شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

 

کدخبر: 69134
تاریخ انتشار: 29 آبان 1398 _21:22:40
دوست دارم کفنم پرچم ایران باشد

خلبان شهید «غفور جدی اردبیلی» به دفتر فرماندهی وقت پایگاه بوشهر، نزد مرحوم خلبان «مهدی دادپی» رفت و گفت: «اکنون زمان آن رسیده که جوابگوی خرجی باشم که برای من شده است، می‌خواهم بجنگم، برایم مهم نیست چه اتفاقی افتاده و یا قرار است بیفتد، دینی به مملکتم دارم که باید آن را ادا کنم، درجه‌هایم را هم نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم بجنگم، نمی‌توانم دوستانم را تنها بگذارم».

 

تا شهدا؛ اگرچه امروز بیش از ۳۰ سال از پایان دوران دفاع مقدس می‌گذرد؛ اما به جرأت می‌توان گفت که هنوز رشادت­‌ها و دلاوری‌­های حماسه‌سازان و قهرمانان آن دوران باشکوه که خود می‌­تواند درسی برای نسل امروز و آیندگان باشد، به درستی در پیشگاه ملت ایران مطرح نشده است.

در همین راستا، در ایام سالگرد شهادت سرهنگ خلبان «غفور جدی اردبیلی» به گوشه کوچکی از زندگی‌نامه و رشادت‌­های این قهرمان و حماسه­‌ساز ایران زمین خواهیم پرداخت که پس از مطالعه قسمت اول آن، در ادامه قسمت دوم زندگی‌نامه این شهید والامقام را می‌خوانید.

درجه‌هایم را هم نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم بجنگم/ دوست دارم کفنم پرچم ایران باشد

پس از پیروزی انقلاب، به‌عنوان استاد خلبان و معلم هواپیمای «اف4» در پایگاه بوشهر مشغول به خدمت شد. همه‌ چیز طبق روال عادی پیش می‌رفت و «غفور» به‌عنوان فرمانده بازرسی و امنیت پرواز پایگاه در حال انجام وظیفه بود؛ تا این‌که در سال 1359 اوضاعی که به‌دلیل وقوع انقلاب اسلامی بر نیروی هوایی حاکم بود، باعث شد تا اوضاع برای «غفور» نیز به‌خوبی پیش نرود و نام او ناخواسته در لیست خلبانانی قرار گیرد که باید از نیروی هوایی تسویه حساب کنند؛ علت آن را هم داشتن همسر آمریکایی بود؛ چراکه وی با دختر یک سناتور سرشناس آمریکا ازدواج کرده بود؛ لذا «غفور» با دلی رنجور، از نیروی هوایی تسویه حساب کرد.

مدتی از تسویه حساب وی نگذشته بود که دشمن بعثی به خیال خام فتح سه روزه خوزستان و یک هفته‌ای تهران، 31 شهریور سال 1359 از زمین و هوا به ایران حمله‌ور شد و جنگی هشت‌ساله را بر جمهوری اسلامی ایران تحمیل کرد.

«غفور جدی اردبیلی» که خانه‌نشین شده بود و هیچ‌گونه تعهد و مسئولیتی رسمی در نیروی هوایی نداشت، با شروع جنگ تحمیلی تصمیم گرفت تا داوطلبانه به نیروی هوایی بازگردد؛ اما تعدادی از خائنین او را به ترک ایران تشویق کردند که «غفور» در جواب آن‌ها گفت: «این همه هزینه در زمان صلح برای تفریح ما خرج نشده است، ما برای چنین روزهایی آموزش دیده‌ایم».

درجه‌هایم را هم نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم بجنگم

در همین راستا سرهنگ دوم خلبان «جدی» به دفتر فرماندهی وقت پایگاه بوشهر، نزد مرحوم سرتیپ خلبان «مهدی دادپی» رفت و گفت: «اکنون زمان آن رسیده که جوابگوی خرجی باشم که برای من شده است، می‌خواهم بجنگم، برایم مهم نیست چه اتفاقی افتاده و یا قرار است بیفتد، دینی به مملکتم دارم که باید آن را ادا کنم، درجه‌هایم را هم نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم بجنگم، نمی‌توانم دوستانم را تنها بگذارم».

مرحوم «دادپی» خواهش «غفور» را پذیرفت و با فرماندهی وقت نیروی هوایی شهید سرتیپ خلبان «جواد فکوری» تماس گرفت و وی ضمن ابراز تأسف و تعجب از رهایی چنین خلبان ماهری، موافقت خود را اعلام و دستور داد تا درجه‌ «غفور» نیز بازگردانده شود.

«غفور» شادمان از دستور فرماندهی و خشمگین از دشمن بعثی، پای در رکاب نبرد گذاشت و در مدت چهار تا پنج روز ابتدایی جنگ، ده‌ها پرواز عملیاتی انجام داد و در تمام این مدت، برای هر پرواز، از خانواده حلالیت می‌طلبد؛ گویا او خود را برای شهادت آماده کرده بود.

آبان به نیمه رسیده و مادر از دوری فرزند بی‌تاب بود؛ ولی «غفور» در آن شرایط حساس نمی‌توانست پایگاه را برای مدت طولانی ترک کند؛ بنابراین قرار شد مادر از اردبیل به تهران بیاید و «غفور» نیز به تهران سفر کند تا دیدارها تازه شود. برگه مرخصی «غفور» برای روز هفدهم آبان سال 1359 صادر شد و وی شادمان و بی‌تاب برای دیدار مادر، شب هنگام وسایل سفر را مهیا کرد؛ اما صبح روز هفدهم نام سرهنگ در برد پروازی قرار داشت و غفور باید دو پرواز عملیاتی را انجام می‌داد و سپس از دوستان به قصد سفر به تهران خداحافظی می‌کرد. در همین هنگام، یک ماموریت مهم برون‌مرزی دیگر نیز به او ابلاغ شد.

 

درجه‌هایم را هم نمی‌خواهم/ دوست دارم کفنم پرچم ایران باشد

 

آخرین پرواز

حصر «آبادان» در حال تکمیل شدن بود و هر آن احتمال داشت که این شهر نیز سقوط کند. نیروهای دشمن که در نزدیکی «بصره» مستقر بودند، از همان محور قصد عبور از مرزهای ایران را داشتند؛ برای همین قلب سرهنگ فشرده می‌شود که بر سر آبادان چه خواهد آمد؟ الان وقت سفر نیست، بهتر است بعد از این پرواز به تهران بروم؛ بنابراین کارکنان فنی بی‌درنگ دو فروند فانتوم مسلح را آماده پرواز کردند. غفور به سمت آشیانه رفت و پا در پلکان هواپیما گذاشت؛ ولی انگار چیزی را فراموش کرده بود. برگشت و به طرف سربازی رفت که جلوی آشیانه ایستاده بود، او را در آغوش کشید و از او حلالیت طلبید و ساعت و گردن‌بند «الله» خود را که هیچ‌گاه از خود جدا نمی‌کرد، به سرباز هدیه داد. دو فروند فانتوم مسلح یکی به خلبانی سرهنگ «اصغر سفیدموی آذر» و کمک ستوان «اعظمی» و دیگری به خلبانی سرهنگ «غفور جدی» و کمک ستوان «خلجی» باند پایگاه بوشهر را ترک کردند.

جنگنده‌ها با کم کردن ارتفاع از جنوب خرمشهر و سمت چپ «فاو» وارد خاک عراق شدند و سمت «بصره» را در پیش گرفتند؛ ولی در طول مسیر هیچ نیرویی از دشمن مشاهده نمی‌شد. جنگنده‌ها با رسیدن به «بصره» با گردش به سمت راست، به سمت مرزهای ایران آمدند. در همین حال «غفور» متوجه یک نخلستان در نزدیکی «بصره» شد که تجهیزاتی در میان آن استتار شده است.

با دقت بیشتر خلبانان متوجه وجود حدود 40 فروند تانک می‌شوند که کاملا استتار شده بودند. هواپیمای شماره یک خلبان «سفیدمو» روی رادیو اعلام کرد که شما از من فاصله بگیرید، اول من بمباران می‌کنم و سپس شما حمله‌ور شوید. هواپیمای شماره یک بمب‌های خود را روی هدف رها کرد؛ حال، اینک نوبت غفور است که تیرهای خشم ملت ایران را بر سر دشمن فرود آورد. سرهنگ با شیرجه روی هدف، با دقت فراوان بمب‌هایش را رها کرد و دود غلیظ ناشی از سوختن تانک‌های دشمن فضا را پر کرد. ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و خلبان کابین عقب متوجه نشان‌دهنده دور موتور سمت راست شد که عقربه آن به صفر رسید و از کار افتاد. چراغ‌های قرمز چشمک‌زن همراه با بوق‌های ممتد نشان از وضعیت وخیم جنگنده می‌داد. غفور همچنان ساکت و مصمم به سمت مرز پرواز کرد. او مصمم بود به هر شکل ممکن از مرز عبور کند؛ لذا بعد از گذشتن جنگنده از بهمنشیر وارد مرزهای ایران شد که غفور روی رادیو اعلام کرد که هواپیمایش مورد اصابت موشک قرار گرفته و یکی از موتورها از کار افتاده، هیدرولیک هواپیما هم دیگر جواب نمی‌دهد، با این شرایط به پایگاه نمی‌رسیم و باید هواپیما را ترک کنیم.

«غفور» پرواز دیگری را آغاز کرد

سرعت هواپیما زیاد و ارتفاع آن کم بود. در این شرایط امکان اجکت (خروج اضطراری) وجود نداشت. سرهنگ جدی با خلبان کابین عقب صحبت کرد که آماده باش ارتفاع می‌گیریم و سپس بیرون می‌پریم. غفور هواپیما را به ارتفاع سه هزار پایی رساند و ۵۰ کیلومتر از مرز فاصله داشت. ناگهان هواپیما از کنترل غفور خارج شد و شروع به کم کردن ارتفاع کرد. سرهنگ به خلبان کابین عقب گفت که آماده اجکت باش و سپس ضامن را کشید و هر دو خلبان در حدود کیلومترِ هفت جاده ماهشهر - آبادان از هواپیما خارج شدند.

ستوان خلجی به سلامت به زمین رسید؛ ولی از ناحیه گردن و دست زخمی شد و به دنبال غفور گشت. از دور دودی را مشاهده کرد که نمایان‌گر محل سقوط هواپیما بود. کمی که جلوتر رفت، چتر سرهنگ «غفور جدی» و چند متر آن طرف‌تر غفور را دید که از صندلی‌اش جدا نشده ‌است و کمربندهایش هنوز بسته است. در نگاه اول خلجی فکر کرد غفور بی‌هوش شده است؛ صدایش زد «غفور غفور»، همزمان با دست، به صورت غفور زد. نبضش را گرفت؛ ولی قلب غفور از تپیدن ایستاده بود. غفور نفس نمی‌کشید. غفور بال کشیده بود و پرواز دیگری را آغاز نموده بود.

منطقه خیلی ناامن بود و ستوان باید منطقه را ترک می‌کرد؛ ولی با پیکر «غفور» باید چه کار می‌کرد، نمی‌توانست او را همان جا رها کند. در همین افکار بود که متوجه دو ماشین جیپ شده که به طرف آن‌ها می‌آمدند، پیش خود تصور کرد که شاید دشمن باشند، کلت کمری را برداشت تا با آن‌ها مبارزه کند؛ ولی هیچ پناه‌گاهی وجود نداشت؛ چراکه او داخل یک بیابان مسطح سقوط کرده بود. ماشین‌ها در ۵۰۰ متری خلجی ایستادند و نفراتی از آن پیاده شدند و اسلحه‌های‌شان را به طرف او گرفتند. کمی جلوتر رفت که یکی از آن‌ها به فارسی گفت جلو نیا! خوشحال از این که آن‌ها ایرانی هستند فریاد زد: «من هم ایرانی هستم» و به طرف آن‌ها دوید که ناگهان یکی از آن‌ها تیر هوایی شلیک کرد و گفت: «بخواب روی زمین». ستوان کارت خود را از جیبش بیرون آورد و گفت «من خلبان ایرانی هستم، دوستم هم شهید شده است»؛ نفرات جلو آمدند و او را در آغوش کشیدند و همگی کنار «غفور» نشستند و فاتحه‌ای برای او تلاوت کردند.

 به این ترتیب شهید سرهنگ خلبان «غفور جدی اردبیلی» در هفدهم آبان سال 1359 به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش از بوشهر به تهران و از آن‌جا با یک فروند هواپیمای C-130 به تبریز منتقل و در شهر اردبیل با حضور مردم شهیدپرور به خاک سپرده شد.

درجه‌هایم را هم نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم بجنگم/ دوست دارم کفنم پرچم ایران باشد

در بخشی از وصیت‌نامه این شهید بزرگوار آمده است: «دوست دارم کفنم پرچم ایران باشد.»

این شهید گران‌قدر در کنار اساتیدی همچون شهیدان «جواد فکوری»، «علیرضا یاسینی» و پیشکسوت ارجمند امیر سرتیپ دوم «فرج‌الله برات‌پور» پرورش یافته بود.

تندیس شهید خلبان «غفور جدی اردبیلی» در ورودی شهر اردبیل و در میدان «بعثت» طراحی و نصب شده تا هیچ‌گاه فراموش نکنیم که «جدی‌»ها برای آسایش و آرامش ملت و برای حراست از کیان و ارزش‌های انقلاب اسلامی رفتند و آسمانی شدند.

ابزار هدایت به بالای صفحه