دلاورران عرصه ایثار

رهبری یکی از این گروه های مقاومت به عهده جوانی به نام سید حسین بود. پدر سید در همان ساعات اولیه تهاجم دشمن بعثی شهید شده بود. سید برادر کوچکش را به همراه مادر پیرش به پشت جبهه روانه کرده بود و حالا در گوشه ای به انتظار دشمن بعثی، غرق در اندیشه ای شگرف، در زمان های دور، خیلی دور، هزار و اندی سال پیش، مکانی آن طرف اروند، همان جایی که دشمن آمده بود به صحرای کربلا، به یاد امام حسین (ع) و اصحابش افتاد، و جنگ مقدس امام شهید با اصحاب ظلمت.

بندر زیبا و با وقار خرمشهر در التهاب و هیجان شگرفی فرو رفته بود، صدای خمپاره ها و رگبار گلوله های سنگینی فضای شهر را پوشانده بود. مردم، سراسیمه و با هیجان تمام به طرف اهواز سرازیر شده بودند. اما نه همه ی مردم، عده ای از شیرمردان، شهر خود را آماده ی مقابله با دشمن می کردند.

صدای گلوله ها از فاصله نزدیک تری به گوش می رسید. دشمن وارد شهر شده بود. درگیری های چریکی بین گروه های مقاومت بسیجی و دشمن بعثی درگرفت. یک طرف، نیروهای ظلمت با سلاح های اهدایی اهریمنان، و در طرف دیگر، سپاهیان نور، غرق در سلاح ایمان و آماده شهادت.

رهبری یکی از این گروه های مقاومت به عهده جوانی به نام سید حسین بود. پدر سید در همان ساعات اولیه تهاجم دشمن بعثی شهید شده بود. سید برادر کوچکش را به همراه مادر پیرش به پشت جبهه روانه کرده بود و حالا در گوشه ای به انتظار دشمن بعثی، غرق در اندیشه ای شگرف، در زمان های دور، خیلی دور، هزار و اندی سال پیش، مکانی آن طرف اروند، همان جایی که دشمن آمده بود به صحرای کربلا، به یاد امام حسین (ع) و اصحابش افتاد، و جنگ مقدس امام شهید با اصحاب ظلمت.

اینک بار دیگر فرزندان سپاه ظلمت به جنگ فرزندان سپاه ایمان آمده بودند، و این بار مجهزتر. ناگهان صدای انفجار خمپاره ای، سید را از رویای خود بیرون آورد. ابوالفضل یکی از نیروهای سید این طور گزارش داد: عراقی ها در حال نزدیک شدن هستند و صدای غرش تانک ها و به دنبال آن صدای شلیک های پیاپی آنها شنیده می شود. سید گفت: کوکتل ها را آماده کنید، هر کس در محل مربوط به خود موضع بگیرد. دقایقی بعد تانک های عظیم الجثه با پرچم عراق نمایان شدند. با اشاره سید، دهها کوکتل به طرف آنها پرتاب شد، به دنبال آنها سربازان بعثی که در پشت تانک ها موضع گرفته بودند، آماج دهها گلوله نیروهای بسیجی قرار گرفتند. نیروهای بعثی که غافلگیر شده بودند با حالتی سردرگم شروع به مقابله کردند، ولی یکی پس از دیگری بر خاک می غلتیدند. کم کم نیروهای کمکی بعثی وارد عمل شدند. در حالی که گروه تحت فرمان سید به لحاظ تاکتیکی موضع خود را ترک گفته بودند، جنگ های چریکی به صورت تک و پاتک ادامه داشت، نیروهای بعثی بیش از پیش تقویت شده و شهر را به تصرف کامل خود درآورده بودند. و از آن طرف، نیروهای مقاومت بسیجی با کمبود نیرو و مهمات مواجه شده بودند.

یک روز که گروه مقاومت در حال آماده شدن برای تصرف انبار یکی از پاسگاه های دشمن بود، دیده بان گزارش داد که واحد پیاده نظام بعثی، در پناه واحد زرهی، در حال پیشروی و محاصره محل تجمع می باشد. پس از مشورت، تصمیم به مقابله با دشمن گرفته شد، افراد گروه به سرعت موضع گرفتند. صدای غرش تانک ها، توأم با شلیک گلوله ها شنیده می شد. محل تجمع لو رفته بود، صدای تانک ها هر لحظه تزدیک تر می شد. حالا افراد گروه می توانستند آنها را ببینند. تانک ها متوقف شدند و در یک آن، محل تجمع را به گلوله بستند و به دنبال آن بارانی از گلوله سلاح های سبک و نیمه سنگین بر منطقه باریدن گرفت، دقایقی بعد تیراندازی قطع شد. اکثریت گروه، مجروح یا شهید شده بودند، فقط سی و دو نفر دیگر از گروه بیست نفری او جان سالم به در برده بودند.

واحد پیاده نظام بعثی با عکس العمل چندانی مواجه نشده بود، شروع به پیشروی کرد. در خط اول پدافندی به چند نفر شهید و مجروح برخورد کردند، که ناگهان یک سرباز عراقی فریاد زد: ایرانی، ایرانی. ولی دیر شده بود و آماج ده ها گلوله قرار گرفتند و بار دیگر درگیری شروع شد. اما هنوز دقایقی نگذشته بود که گروه متوجه شد جز چند فشنگ مهماتی، چیز دیگری ندارند. سید رو به ابوالفضل و مهدی کرد و گفت: هر طور که هست باید از خط محاصره دشمن عبور کنیم.

و با این سخن به طرف عقب برگشتند اما متوجه خطوط فشرده محاصره شدند. ابوالفضل گفت: حالا چه کار کنیم؟ سید جواب داد: چاره ای نیست، باید تا آخرین گلوله مقاومت کنیم، و لحظه ای بعد مهمات آنها تمام شد. بار دیگر سربازان بعثی شروع به پیشروی کردند، حلقه محاصره تنگ تر شد تا این که آنها را به اسارت گرفتند. فرمانده آنها که گویی افسر بود، بالای سر سید آمد. لحظه ای به او خیره شد و ناگهان با لگد محکمی که به دهان سید زد، او را به گوشه ای پرتاب نمود. خون از دهان سید سرازیر شد، سربازان بعثی با دیدن این صحنه شروع به زدن ابوالفضل و مهدی کردند، و آنقدر آنها را زدند که بیهوش بر زمین افتادند.

افسر عراقی رو به گروهبانی که نزدیکش ایستاده بود کرد و گفت: گروهبان اینها را به ستاد بفرستید. گروهبان جواب داد: قربان! بهتر نیست همین جا کلکشان را بکنیم؟ چون احتمال دارد در مسیر، مورد حمله قرار بگیریم. فرمانده جواب داد: ما باید از اینها بر علیه خودشان استفاده کنیم، این دستوری است که از طرف فرماندهی صادر شده است، پس بدون اتلاف وقت دستور را اجرا کنید. گروهبان با حالت محکمی جواب داد: اطاعت قربان! و با هیاهوی مخصوص خود دستور انتقال اسرا را به کامیون داد.

سید موقعی که به هوش آمد خود را در زمینی تاریک دید، نور ضعیفی سوسوزنان از بالا به درون می تابید. نگاهی به اطراف انداخت. مهدی و ابوالفضل را در گوشه ای بیهوش دید، چشم به مدخل ورودی نور دوخت. دقایقی گذشت صدای پاهایی شنیده شد و به دنبال آن، زمزمه هایی به زبان عربی به گوش رسید. در باز شد و سایه سه مرد در آستانه در نمایان گشت. یکی از آنها نگاهی به پائین انداخته و به عربی چیزهایی می گفت، دیگری جواب داد: نعم سیدی. و با سرعت دور شد. دو نفر باقیمانده از پله ها پایین آمدند، یکی از آنها سرهنگ طالع دودی، فرماند جنایتکار ارتش بعثی عراق بود. سرهنگ به زبان فارسی تسلط داشت، در همین موقع نفر سوم با چراغی در دست از پله ها پائین آمد. سرهنگ چراغ را گرفته و به چهره اسرا نگاهی انداخت. سپس رو به همراهش کرد و گفت: رفیق جمشیدی مثل این که دوستان ما هنوز بیدار نشده اند. اما نه! یکی از آنها به هوش آمده است. آنگاه در موهای سید چنگ انداخته و سر او را بالا گرفت. سید نگاهی به او انداخت. مردی را دید سیه چرده با سبیل پرپشت و چشمانی خون گرفته، همه ی نشانه های بی رحمی و شقاوت را می شد در او دید. چند لحظه ای به سید خیره ماند و ناگهان سیلی محکمی به صورت سید نواخت و رو به جمشیدی کرد و گفت: رفیق! باید دید که با هموطن های شما چکار می توان کرد.

سید نگاهی به جمشیدی انداخت. مردی حدوداً سی ساله با صورتی کشیده چون روباه، که خباثت را به وضوح می شد در او دید. جمشیدی در جواب گفت: قربان! به حرف می آوریمش، این را به عهده من و گروهبان جابر بگذارید. سرهنگ سری تکان داد و رو به گرهبان جابر کرد و به عربی چند کلمه با او صحبت کرد.

گروهبان و جمشیدی با لگد به جان مهدی و ابوالفضل افتادند. لحظه ای گذشت و مهدی و ابوالفضل با حالاتی درد آلود به هوش آمدند و در پشت هاله ای از خون سه گرگ درنده را در مقابل خود دیدند. سرهنگ گفت: شروع کنید. جمشیدی با چاپلوسی گفت: اطاعت قربان! و رو به سید و مهدی و ابوالفضل کرد و گفت خوب گوش کنید هدف ما و ارتش بعث عراق یکی است! و آن آزاد سازی ایران و برقراری جمهوری است و شما باید در اینجا به ما کمک کنید. اگر به زبان خوش حرف زدید، فبها، و گرنه به زور از حلقومتان حرف می کشیم. باید در رابطه با انبارهای مهمات، تعداد نفرات و موارد استراتژیک نیروهای ایران اطلاعات خواسته شده را در اختیار ارتش بعث بگذارید، در عوض به هر کشوری که مایل باشید انتقال خواهید یافت و پاداش خوبی از سردار قادسیه دریافت خواهید کرد.

سید در جواب گفت: وطن فروشی و خیانت در شأن خائنینی چون شماست. بدبخت های بیچاره؟ فکر می کنید به خاطر مال دنیا خیانت خواهیم کرد؟! اگر تکه تکه مان کنید، حرف نخواهیم زد. جمشیدی با حالتی درمانده نگاهی به سرهنگ انداخت و گفت: که این طور؟ باید دید نظر دوستانتان هم همین است یا... مهدی جواب داد: این حرف هر سه ماست.

سرهنگ با عصبانیت سری تکان داد و گفت: بسیار خوب خواهیم دید. و اشاره ای به گروهبان کرد.  گروهبان جابر سر نیزه را از غلاف بیرون کشید و به طرف آنها رفت. سرنیزه را به ترتیب بر پشت دست های سید و مهدی و ابوالفضل گذاشت و با یک ضربه آن را در دست های آنها فرو برد. سرهنگ با لبخندی کریه گفت: این اول کار است باز هم به سراغتان می آییم، شکنجه های سخت تری در پیش دارید. به دنبال این حرف، هر سه از زیر زمین خارج شدند.

زمان به کندی می گذشت. صدای گلوله و خمپاره سکوت را می شکافت و دل های رزمندگان را تقویت می کرد چون حس می کردند یاران آنها همچنان با دشمن در حال نبردند. بار دیگر صدای پاها شنیده شد این بار چهار نفر از پله ها سرازیر شدند، نفر چهارم پیرمردی بود خون آلود با لباس عربی، که رگه های خون آن را رنگی کرده بود. سرهنگ رو به اسیر کرد و گفت: این پیرمرد هم کله شقی کرده و حاضر به همکاری نشده، به همین خاطر، خانواده اش را اعدام کردیم، حالا جان این پیرمرد در دست شماست، اگر همکاری کنید، علاوه بر وعده های داده شده، او را نیز آزاد خواهیم کرد. به قدر کافی صدمه دیده است، وگرنه برای عبرت شما همین جا اعدام خواهد شد. رزمنده ها نگاهی به پیرمرد انداختند و نگاهشان با نگاه پیرمرد تلافی کرد، چشمان پیرمرد دنیایی حرف داشت، با نگاهش التماس می کرد، مبادا به خاطر من خیانت کنید!... صدای سرهنگ سکوت را شکافت، خوب! چکار می کنید؟

سید جواب داد: اگر پیرمرد به خاطر حفظ جانش راضی به همکاری با شما باشد قبول می کنیم. چشم ها به پیرمرد دوخته شد، لبخند ملایمی بر لبان پیر مرد نقش بسته بود، با سر اشاره کرد، نه! سرهنگ گفت: بسیار خوب، اینها فکر می کنند ما شوخی می کنیم، گروهبان شروع کن .گروهبان سر نیزه خونینش را بیرون کشید، پشت سر پیر مرد آمد، دست به موهای سفید او انداخته و سرش را به عقب کشید، سر نیزه را بر گلوی او گذاشت و نیم نگاهی به سرهنگ انداخت، سرهنگ با سر اشاره کرد، سر نیزه به حرکت در آمد و لحظه ای بعد خونی داغ بر صورت سید و دوستانش پاشیده شد، پیر مرد در خون خود دست و پا می زد و... لحظه ای بعد دو سرباز، جسد پیرمرد را بیرون بردند. سرهنگ رو به اسرا کرد و گفت: خرمشهر در تصرف ماست، نه فقط خرمشهر بلکه نفت شهر، سوسنگرد و... ما عربستان جدیدی تشکیل خواهیم داد، ما پیروزیم، همان طور که پدران ما در قادسیه پیروز شدند. ما طرف امت عرب حمایت می شویم، شما شکست خواهید خورد و برادرانمان را در عربستان (خوزستان) آزاد خواهیم کرد. سید گفت: شما دم از برادران عرب خود در ایران و آزادی آنها می زنید، در حالی که دیدید برادر به اصطلاح عرب شما، به خاطر ایمان و اعتقادش حاضر شد جان خود و خانواده اش را فدا کند ولی با شما همکاری نکند. ای احمق های بیچاره! مملکت اسلامی ما از این گونه افراد پر است. به زودی همه شما را از خاک مقدس شان بیرون خواهند ریخت، همان طور که باغبان، علف های هرز را از باغچه اش بیرون می ریزد...

سرهنگ که به نهایت عصبانیت رسیده بود، لگد محکمی به سید زد و گفت: حالا هم که در این وضع، اسیر ما هستید دست از رجز خوانی بر نمی دارید؟! فکر نمی کردم تا این حد لجوج باشید، اما بدانید که ارتش پیروز ما کل ایران را تصرف خواهد کرد. سید در جواب گفت: ما فکر نمی کردیم که شما اینقدر احمق باشید. ما از حالا صدای پای رزمندگان مان را می شنویم، با چشم دل می بینیم که چطور شما را بیرون می ریزند. وعده الهی، حق است، ما صبر می کنیم و آنگاه زیر لب زمزمه کرد: والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصعوا بالحق و تواصعوا بالصبر.

سرهنگ در جواب گفت: بسیار خوب! ما هم کاری می کنیم که صدای پای دوستانتان را نشنوید و بیرون ریختن ما را نبینید. سپس نگاهی به گروهبان کرد و گفت: بسیار خوب! کارت را شروع کن تا ببینیم به التماس می افتند یا قهرمان خواهند مرد. گروهبان سرنیزه را از غلاف بیرون کشید و از پشت به موهای سید چنگ انداخت، کارد را بر روی گلوی او گذاشته و با اشاره سرهنگ، کارد را به حرکت درآورد.

لحظه ای بعد نوبت به ابوالفضل و مهدی رسید. چند دقیقه ای از شهادت آنها نگذشته بود که صدای مهیبی زیر زمین و اطراف آن را به لرزه درآورد. سرهنگ به اتفاق همراهانش هراسان خود را به خارج رساندند. گلوله خمپاره دیگری در نزدیکی آنها فرود آمد. سروانی با عجله خود را به سرهنگ رسانده و گفت: قربان! محل استقرار، لو رفته است. خمپاره ها یکی پس از دیگری فرود می آمدند، سرهنگ با دستپاچگی گفت: عجله کنید! سریعاً محل استقرار را تخلیه می کنیم...

عملیات بیت المقدس؛ آزادی «خونین شهر»

تقریباً دو سال از پیش گویی های سید می گذشت و صدای پای رزمندگان اسلام در اطراف «خونین شهر» شنیده می شد. گلوله ها و موشک ها و خمپاره های پیاپی ارتش اسلام بر سر نیروهای بعثی فرود می آمد و امان آنها را بریده بود، جنگ به اوج خود رسیده بود. نیروهای ارتش اسلام با روحیه شهادت طلبی خاص خود قدم به قدم پیشروی می کردند. در میان آنها نوجوانی دیده می شد با قامتی بلند و پیشانی کشیده و چشمانی روشن همچون چشمان سید حسین داشت. این همه شباهت عجیب نبود، چون که کسی جز سید رضا، برار کوچک سید حسین نبود، حالا آمده بود که جای برادر را در جهاد پر کند. با همان شجاعت و با همان ایمان و خلوص سید.

شهر قدم به قدم آزاد می شد و با هر قدم، روحی از بدن آزاد می شد و به جایگاه ابدی خود پرواز می کرد. شهر با خون شهدا تطهیر می شد تا این که سوم خرداد 61 فرا رسید.

سوم خرداد 61

طنین الله اکبر رزمندگان اسلام فضای شهر را عطر آگین کرده بود. حال و هوای شهر عوض شده بود، شهر نفسی می کشی. چون که «خونین شهر» آزاد شده شود. خدا «خونین شهر» را آزاد کرده بود و وعده خود را به مؤمنین تحقق بخشیده بود.

نیروهای متجاوز علی رغم حمایت های همه جانبه شرق و غرب و حکام وابسته ی عرب، با ذلت تمام شکست خورده بودند. پس از پیروزی، وقتی رزمندگان اسلام کوچه به کوچه های شهر را می گشتند، با سه جسد پوسیده و مطهر برخورد کردند که سر از بدنشان جدا شده بود. وقتی خواستند آنها را به خاک بسپارند متوجه خطوط کم رنگی بر روی سینه ی لباس های آنها شدند که آن خطوط در واقع چیزی نبود جز اسامی آنها. اسامی آنها بدین شرح بود:

سید حسین شریف نژاد

ابوالفضل پاک طینت

مهدی شجاعی

منبع: كتاب «حماسه خرمشهر»، تهیه و تدوین: «دفتر اطلاع رسانی و پژوهش های فرهنگی دفاع مقدس»، ناشر: «سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی»، چاپ اول بهار سال 1376، صفحه 22-28.

پايان

ایرج اسماعیلی


ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.