شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[30 / 10 / 1398] پنجمین سالگرد شهادت جهاد مغنیه؛
[30 / 10 / 1398] شهید حسین عبادی؛
[30 / 10 / 1398] مدیرکل بنیاد شهید گیلان خبر داد؛
[1 / 11 / 1398] مدیرکل پزشکی قانونی استان تهران خبر داد؛

 

کدخبر: 69352
تاریخ انتشار: 17 آذر 1398 _10:37:09
مادر سردار شهید بیژنی به فرزندش پیوست

مادر سردار شهید «لطف الله بیژنی» به دیدار معبود شتافت.

 

تا شهدا؛ حاجیه خانم «مشکی دادی» مادر سردار شهید «لطف الله بیژنی» به فرزند شهیدش پیوست.

لطف الله بیژنی نژاد دومین فرزند خانواده در سال ۱۳۴۱ در روستای سرتنگ سپو از توابع شهرستان کهگیلویه به دنیا آمد.

نام شهید: لطف اله بیژنی نژاد

نام پدر: فتح الله

تاریخ تولد :۱۳۴۱

محل تولد: روستای سرتنگ سپو از توابع شهرستان دهدشت

تاریخ شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۲۱

محل شهادت:کربلای ۵

آرامگاه:گلزار شهدای دهدشت

لطف الله بیژنی نژاد دومین فرزند خانواده در سال ۱۳۴۱ در روستای سرتنگ سپو از توابع شهرستان کهگیلویه به دنیا آمد.

در سال ۴۸ در مدرسه ابتدایی اسلام آباد که حدود ۹ کیلومتر با زادگاهش فاصله داشت مشغول به تحصیل شد.

در سال سوم ابتدایی به خاطر مشکلات مالی درس را رها کرد و به کشاورزی پرداخت.

در سال ۵۵ پس از پنج سال دوری از تحصیل، کلاس چهرم و پنجم را پشت سر گذاشت و برای ادامه تحصیل، روانه دهدشت شد.

از همان دوران ابتدایی علاقه زیادی به مطالعه کتاب های غیر درسی به ویژه کتاب های مذهبی، اسلامی و اخلاقی داشت.

شب ها بیدار می ماند و قرآن می خواند و در مساجد در برنامه های مذهبی و ورزشی شرکت می کرد.

در زمان انقلاب با تعطیلی مدارس در راهپیمایی ها حضور داشت و با آغاز جنگ بدون اطلاع خانواده، کارت آماده به خدمت گرفت و مدرسه را رها کرد و عازم جبهه شد.

می گفت: «ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند».

وی دومین بار در عملیات فتح المبین در رسته ی اطلاعات عملیات شرکت کرد و سپس در واحدهای پدافندی جنوب و غرب کشور به حراست از کشور اسلامی پرداخت .

در تاریخ ۱۳۶۱/۱۱/۱۵به عضویت رسمی سپاه پاسداران درآمد و برای تکمیل دوره آموزشی خود به مدت سه ماه به شیراز رفت.

پس از مراجعت عازم جبهه شد و به خاطر توان رزمی که داشت، به عنوان فرمانده گروهان منصوب شد.

حدود دوماه در سپاه دهدشت انجام وظیفه کرد و در سن ۲۲ سالگی ازدواج کرد .

مدت زندگی مشترکشان یک سال و نیم بود و ثمره ی این زندگی فرزند پسری به نام مهدی است.

بسیار متواضع و فروتن بود، همیشه لبخند بر لب داشت، شب ها به مناجات می پرداخت، بسیار کوشا و کم توقع بود، بیشتر کار می کرد و کمتر حرف می زد.

همرزمش می گوید:«خودش عابد بود و دیگران را به نماز، روزه و سایر واجبات سفارش می کرد. پیرو ولایت فقیه، امام و دستور ایشان بود. انقلاب را دوست داشت و سفارش به پشتیبانی از انقلاب می کرد».

این شهید والامقام در عملیات والفجر ۲ و چهار به عنوان فرمانده گروهان به مقابله با دشمنان بعثی پرداخت و در عملیات والفجر سه و آزادسازی حاج عمران از ناحیه دست راست و پای چپ مجروح شد.

در حالی که نیروها عقب نشینی کرده بودند وی در بالای کوه زخمی شده بود .

خود را از کوه به طرف پایین انداخت تا به دست دشمن اسیر نشود.

مدت چهار شبانه روز در محاصره دشمن بود تا اینکه نیروهای خودی پیشروی کردند و وی را نجات داده و به بیمارستان منتقل کردند.

در عملیات والفجر چهار با گروهانش وارد عمل شد و با کمترین تلفات، مهم ترین پیروزی ها را به دست آورد.

همچنین در عملیات والفجر هشت به عنوان معاون گردان حزب الله «محمدبار» در کنار همرزمش برادر پناهی (شهید) در فتح فاو فعالانه شرکت داشت و با ابتکار عمل و نابود کردن دشمن با کمترین تلفات، پیروزی های چشم گیری به دست آوردند و از سوی مرتضی قربانی، فرمانده لشکر ویژه ۲۵ کربلا، مورد تشویق قرار گرفت.

سپس به یگان تحت امر ایشان ماموریت داده شد تا از مواضع و نقاط فتح شده حراست کنند.

وی در عملیات کربلای چهار شرکت کرد و از ناحیه سر به شدت مجروح شد و دکتر ۲۳ روز استراحت به وی داد.

هنوز کمتر از یک هفته نگذشته بود که در تاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۱۹ آقای پناهی از گچساران او را احضار کرد و وقتی از ماموریت گردان خود مطلع شد، بلافاصله عازم جبهه شد تا در عملیات کربلای پنج شرکت کند.

فرمانده اش هر جا به مانعی برخورد می کرد می گفت:این شیر را می فرستم تا دژها را بکشند.

مادرش می گوید : «یک روز قبل از از شهادتش که به مرخصی آمده بود، گفت: قرآن را ببوس، بوسیدم، گفت: شیرت را حلال کن. وقتی شهید شدم مبادا کاری کنید که منافقیثن خوشحال شوند. صبور باشید و شجاعت داشته باشید که خدا با ماست. ما باید مثل آقا مصطفی خمینی و شهید کربلا شهید شویم».

در عملیات کربلای پنج مورخه ۱۳۶۵/۱۰/۲۱در حالی که پیش می رفت تا معبر عملیاتی را برای همرزمانش باز کند و آتش سنگر تیربارچی عراقی را که سر راهشان بود خاموش کند، مورد اصابت تیر مزدوران عراقی قرار گرفت و بر اثر اصابت سه گلوله به بدنش، به شدت مجروح شد و بر اثر جراحات وارده در بیمارستان گلستان به شهادت رسید.

قسمتی از وصیت نامه شهید: «خواهرم سیاهی چادر تو بهتر از خون سرخ من کمر دشمن را می شکند. و خطاب با برادرانش گفته بود: ای برادران!اسلام را تنها نگذارید، از اسلام حمایت کنید و جان خود را نثار اسلام سازید».

«برادران پاسدار ! همدیگر را احترام کنید و برادران مسئول!از شما می خواهم که زیاده روی نکنید. با بچه ها درست رفتار کنید چون بچه های خیلی خوبی دارید قدر اینها را بدانید»

پیکر مطهرش را در گلزار شهدای شهر دهدشت به خاک سپردند.

ابزار هدایت به بالای صفحه