شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

 

کدخبر: 69263
تاریخ انتشار: 9 آذر 1398 _12:29:14
ماجرای حضور حضرت زهرا (س) در مراسم خواستگاری شهید سیرت‌نیا

همسر شهید مدافع حرم درباره نحوه خواستگاری شدنش گفت: در آن جلسه شهید سیرت‌نیا گفت که من تنها به خواستگاری نیامدم و مادرم حضرت زهرا (س) همراه من است. بعدا که جواب خواستگاری را دادم گفتم جواب مثبت را به شما ندادم به مادرتان حضرت زهرا (س) دادم.

 

تا شهدا؛ طیبه راسخ همسر شهید مدافع حرم سید اسماعیل سیرت نیا درباره نحوه آشنایی خود با این شهید اظهار داشت: آشنایی ما سنتی بود. همدیگر را ندیده بودیم. روز اول که برای صحبت نشستیم اصلا ایشان را ندیدم و تنها چیزی که یادم هست شلوار سفید تنش بود و تکان‌هایش. برای حرف زدن مدام جا به جا می‌شد و بعدا فهمیدم چقدر دو زانو نشستن برایش سخت است اما آن روز اصرار داشت دو زانو بنشیند. در آن جلسه گفت که من تنها به خواستگاری نیامدم و مادرم حضرت زهرا (س) همراه من است. بعدا که جواب خواستگاری را دادم گفتم جواب مثبت را به شما ندادم به مادرتان حضرت زهرا (س) دادم.

وی افزود: این تنها نیامدنش را در هر لحظه از خواستگاری حس می‌کردم، اینکه با شهدا و حضرت زهرا (س) آمده است. وقتی رفت من فقط گریه می‌کردم. مادرم ‌پرسید خب چرا گریه می‌کنی جوابت چه بود؟ گفتم نمی‌دانم، فقط می‌دانم تنها نبود و جواب من هم مثبت است. مادرم گفت خب اینهمه صحبت کردید چه گفت؟ گفتم تنها چیزی که گفت این بود که با مادرش حضرت زهرا (س) آمده و خانواده همراهم گریه کردند.

همسر شهید سیرت‌نیا تصریح کرد: بارها در این‌باره صحبت کردیم که خانواده شهدا را اولویت زندگیمان قرار بدهیم و دستگیر همدیگر باشیم. اول ذی‌حجه روز عقد ما بود. در حرم امام خمینی (ره) قبل از جاری شدن خطبه عقد هر کدام جدا به زیارت رفتیم و دو رکعت نماز خواندیم. آن روز مادر شهید سالاری نیز همراهمان بود. شهید سالاری مجرد بود وقتی به شهادت رسید، سید تا بیاید پای سفره عقد مادر شهید جورابی از کیفش درآورد و گفت این را با پول غلامرضا خریدم این را به جای غلامرضا پا کن، اصلا نگاه به جمعیت نکرد، سریع جورابش را درآورد و آن یکی جوراب را پا کرد و سر سفره عقد نشست، با این کار انقدر دل مادر شهید شاد شد که انگار شهید سالاری پای سفره عقد نشسته است.

راسخ تصریح کرد: تیر سال 86 مصادف با میلاد حضرت زهرا (س) زندگی را شروع کردیم. بارها با هم سفر جنوب رفتیم. اولین عیدی که ازدواج کردیم ایشان با من نبود و به جنوب رفته بود. از سال بعد من هم همراهش می‌رفتم. در تمام 9 سال زندگی اگر بخواهم بودن هایش را حساب کنم یک سال نمی شود. همیشه یا ماموریت بود یا کارهایش به شهدا خلاصه می‌شد، با وجودیکه درآمد بالایی هم نداشت ولی هیچ گاه برگزاری جلسات برای اهل بیت (ع) را قطع نکرد.

این همسر شهید به ماجرای رفتن همسرش به سوریه اشاره کرد و توضیح داد: دو سال پیگیر بود که برای دفاع از حرم به عراق برود تا اینکه بحث سوریه پیش آمد، خیلی پیگیری کرد اما اجازه ندادند. دفعه دوم گفت اگر اجازه ندهند با فاطمیون می‌روم. یعنی عزمش جدی بود. من هیچ حرفی برای نرفتنش نداشتم هر حرفی بود برای همراهی بود، چون دوست داشتم خودم هم بروم، لحظه رفتن بدرقه‌اش کردم پشتش آب ریختم. وقتی به خانه برگشتم انگار خانه خالی می‌خواست من را له کند، کمی در خانه چرخیدم و شروع کردم گریه کردن. گفتم خدایا سید همه دارایی‌ام است که دادم از من قبولش کن. 17 مهر اعزام شد و 29 روز بعد خبر شهادتش آمد.

وی به یکی از خاطراتش با شهید اشاره کرد و گفت: آخرین باری که با هم کنار ساحل آمدیم همراه خانواده شهدای تفحص بودیم. با هم در کنار ساحل قدم زدیم و من از رفتن و صحبت کردنش با تلفن فیلم گرفتم. در سوریه از دوستانش خواسته بود سرش را بتراشند، گفته بود خوب است وقتی آدم پیش ارباب می‎رود با سر تراشیده برود.

همسر شهید از آخرین تماس و صحبت‌‎های خود با شهید اینگونه روایت می‌‎کند: من در مترو بودم که آخرین بار صحبت کردیم، خبر دادم که داریم به رشت می‌رویم. گفتم صدایت خوب نمی‌آید چون در مترو هستم بعدا حتما زنگ بزن، گفتم من منتظرت هستم که تماس بگیری گفت اگر بتوانم. دو روز کامل منتظر بودم، تلفن من مدام زنگ می‌خورد و دوستان و آشنایان احوال من را می‌پرسیدند، انگار می‌خواستند متوجه شوند که من می ‌دانم یا نه. ظهر دایی و زن دایی‌ام به خانه ما آمدند، مادرم به محض اینکه تصویر اینها را در آیفون دید گفت مطمئنم اتفاقی افتاده. یکی از خواهرانم به شدت گریه می‌کرد و احتمال می‍‌داد برای پدرم اتفاقی افتاده چون پدرم برای زیارت اربعین به کربلا رفته بود. مدام اسم نفرات خانواده را آوردیم تا بفهمیم اتفاقی برای چه کسی افتاده، آخر گفتیم تورو خدا بگویید. زن دایی‌ام آرام به من می گفت آقا سید شوهرت اما من متوجه نمی‎شدم، یکبار لب خوانی کردم اما متجه نشدم، آخر بلندتر گفت آقا سید شوهرت. یک لحظه احساس سستی در زانو کردم حرکت کردم که بروم سمت سالن، دایی‌ام بغلم کرد و آن لحظه فقط فریاد می‌زدم یا زهرا (س).

راسخ در پایان گفت: همیشه به شوخی می‌گفتم تو اگر بتوانی من را گم می‌کنی، من نمی‌گذارم، خودم پیدایت می‌کنم، در تشییع هم گفتم تو رفتی ولی من خودم را به تو می‌رسانم. تنها جمله‌ای که با صدای بلند گفتم. همیشه می‌گفتم تنهایی‌ام را با تنهایی تو پر کردم، همراه تنهایی هایت بودم حالا تنهاتر از قبل هستم. دیگر کسی نیست تنهایی‌ام را پر کند. بعد از شهادتش از خدا مرگ نخواستم ولی گفته ام تو با بهترین شکل رفتی من هم بهترین شکل رفتن را می‌خواهم.

ابزار هدایت به بالای صفحه