شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[14 / 4 / 1399] مهران آزاد شد، قلب امام شاد شد؛
[14 / 4 / 1399] حاج احمد متوسلیان سال ۶۲ شهید شده بود؟
[14 / 4 / 1399] فرمانده‌ای که در دل دشمن هم ترسی از معرفی خود ...
[14 / 4 / 1399] در دیدار دبیر ستاد حقوق بشر با خانواده‌ی شهید ا ...
[14 / 4 / 1399] موضوع تیرباران ۲ سال پیش مطرح شد؛
[14 / 4 / 1399] حقوق بشر آمریکایی به سبک حمایت از خونریزی جنایت ...
[14 / 4 / 1399] ۷ کتاب درباره زندگی و سرنوشت مبهم حاج احمد متوس ...

 

کدخبر: 72467
تاریخ انتشار: 4 تیر 1399 _08:34:35
رویارویی «سلطان هاشم» با «علی هاشمی»

آن ‌طرف سلطان هاشم بود و این طرف علی هاشمی. یکی فرمانده سپاه ششم عراق و دیگری، ‌فرمانده سپاه ششم ایران.

 

تا شهدا؛ امروز چهارم تیرماه، سی و دومین سالگرد شهادت سردار هور، سرلشکر علی هاشمی، فرمانده قرارگاه فوق سری نصرت و فرمانده سپاه ششم است. او فقط ۲۶ سال داشت که در محاصره هلیکوپترهای بعثی قرار گرفت و در عصر روز شنبه ۴ تیرماه ۱۳۶۷ در حالی که تا آخرین لحظه مقاومت کرده بود تا تمام نیروها را از منطقه هور خارج کند، به نحوی شهید شد که هیچ کس تا سالیان سال از سرنوشتش خبری نداشتند.

آنچه در ادامه می خوانید، بخشی از کتابی است که برای شهید هاشمی به قلم میثم رشیدی مهرآبادی نوشته شده و هنوز منتشر نشده است؛

چهار روز از چهارمین ماه سال گذشته بود. همه‌جا خرماپزان بود اما در خوزستان، شرجی هوا به کمک گرما آمده بود. ذرات ریز بخار آب، ‌انگار آمده بودند به کمک ذرات ریز شیمیایی... هور پر از صدای انفجار بود. گلوله هایی که روی نیزارها می افتاد، ‌آن ها را می سوزاند و آن‌هایی که آب پذیرایشان می شد، ‌ذرات ریز آب را با بی‌رحمی به آسمان می پاشید.

آن‌طرف سلطان هاشم بود و این طرف علی هاشمی. انگار این دو «هاشم» کل انداخته بودند برای تصاحب جزایر شمالی و جنوبی؛ همان هایی که فرانسوی ها قبل از انقلاب با کمپرسی های خاک ساخته بودند. ۵۲ حلقه چاه نفت ارزش این را داشت که عراق برایش سرمایه‌گذاری کند و آن‌قدر خاک بریزد که دو جزیره از وسط آب های هورالهویزه و هورالعظیم سربلند کنند. بعد هم پلی بزند بین آن ها و چه کسی می دانست که این پل، ‌سال‌ها بعد، ‌چقدر مهم می شود.

 

رویارویی «سلطان هاشم» با «علی هاشمی»

 

آن‌طرف سلطان هاشم بود و این‌طرف علی هاشمی. یکی با درجه های طلایی و دو عقاب که روی دوشش خودنمایی می کردند و آن یکی ‌با لباس خاکی، ‌نشسته روی پتوهای سربازی. آن یکی با نیروهای هوابرد و بالگردهای جنگنده و این یکی با کمی نیرو و بدون هیچ امکانات رزمی. آن یکی مجهز به بمب های شیمیایی و این یکی فاقد پدافند شیمیایی و حتی ماسک تنفسی...

آن ‌طرف سلطان هاشم بود و این طرف علی هاشمی. یکی فرمانده سپاه ششم عراق و دیگری، ‌فرمانده سپاه ششم ایران. یکی مهاجم و دیگری مدافع. یکی کارکشته و قدیمی و دیگری جوانی پرشور و مصمم. یکی فرمانده یک سپاه واقعی با همه تجهیزات و دیگری فرمانده سپاهی بسیار کم­تعدادتر از استانداردهای جهانی، ‌بدون هیچ امکانات رزمی و نظامی...

علی هاشمی وقتی جنگ به بن بست رسیده بود، گل کرد. محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه یکی را می خواست که مورد اطمینان باشد و بتواند فکر و نقشه او درباره شناسایی و عملیات در هور را عملی کند. فضا آنقدر سنگین بود که حتی به فرماندهان نزدیک و دوستان قدیمی اش هم نمی توانست چیزی بگوید. می ترسید همه چیز لو برود و کارها خراب شود. آقا محسن وقتی عدم فتح عملیات های رمضان و والفجر مقدماتی را دید، ‌به این نتیجه رسید که عراق، ‌دست ایران را برای عملیات هایش خوانده و باید طرح دیگری بریزد. شب و روزش یکی شده بود. مدام فکر می کرد و جلسه می گذاشت اما مشورت هایش به جایی نمی رسید. یک روز که مشغول خواندن قرآن بود ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد. حس کرد جبهه هور بهتر از هر جایی می تواند هدف عملیات بعدی باشد. فکر عجیبی بود. مطمئن بود این نقشه را با هر کسی مطرح کند، ‌بی نتیجه است چون هیچ کس قبول نمی کرد عملیات در منطقه هور موفقیتی در پی داشته باشد. قبل از بیان فکرش، ‌تصمیم گرفت اطلاعاتش را درباره هور تکمیل کند. تا می توانست خواند و بررسی کرد. علی هاشمی را هم باید فرامی خواند تا شناسایی های زنده و واقعی را شروع کند. محصول این دو کار می توانست آقا محسن را به نتیجه نهایی برساند.

علی را می شناخت. می دانست بچه حصیرآباد اهواز و اهل کارهای سخت است. آمارش را در فرماندهی سپاه حمیدیه هم داشت. حمیدیه همسایه هور بود و مردم فقیر این منطقه، سهم زیادی از روزی شان را از دل آبراه های هور کسب می کردند. می دانست علی، ‌دشت آزادگان را به خوبی می شناسد. این شد که علی را کاملا مخفیانه به دفترش دعوت کرد و هرآنچه در ذهنش بود را روی میز فرماندهی ولو کرد... آقا محسن برای رسیدن به علی هاشمی باید ردش را از احمد غلامپور می گرفت. به مسئول دفترش گفت غلامپور را خبر کند. احمد هم از بچه های اهواز و رفیق علی بود. فردا صبح، ساعت از ۱۱ گذشته بود که علی هاشمی با لباس ساده و خاکی اش وارد سوله فرماندهی شد.

در همین اثنا بود که صیاد شیرازی اصرار داشت والفجر یک را آغاز کنند. محسن رضایی به رغم مخالفت، ‌حرف فرمانده را قبول کرد اما این عملیات هم مثل قبلی ها ثمری نداشت. تعدادی شهید، ‌اسیر و دادن مقداری غنائم به دشمن، نتایج این عملیات بود. سرهنگ صیاد هم از این عدم فتح، ‌شوکه شده بود. این شکست اخیر محسن را بیش از پیش به تصمیمی که داشت، ‌مصر کرد.

آقا محسن پیش از این از احمد سوداگر خواسته بود منطقه را شناسایی کند. او با همراهی تیمش و حمید رمضانی، ‌اطلاعات خوبی کسب کرده و آورده بود. محسن وقتی گزارش شناسایی های سوداگر را شنید، ‌بیشتر مصمم شد که فقط و فقط باید برای عملیات بعد، ‌هور را فعال کند. ساعت ها به این ایده، ‌فکر کرده بود و حالا می دید در میدان عمل هم اوضاع برای این کار فراهم است.

علی وقتی به دفتر آقا محسن رسید، نشست و به غیر از دو گوشی که داشت، چند گوش دیگر هم قرض گرفت تا حرف های آقا محسن را بشنود و مهمترین نکاتش را در سررسیدش یادداشت کند. خواسته آقا محسن این بود که به طور کاملا سری، ‌وجب به وجب هور را با نیروهایش شناسایی کند و نتایجش را به او برساند. موضوع آنقدر سری بود که حتی نیروهای علی هم نباید از آن بویی می بردند.

 

رویارویی «سلطان هاشم» با «علی هاشمی»


محدوده قرارگاه سپاه ششم و محل شهادت سردار علی هاشمی
 کار سختی بود. هور، ‌پر بود از کمین های عراقی. حتی ماهی های هور هم امنیت جانی نداشتند. نیروهای شناسایی باید شب ها دل به مردابی می زدند که بوی تعفنش غیر قابل تحمل بود. هوای شرجی، نفس هر کسی را بند می آورد. گاهی با گزیده شدن از طرف حشراتی که به راحتی دیده نمی شدند؛ همه تنشان به خارش می افتاد. موش هایی را در آنجا می دیدند که در بزرگی نمونه نداشتند. لاک­پشت هایی را تجربه می کردند که با دو دندان نعل مانند، گوشت می خوردند و نامشان رُفَیش بود! این ها یک طرف و گاومیش های هور هم یک طرف. عمق هور از دو متر شروع می شد و گاهی به ۴ متر می رسید؛ این به جز جاهایی بود که تا ۸ متر عمق داشتند. کلک ها باید به آرامی در هور پیش می رفتند. مسافرانش باید با لباس مبدل، ‌وانمود می کردند از عشایر عربی هستند که برای ماهیگیری و گذران روزگار، ‌پایشان به هور کشیده شده است. نه سلاحی همراهشان بود و نه بی سیمی؛ ‌نه پلاکی و نه کارتی برای احراز هویت. بی نام و بی نشان باید دلشان را می زدند به آبراه های مخوف و پیچ در پیچ هور... نگرانی اصلی اما کمین های عراقی نبود؛ ‌پشه هایی بود که بچه ها را وقتی مجبور بودند چند شبانه روز در میان نیزارها اتراق کنند، ‌کلافه می کرد!

علی خیلی زود دست به کار شد. اولین مقر قرارگاهش را در مدرسه ای در هویزه سر و سامان داد. هر روز هم می رفت و به آقا محسن گزارش می داد. گاهی هم محسن آنقدر ذوق زده می شد که دشداشه عربی می پوشید، ‌چفیه عربی و عقال روی سرش می انداخت و شبیه عشایر خوزستانی همراه یکی از محافظین راهی مدرسه ای می شد که علی در آن فعال بود. دوست داشت حرف هایی که از علی می شنود را از نزدیک ببیند و لذت ببرد. بعد از آن بن بست های سخت و سنگی، ‌حالا کارهای علی روزنه ای بود به سمت نور و امید. اصلا سرو کار علی با نور بود. حتی آن موقع که تیپ ۳۷ را در محور حمیدیه و در ۱۸ سالگی تشکیل داد، نامش را به خاطر آمدن سوره نور در قرآن، گذاشت «نور»، معاون سومش هم در قرارگاه نصرت، «سید ناصر سید نور» بود...

گفتنش راحت است اما علی با همه سختی هایی که برای محرمانه ماندن مأموریتش داشت، ‌قرارگاه سری نصرت را پایه گذاشت. قرارگاهی که جز علی و احتمالا احمد غلامپور، ‌هیچکس از هدف و علتش خبر نداشت. تمام دلخوشی اش این بود که وقتی محسن رضایی گزارش کارش را به حضرت امام داده بود، ایشان فرموده بودند: «سلام مرا به بچه های نصرت برسانید.»...

ابزار هدایت به بالای صفحه