شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[18 / 4 / 1399] در جلسه سازمان زنان با همسران آزادگان مطرح شد؛
[17 / 4 / 1399] خالق سردیس سردار سلیمانی؛
[17 / 4 / 1399] روحانی گردان تخریب لشکر ۱۰ روایت کرد؛
[17 / 4 / 1399] روایت سردار حسن رستگار پناه از اواخر سال ۵۹ در ...
[18 / 4 / 1399] مادر شهید «صادق عدالت‌اکبری» با بیان خاطره‌ای م ...
[18 / 4 / 1399] نور معطر به عطر شهید مدافع حرم؛
[18 / 4 / 1399] نگاهی به کتاب «هفت روز آخر»؛
[18 / 4 / 1399] آزاده سرافراز گردان «کمیل» در خاطره‌ای تشریح کرد؛

 

کدخبر: 71941
تاریخ انتشار: 11 خرداد 1399 _08:46:22
جانبازی که عکس دخترش مچاله شد!

هوا رو به تاریکی می رفت. اگر ستون را پیدا نمی کردم، با شهدا و مجروحانی که روی زمین بودند، هیچ فرقی نداشتم.

 

تا شهدا؛ مجروح یک عکس در دستش بود. آن عکس را به من نشان داد. عکس دختر کوچکش بود. گفت: «من زن و بچه دارم، تو را به خدا من را با خودت ببر!»

ستون از من فاصله گرفته بود. خواستم از او خداحافظی کنم. همین طور که روی زمین افتاده بود، با هر دو دستش ساق پای چپم را گرفت. سعی کردم پایم را از دستش رها کنم؛ اما محکم پایم را گرفته و به سینه اش چسبانده بود. پایم را با قدرت کشیدم. او هم با پای من روی زمین کشیده شد. ستون را دیگر نمی دیدم. وحشت وجودم را گرفت. نمی دانستم ستون به کدام سمت رفته است. با پای راستم یک ضربه به دستش زدم. اما باز رهایم نکرد. آنقدر با پوتین به دستش زدم، تا رهایم کرد. عکس دخترش در دستش مچاله شده بود.

هوا رو به تاریکی می رفت. اگر ستون را پیدا نمی کردم، با شهدا و مجروحانی که روی زمین بودند، هیچ فرقی نداشتم.

آنچها خواندید، خاطرات خودنوشت عبدالرضا طرازی است که راحله صبوری آن ها را تدوین کرده و توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.

ابزار هدایت به بالای صفحه