریض می شد. می دانستم که پدر چقدر دلش برای خرمشهر تنگ شده، برای کوچه و پس کوچه هایش، برای خانه امان، حتی برای آن انباری کوچک که همیشه خدا بر سر مرتب کردنش با مادر دعوایش می شد.

دایی که رفت دستهایش را بشوید پدر روزنامه را کنار گذاشت و پرسید: فردا صبح می ری؟ در حالی که پوتین هایم را برق می انداختم جواب دادم:

فردا صبح می رم...

نمی دونی کی حمله س؟

اونش مربوط می شه به فرمانده.

مگه خودت فرمانده نیستی؟

چرا... منظورم رده های بالاست... فقط اینو می دونم که یه تصمیماتی گرفتن.

پدر آهی کشید و نگاهی به آسمان کرد و گفت:

خیلی دلم می خواست اونجا بودم.

پوتین هایم را جفت کردم و گفتم: مامان مریضه... باید یکی پیشش باشه... مواظبش باشه.... مواظبش باش... اذیتش نکن.

پدر تبسمی کرد و نگاهش را مستقیم به من دوخت و جواب داد: اگه اون چند تا شوخی رو هم باهاش نکنم دلش می گیره!

این را گفت و روزنامه را تا کرد و روی زانوهایش گذاشت و ادامه داد: می دونی پسرم، وقتی که سالها از ازدواج آدم بگذره، زن می شه عین آب دریا و مرد عین ماهی... اگه ماهی رو از آب بگیرم، می میره... و دریا هم بدون ماهی دریا نیست.

آنگاه دستی به ملایمت به شانه ام کوبید و گفت:

انشاءالله این دفعه که برگشتی و با آرزو ازدواج کردی، سالها بگذره، اون وقت می فهمی من چی می گم.

دست پدر را گرفتم و به گرمی فشردم و گفتم:

انشاء الله صد سال زنده باشین و سایه تون از سر ما کم نشه.

پدر نگاهی عمیق به چشمانم کردو آهسته، به طوری که به سختی می شنیدم گفت تنها یه آرزو دارم و اون اینه که برگردم خرمشهر. کنار باغچه قالی رو پهن کنم و سماور بذارم کنارم و روی پشتی لم بدم و مادرت واسم چایی بریزه و من صد سال تموم زل بزنم به گلهای شمعدانی و گلهای سرخ باغچه خونمون.

من قبل از این هرگز پدر را غمگین و دردآلود ندیده بودم. دلم گرفت. بغض گلویم را می فشرد. راستش می خواستم گریه کنم که پدر نفس عمیقی کشید، روزنامه را باز کرد و جلوی صورتش گرفت و گفت: انشاءالله وقتی که رسیدی خرمشهر به خونمون سری بزن.

تبسمی کردم و جواب دادم:

طوری حرف می زنین که انگاری می خوام با اتوبوس برم خونه.

پدر روزنامه را کنار گذاشت و دوباره نگاهم کرد. حس کردم از چشمانش برقی جهید دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:

دوباره برمی گردیم... برمی گردیم پسر... اینو بهت قول می دم.

آرزو سفره را آورد که پهن کند مادر از پنجره سرش را بیرون آورد و گفت: محمد بدو این سینی رو ببر حیاط... سنگینه... زرنگ بشو.... مثل پدرت تنبلی نکن.

پدر روزنامه را ورق زد و جواب داد: راست می گی اگه تنبل نبودم تا حالا شش مرتبه طلاقت داده بودم.

صدای قهقهه دایی از دستشویی به گوش رسید.

پدر نگاهی به آن سمت انداخت و لب پائین اش را کمی کج کرد و سرش را به علامت تأسف تکان داد.

مادر آمد و پارچ آب را گوشه سفره گذاشت و زندایی سینی را آورد. مادر روزنامه را از دست پدر گرفت و گفت:

روزنامه رو بذار کنار. بیا ناهارت رو بخور. دایی دستهایش را با پرده اتاق پاک کرد و زندایی با خشم داد زد: کی می خوای یاد بگیری که با حوله دستتو خشک بکنی...؟

دایی هیچ حرفی نزد و به آرامی کنارم نشست. پدر در حالی که ظرف پلو رو جلوی او گرفته بود گفت: تنها کاری که توی چهل سال زندگی با زنت یاد گرفتی اینه که بخوری و بخوری تا اینجا...

اشاره به زیر چانه اش کرد. دایی قهقهه ای زد و من آنی دست روی زانویم گذاشتم و او محکم روی شانه ام کوبید.

هی تو چه فکری؟... بازم رفتی تو عالم هپروت.

حسین با آرنج به پهلویم کوبید. اهمیتی ندادم و به روبرویم نگاه کردم. از دور نخل های سربریده خرمشهر دیده می شد. سعی می کردم با دوربینم جای جای شهر را بکاوم تا شاید گنبد و مناره های مسجد شهر را ببینم. ماه پشت ابرها پنهان شده بود. سیاهی قیرگونی در آن سو و در لابلای نخل ها و خاکریزهای روبه رو حاکم بود. حسین بی سیم چی گروهان کنارم دراز کشید و به جایی که می نگریستم خیره شد و آنگاه دوباره با آرنج محکم به پهلویم کوفت و گفت: پس کی؟

از ضربه اش کمی دردم گرفته بود. با دلخوری گفتم: نمی دونم... ادامه دادم:

وراجی، ورجه ورجه کردن ممنوع... در ضمن یادت باشه این دنده منه نه کیسه شن.

نگاهی به صورتش کردم. معصومانه به آن سو خیره شده بود. نگاهش که به چشمم افتاد اخمی کرد و پرسید: ساعت چنده؟ به ساعتم نگاه کردم: دوازده و بیست دقیقه...

حسین دوباره به آن سو خیره شد و زمزمه کرد: اگه حمله بکنیم... آی اگه حمله بکنیم... من که دلم یه ذره شده... فقط می ترسم تو آخری...

حرفش را قطع کردم و گفتم: نترس توی اولی و دومیش چیزیت نشه... تو سومیش هم منفجر نمی شی.

خندید و حرفی نزد. فهمیدم که از حرفم خوشش آمده بود.

ابرها کم کم از جلوی ماه کنار می رفتند. دست روی سینه ام گذاشتم همان جایی که موقع آمدن آرزو شاخه ای از گل سرخ باغچه را درون جیبم گذاشته بود و من با آرزویم خداحافظی و همان جا در شهر آن دورها گذاشته و اینجا آمده بودم. یاد حرف های آرزو افتادم که می گفت: اگه وارد شهر شدی حتماً سری به خانه امان بزن و این شاخه گل سرخ را در باغچه خانه امان بکار! و من گل را بوئیدم و پرسیدم: حتی اگه خشک شده باشد؟ او هیچ نگفت و تبسمی کرد و سرش را پائین انداخت. من تصمیم گرفته بودم هر طور شده آن شاخه گل سرخ را در باغچه خانه امان بکارم حتی اگر پژمرده باشد.

حسین دوباره کنارم خزید و قبل از آنکه فرصتی پیدا کند با آرنجش محکم به پهلویم کوبید و گفت:

طاقتم تموم شده پس کی؟

نگاهش کردم و در حالی که سعی می کردم با خشونت صحبت کنم گفتم: زودتر برو سر جات. این همه وول نخور. در ضمن این همه با اون آرنجت به من نکوب... این صد بار. چهره اش در هم رفت.

سرش را پائین انداخت و لحظه ای همان طور ماند. و آنگاه سرش را بالا گرفت و گفت:

باشد... باشد... من می روم اما بدون که عصبانیت بهت نمی یاد.

راهش را کشید و خمیده خمیده از من فاصله گرفت. سخت پشیمان شدم که چرا با خشونت با او صحبت کردم! اگرچه حرف هایم از ته دل نبود ولی نباید با او این گونه برخورد می کردم. برای اینکه افکارم را متوجه جای دیگر کنم دوباره با دوربین به آن سو نگاه کردم.

پنداری نخل های سربریده مرا به یاری می طلبیدند. باید حرکت کنم، تا کی باید در انتظار می ماندم؟ تا کی...؟

نگاهم را به بی سیم دوختم. حسین زیر لب چیزهایی می گفت که من نمی شنیدم. ابرها به کلی از ماه فاصله گرفته بودند، بی سیم صدایی کرد. حسین از جا پرید و کنارم ایستاد و پرسید ساعت چنده؟

در روشنایی مهتاب به ساعتم نگاه کردم: دوازده و نیم.

بی سیم دوباره صدایی کرد. حسین گوشی بی سیم را برداشت. با آرنجش محکم به پهلویم کوبید و گفت: فکر کنم وقتشه... مگه نه؟

مصمم از جا بلند شدم و به چشمان پر از امید و آرزویش نگاه کردم و شاخه گل سرخ را در دستم فشردم. وقتی رسیده بود که خرمشهر را خونین شهر کنیم و دامان پاکش را از لوث وجود دشمن پاک کنیم و در باغچه خانه امان دوباره گل سرخ بکاریم.

 

منبع: كتاب «حماسه خرمشهر»، تهیه و تدوین: «دفتر اطلاع رسانی و پژوهش های فرهنگی دفاع مقدس»، ناشر: «سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی»، چاپ اول بهار سال 1376، صفحه 14-21.

پايان

عباس شعاع شرق


ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.