سبز زمین، سرخ آسمان
خرمشهر؛ سبز زمین
خونین شهر؛ سرخ آسمان تا بی نهایتِ عشق
سلام بر خون. سلام بر دروازه ی ملکوت. سلام بر ترانه ی زیبای زخم و آواز ابدی پرواز. سلام بر کرانه ی عاشقانه ی شهادت. سلام بر صاحب لحظه های آسمانی و پر حماسه ترین خیزشگاه گریه های روحانی.
سلام بر تو، خرمشهر! ای خویشاوندِ آسمانِ عشق و ای اشک آلودترین نگاهها در غروب بدرقه، ای همهمه ی مژگان در بدرقه ی اشک، ای اضطراب سخت حنجره ها در امواج عظیم بغض ها. ای ناسوت پاک، و ای سرزمین مطلق بغض بر فراق. ای صاحب ناگشوده ترین اسرار و تجلی گاه معراج عاشقانه ی ابرار.
می خواهم روزهای خاطره انگیز ملکوتی را دوباره به خاطر بیاورم، لحظه های شفاف نیمه ی شعبان اشک آمیز. دست هایی پر از همت و لب هایی پر از زمزمه ی «رب ارنی، رب ارنی». و باید از سرزمین خوب تو، ییلاق روح، بگذرم و به آوای ملکوتی عشق گوش فرا دهم.
تو را می گویم، خرمشهر! در روز سرخ پرواز، در سیل عظیم شقایق، از خاک تو تا آسمان. روز حمله ی تاریکی ها به قلب سرزمین تو. روزی که خورشید گرفته ی سرزمین تو در یک غروب غمناک به سرخی گرایید، و افق زردرنگ نگاهت، از خونین ترین تشییع شقایق ها برمی گشت. روزی که مجبور شدی قلبت را جایگاه اندوه کنی، چرا که شب، شبنم ها و گلبرگ ها تو را محاصره کرده بودند، و کدام چشم جرأت تر شدن داشت، و رویای شیرین تو در ظلمتکده ی حاکمیت شب غرق می شد. آن روز که یأس با نیزه ای آتشین قلب تو را نشانه می گرفت و شب از قلب یارانت با سرب داغ تشکر می کرد.
دست هایت: زنجیر زده، دردناک، رنجور. حنجره ات: زهر هجرت خورده.
احساسات: با دست های بریده! افتاده در شط آب! و چشم هایت: با کرانه های خیس.
یارانت: با قلب های قطعه قطعه شده، و لب هایت: با زمزمه ی فراق، زخم هجرت و عاطفه ی خونین. آن روزها، شب راضی به مرگ آفتاب بود. حمله می کرد تا تمام جاده های ملکوتی ویران شوند، و تمام راه های تو به یأس منتهی شود، و تو را با لب های ترک خورده در آغوش مرداب ها اندازد. تو بودی و لحظه های غربت، لحظه های سخت اسارت.
یارانت را به اسارت بردند. مردانت قلب های شان را برای خدا هدیه کردند. زنان و کودکانت هجرت کردند و خاکت گام های آواره را چه تلخ بر گرده اش احساس کرد.
تو بودی با قلب شکسته. سرزمین تو، سرزمین غربت ها و زمزمه ات، ویرانی را تلاوت می کرد. اما زانو به زمین نزدی. روزی که یارانت مثل «سیل گل سرخ» با تو دست دادند، تا تو را از کرانه های شب به آغوش زیبای سپیده ببرند. روزی که تو موفق به سرودن زیباترین ترانه ها شدی، ترانه های زیبای پرواز، رودخانه های تو طغیان کردند، طغیان عشق.
شب خواهان بر ساحت طلایی خورشید سنگ می زدند، اما یارانت دست تو را گرفتند تا عاطفه ی خونینت را از یأس همیشگی نجات دهی. آنگاه تمام جاده های تو منتهی به امید شدند، آیینه ها روی تو را سبز نشان می دادند، و یارانت چه سرخ می درخشیدند، رفتی و با یارانت تجربه کردی پرواز را. دست هایت صمیمیت محض را بغل کرده بود، و دروازه های تو، دروازه های طلایی شهامت بود. آن روزها که از تمامی بلندی های زمین گذشتی و فتحی مبین را آغاز کردی. رفتی و به قبله ی زیبای شهود رسیدی و از بلندترین آبشارهای جهان، خود را به آغوش طوفانی عشق انداختی. مثل پروانه در سرزمین سرخ حیرت به پرواز درآمدی و مثل نگاهی که برای عشق، تر شده بود، از مژگان چکیدی. شفاف شدی و آیینه سان تا ابد رفتی! سرزمین تو مهبط «یُحبّهم و یُحبونَه» بود.
عشق از تمام سرزمین تو می جوشد و آفتاب با تمام قدرت بر سرزمین تو می بارید. شب را بر زمین زدی و مکردانه برخاستی. سرزمین تو پرواز گل سرخ بود، پرواز آواز شقایق، سرزمین آینه ها و پنجره ها، ایوان طلایی معرفت. خرمشهر! میهمانستان! تجرید! دخیلستان عشق! پروازستان پروانه!
آنگاه تو تفسیر کردی برایم بوسه را، که از غنچه محبت می گرفتند، و تفسیر کردی گلوله سرب داغی را که با سرعت به پیش می آمد و سینه عاشقان را مملو از تجلی زیباترین عظمت هستی می کرد. تفسیر کردی روئیدن سبز را و شکفتن سرخ را.
آه!! ای انبوه ترین شَبنَمِستانِ تجرید! و ای کرانه زیبای عشق. تو آسمانی ترین زمزمه پرواز را آموختی، به ما بگو در کجای نیمه شب می توان به پرواز پیوست؟ ما را به عزلت نخلستان ها و ترانه های آسمانی غربت خیز آنها، آشنا ساز! و شبنم حیرت را بر سواحل مژگانمان جاری بگردان!
خرمشهر! روزهای سرخ تو را تا ابد پاس خواهیم داشت و همیشه با وضو به سرزمین تجریدی تو وارد خواهیم شد، تا حرمت سرخ ستاره ها برای همیشه پاس بداریم. یاد آن ستاره را که بر دروازه طلائیت نوشت: «این شهر آغشته به خون شهداست، با وضو وارد شوید.» دوباره تکرار می کنم تا شهادت را دوباره تکرار می کنم تا دروازه های آسمان را تکرار کنم، که با دست های خالی و با قلب های آسمانی و با سماع عارفانه شهادت، گشاده گشت. تو را تکرار می کنم که شهادت را بفهمم و چقدر دلم می خواهد این عبارت را که با خطی شتاب زده بر دیواره هایت نوشته شده بود دوباره مرور کنم: «صدای توپ و خمپاره همه جا را فرا گرفته است؛ تا چند لحظه دیگر، ما هم شهید خواهیم شد. برای شهیدان گمنام فاتحه بخوانید.»...
خرمشهر! کربلایی ترین شهر سرزمین عشق! جاودانه خواهی ماند. که تمام شقایق ها همیشگی خواهند بود. نام تو جاریست تا دوباره بغضی بر گلوی عشق ننشیند. و حنجره ها بار دیگر زخمی از زخم خنجرها نباشند. نام تو مانده است تا بغض شقایق هایمان غریب نماند.
تو جاودانه خواهی ماند، مثل «هُوَ مَعَکُم عَینَما کُنتُم». این روح عشق همیشه در تو جاودانه خواهد ماند تا مبادا روزی بیاید که کاروانیان بگذرند و جنازه شقایق هایمان را نشناسند...
منبع: كتاب «حماسه خرمشهر»، تهیه و تدوین: «دفتر اطلاع رسانی و پژوهش های فرهنگی دفاع مقدس»، ناشر: «سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی»، چاپ اول بهار سال 1376، صفحه 116-118.
پايان
سید امیرحسین اصغری
ثبت دیدگاه