شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[29 / 3 / 1398] معلم متعهد، جنگجوی پرهیزکار؛
[28 / 3 / 1398] گفت‌وگویی با سردار جهروتی‌زاده؛
[28 / 3 / 1398] خرداد، ماه دلدادگی شهید جواد تیموری
[29 / 3 / 1398] تمجید رهبر انقلاب از فعالیت‌های فرمانده گردان ع ...
[29 / 3 / 1398] گفت‌و‌گویی با دختر مرحوم حلیمه خاتون خانیان که ...
[28 / 3 / 1398] گفت‌وگو با فریده آخوندی خواهر شهیدان حبیب‌الله ...
[28 / 3 / 1398] وصیت‌نامه سردار شهید «حمید قلنبر»؛
[29 / 3 / 1398] از آمریکا و لبنان تا ایران؛
[28 / 3 / 1398] رونمایی از کتابی درباره شهید مدافع حرم؛

 

حسین ذاکری اسفیوخی
کد شهید: 11167
گزارش خطا
حسین ذاکری اسفیوخی
حسین
نام: حسین
نام خانوادگی: ذاکری اسفیوخی
نام پدر: عیسی
تاریخ تولد: 1343-10-01
محل تولد: مشهد
تاریخ شهادت: 1365-10-08
خاطرات:

خاطره ی اول
بعد از شهادت همسرم حسین ذاکری من تا چهل روز حالم خوب نبود و روحیات مناسبی نداشتم و چون دو تا بچه داشتم یکی دختر و دیگری را هم حامله بودم. تا اینکه یک شب در عالم خواب و بیداری روح شهید به خانه آمدو دیدم در اتاق را بست و آمد کنار بسترم آهسته خوابید. گفتم: نگاه کن ببین حالا که آمده مثل قبلاً آرام و بی صدا نشسته و حرفی نمی زند و هر کاری کردم که برگردم نمی توانستم در حالت بیداری ترس بر من غلبه کرد و تمام وجودم را گرفت دیدم که شهید از کنارم بلند شد و به طرف درب اتاق رفت. من هم سریع خواهر شوهرم را صدا زدم که بیا اینجا. گفتم: حسین همین الان اینجا بود رفت توی حیاط وقتی رفتم و داخل حیاط را نگاه کردم کسی را ندیدم و این قضیه گذشت تا اینکه شب هفتم شهید بود که چند باری کسی مرا صدا می کرد و می گفت: مهین بیا بچه را بگیر،چون دختر کوچکم تا مراسم هفت پدرش توی خانه همسایه بود و از این حال و هوای غصبار بدور بود. اما وقتی به سمت صدا می رفتم کسی را نمی دیدم. که ماجرا را برای پدر شوهرم تعریف کردم گفت: این روح همسرت حسین است که می خواست سفارش بچه ها را به تو بکند. 

راوی: مهین کوهجانی


خاطره ی دوم
به خاطر دارم هنگامیکه برادرم حسین می خواست همراه دوستش میرزا علیزاده به جبهه اعزام گردند. گفتم: داداش به جبهه نرو زیرا اگر تو شهید شوی ما کسی را نداریم و پدر هم دست تنها می ماند می گفت: نه خواهر جان من این راه را انتخاب کرده ایم باید بروم ، من دوست دارم که در راه دفاع از خاک میهن و ناموس شهید شوم و نیز گفت: خواهرم من زن بچه ام را به تو می سپارم و تو باید هنگام سختی و مشکلات کنار همسرم بمانی و من جز تو امید دیگری ندارم و فقط یک مرحله دیگر است و دیگر برنمی گردم. بالاخره به جبهه رفت و به آرزویش که شهادت بود رسید. 

راوی: معصومه ذاکری


ابزار هدایت به بالای صفحه