شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[11 / 3 / 1399] چگونه دو برادر عراقی همزمان به شهادت رسیدند؟
[11 / 3 / 1399] توسط انتشارات راه یار؛
[11 / 3 / 1399] انتشار سیزدهمین چاپ «مجید بربری»؛
[11 / 3 / 1399] شهید رضا شریفی؛

 

کدخبر: 70925
تاریخ انتشار: 11 فروردین 1399 _22:25:04
زندگینامه و وصیتنامه شهید غلام نبی پیرمحمدی از شهرستان تایباد

شهید غلام نبی پیرمحمدی در اول فروردین سال 1343 در تایباد چشم به جهان گشود و در هشتم مرداد سال 1362 در منطقه مهران به فیض شهادت نائل آمد.

 

تا شهدا؛ شهید غلام نبی پیرمحمدی در اول فروردین سال 1343 در تایباد چشم به جهان گشود و در هشتم مرداد سال 1362 در منطقه مهران به فیض شهادت نائل آمد.
 
گزیده ای از زندگینامه و وصیتنامه شهید غلام نبی پیر محمدی
شهید غلام نبی پیرمحمدی در اول فروردین سال 1343 در تایباد چشم به جهان گشود و در هشتم مرداد سال 1362 در منطقه مهران به فیض شهادت نائل آمد. دوران کودکی او چون باد سپری شد و خیلی زود تبدیل به جوانی رعنا و برومند گردید. اخلاق و رفتارش با خانواده به خصوص پدر و مادرش بسیار صبورانه، متین و مودبانه بود. به اطرافیان و اقوام احترام می گذاشت با خواهران و برادرانش صمیمی و مهربان بود و در درس و کارها آن ها را یاری می رساند. او عقیده داشت که اسلام در ایران توسط امام خمینی (ره) تازه متولد شده و این نهال نوپای اسلام نیاز به آبیاری دارد. او با تجاوز بعثی ها به خاک جمهوری اسلامی، عازم جبهه های حق علیه باطل شد. او می گفت: باید جلوی دشمن بعثی را گرفت. شهید بزرگوار همه را به درس خواندن توصیه می نمود که درس بخوانند تا از همه مسائل آگاه شوند. نسبت به واجبات بسیار پایبند بود و در نماز خواندن و روزه گرفتن زبانزد خاص و عام بود و از کارهای زشت و محرمات خودداری می کرد.

خاطرات شهید از زبان مادر ایشان
یادآوری خاطرات فرزند شهیدم مرا به وجد می آورد زیرا تمام خاطرات او از گذشت و ایثار لبریز است چنانچه یکی از آشنایان تعریف می کرد که یک روز سوز سرما امان همه را بریده بود و من پنجره خانه ام بدون شیشه بود و هر جا سر زدم کسی حاضر نشد که برای نصب شیشه به منزلمان بیاید تا اینکه به طور اتفاقی چشمم به مغازه کوچک شیشه بری افتاد آهسته درب مغازه را باز کردم و سلام کردم پسر جوانی با قدی رعنا و چهره ای مظلوم و خواستنی نشسته بود سرمای شدید و رنج راه توانم را بریده بود بغض کردم و در حالی که 
شهرستان تایباد از توابع استان خراسان رضوی است
سعی میکردم اشک چشمانم را پنهان کنم او را دیدم که به سویم می آمد گفت:" چه شده در این سرمای شدید در کوچه و خیابان چه می کنید"، گفتم عزیزم مشکلی دارم که امیدوارم به لطف خدا و به دست تو باز شود مشکلم را برایش تعریف کردم پس با من همراه شد و به منزلمان آمدو اندازه شیشه ها را گرفت و شیشه ها را اندازه گیری کرد و سرجای مخصوصش نصب کرد و مرا از سوز سرما نجات داد و خانواده ام را از سرما زمستان نگه داشت. نظیر این گذشتها و محبتها هم از بیگانه و قوم خویش فراوان دیده اند زیرا پسرم از همان دوران کودکی، پرهیزگار و متقی بود و نمازهای یومیه اش را سر وقت به جا می آورد بسیار متواضع، کم حرف و فروتن بود نسبت به مسائل دینی و شرعی کاملا پایبند بود. یادم هست در یک تابستان گرم و سوزان با وجود آنکه هنوز روزه برایش واجب نشده بود روزه گرفت و هر چه اصرار کردم که مادر جان روزه ات را بخور بر تو واجب نشده است گفت نه من سعی می کنم تا پیش خدا و رسول خدا رو سفید باشم و تحمل میکرد تا افطار فرا رسد.
من با سربلندی و افتخار جوان هجده ساله ام روانه جبهه های حق علیه باطل کردم با این امید که انشاالله در روز قیامت پیش خدا و رسول خدا شرمنده نباشم و از خداوند مسئلت دارم که فرزند شهیدم را سید و سالار شهیدان و شهدای کربلا محشور گرداند و جایگاهی نیکو در جنت برایش فراهم نماید . انشاالله

خاطرات شهید از زبان خاله ایشان
در یکی از روزهای سرد زمستانی که برف شدید آمده بود من و بچه ها در خانه زندانی شده بودیم و ناامید از همه جا نشسته بودیم که زنگ در حیاط  به صدا درآمد از پنجره کوچه را نگاه کردم دیدم نبی آمده و بچه ها خوشحال شدند که مامان دایی نبی آمده صدایم زد خاله در را باز کنید، صدایم را بلند کردم گفتم خاله جان من نمیتوانم ما همه زندانی شدیم خلاصه با سعی و تلاش فراوان و کمک چند نفر دیگر در را باز کردند همه خوشحال شدیم و گفتیم خدا تو را برای ما فرستاد تا از این وضعیت نجات پیدا کنیم و وارد منزل شد و بعد از احوالپرسی متوجه شدم که از جبهه برگشته است گفتم خاله جان خداوند پشت و پناه تو و همه 
شهرستان تایباد 225 کیلومتر با مشهد فاصله دارد
ی جوان هایی که از این آب و خاک دفاع می کنند و او لبخندی زد و گفت بله خاله جان من از جبهه برگشتم حال و هوای جبهه را نمی توانم برای شما توصیف کنم آنجا همه عاشقند و همه برای رسیدن به معبود از هم سبقت می گیرند تا انشاءالله قسمت کدامیک از ما بشود  تا به دیدار حق نائل شویم . خلاصه به تایباد رفت و بعد از چند روز مجددا عازم جبهه شد.
هیچوقت آن لحظه یادم نمی رود با شنیدن زنگ در حیاط به طرف در رفتم پسر خواهرم رنگش پریده و غمی در چهره اش موج می زندسراسیمه گفتم چه شده است گفت خاله جان نبی برای همیشه از پیش ما رفت دیگر نفهمیدم چطور حاضر شدم  و خودم را به ترمینال رساندم  در بین راه تمام خاطرات کودکی ، نوجوانی و جوانیش را مرور کردم و در همه آنها یک چیز مشترک بود و آن هم پاکی و صداقت و شرافتی که این شهید بزرگوار داشت . به تایباد رسیدم و به محل سپاه پاسداران که پیکر پاک شهید آنجا بود رفتم جمعیت زیادی جمع شده بودند از لابه لای جمعیت رد شدم و وارد سپاه شدم وقتی برپیکرش حاضر شدم گویا به خواب شیرینی رفته بود در حالی که لبخند شیرینی به لب داشت به دیدار حق شتافته بود . در روز تشییع جنازه دیدم که پیکر پاکش همچون پرستویی مهاجر بر روی شانه ها در حرکت بود تا اینکه به مزار شهدا رسیدند و در آرامگاه ابدیش در کنار سایر شهدا به خاک سپردند . یاد و خاطره ی این شهید بزرگوار و شهدای اسلام گرامی باد و راهشان همواره سبز و پر ره رو.

خاطرات شهید از زبان دوست شهید
نوشتن در مورد شهید غلام نبی پیر محمدی کار دشوار است زیرا او در مدت کوتاه عمر خود که در همسایگی ما زندگی می کرد در تمام مسائل معنوی از من برتر و بهتر بود.من و شهید تقریبا همسن و سال بودیم همیشه در نوشتن تکالیف و درسها با هم بودیم. شهید بزرگوار تا سوم راهنمایی درس خواند و سپس در مغازه ی شیشه بری مشغول به کار شد. شهید پیرمحمدی چهره ای نورانی داشت  در شئونات دینی و اسلامی مستحکم بود نمازش را همیشه با جماعت میخواند و به بزرگترها احترام می گذاشت تا اینکه جنگ تحمیلی شروع شد او همیشه در مورد جنگ و جهاد در راه خدا 
شهرستان تایباد 124شهید،305 جانباز و 32 آزاده تقدیم نظام جمهوری اسلامی ایران کرده است.
با من صحبت می کرد و از اینکه می خواست به جبهه برود برایم حرف می زد ولی من به او گفتم تو پدر و مادر پیری داری که باید از آنها مراقبت کنی و او در جوابم می گفت خداوند حافظ و مراقب همه بندگانش هست . در یکی از روزها درب حیاط به صدا درآمد رفتم جلوی درب و دیدم لباس رزم پوشیده و گفت آمده ام خدافظی حلالم کن. گفتم بالاخره کارت را کردی گفت قسمت همین بود خلاصه رفت و بعد از چند مدتی از جبهه برگشت با شنیدن برگشتش از جبهه به دیدنش رفتم و همدیگر را در آغوش گرفتیم به او گفتم دین خود را ادا کردی مگر نه  و در جواب شنیدم که گفت تا دشمن را از خاک پاک میهن بیرون نرانیم نباید از پا بشینیم . تا اینکه چند روز بعد مجددا برای خداحافظی به منزل ما آمد ولی این بار حال و هوای عجیبی داشت همدیگر را در آغوش گرفتیم و اشک ریختم گفتم نبی جان این دفعه که دارم از تو جدا می شوم دلم سخت گرفته و مضطرب هستم نمی دانم چرا و او با لبخندی که همیشه بر لب داشت گفت شاید قرار است شهید شوم و من زدم زیر گریه و گفتم انشاالله که به سلامت برگردی چون همه و خصوصا پدر و مادر پیرت چشم به راه تو دوخته اند او رفت و دیگر برنگشت تا اینکه در تاریخ هشتم مرداد 62 به خانواده شان خبر دادند که فرزندتان پر پرواز به سوی ابدیت گشوده است و وقتی که من هم خبردارشدم رفتم تا برای آخرین بار با او خداحافظی کنم پیکر پاکش مزین به پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران در حالی که لبخندی رضایت بخش بر لب داشت بر دوش مردم تشییع شد و در آرامگاه شهدا به خاک سپرده شد از خداوند می خواهم که روح این شهید بزرگوار و امام شهیدان و شهدای اسلام را در جنت جای دهد انشاالله.

ابزار هدایت به بالای صفحه