شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[19 / 9 / 1398] برگرفته از وصیت‌نامه شهید ادریس‌آبادی؛
[19 / 9 / 1398] شهید رجبی تختی خطاب به همسرش:
[20 / 9 / 1398] «شیاکوه» لرزید؛
[20 / 9 / 1398] محله‌ای که بوی شهادت می‌دهد؛
[20 / 9 / 1398] مسئول بسیج دانشجویی استان اردبیل؛
[20 / 9 / 1398] به مناسبت ۲۰ آذر سالروز شهادت آیت‌الله دستغیب؛
[21 / 9 / 1398] شهید مدافع حرم حاج احمد جلالی نسب؛
[21 / 9 / 1398] همایش تکریم شقایق ها برگزار شد؛

 

کدخبر: 68950
تاریخ انتشار: 11 آبان 1398 _13:52:07
لباس احرام شهادت

تنها ۱۳سال داشت که راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و شهد شهادت را در سن ۱۵ سالگی نوشید. «حسین مالکی نژاد» از شهدای دانش آموز است که در عملیات شلمچه به شهادت رسیده است.

 

تا شهدا؛ تنها 15 سال داشت که راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و شهد شهادت را نوشید. «حسین مالکی نژاد» از شهدای دانش آموز است که در زیر روایتی از جبهه رفتن او را می خوانیم:

چند روزی بود که بچه های گروه سرود  مدرسه راهنمایی گیوه چیان از خوشحالی سر از پا نمی شناختند. آن ها با این دانش آموزان کلاس دوم راهنمایی بودند اما توانسته بودند با صدای زیبای خود و زحمت هایی که کشیده بودند موفقیت های زیادی کسب کنند وتحسین همه را برانگیزند.

آخرین بار در یکی از صبحگاه های مشترک سپاه قم شرکت کرده و سرود خوانده بودند. مسئولین وقت از جمله فرمانده سپاه قم برای تشویق آن ها تصمیم گرفته بودند که همه اعضای گروه را به مشهد مقدس بفرستند و  حالا بچه ها برای رفتن، لحظه شماری می کردند. حسین مالکی نژاد یکی از بچه های خوش صدای گروه بود. با اینکه زیارت حرم امام رضا(ع) برایش بسیار مهم و لذت بخش بود ولی او رویای دیگری را در سرش می پروراند!

قبل از آنکه روز رفتن فرا رسد، حسین به دفتر مدرسه رفت و از مسئولین مدرسه خواست تا او را به جای مشهد، برای دو هفته به جبهه بفرستند. این خواسته حسین تعجب همه را بر انگیخت. مسئولین ابتدا حرف او را جدی نگرفتند و تلاش کردند با صحبت های  خود او را از خواسته اش منصرف کنند اما بیهوده بود. اصرار و جدیتی که حسین در تصمیمش داشت خیلی زود خانواده و مسئولین را به زانو در آورد و حسین در سن 13 سالگی راهی جبهه ها شد. او ساکش را بست تا همنوا با دیگر اعضای گروه، ولی جدا از آن ها در مشهد جبه های حق علیه باطل، امام رضا (ع) را زیارت کند.

لباس احرام

مادر حسین رو به روی تلویزیون نشسته بود و به تصاویر زائران خانه خدا که مسجد شجره محرم می شدند نگاه می کرد.

حسین هم که مسغول پوشیدن لباس های بسیجی اش بود گاه گاهی سرش را از اتاق کناری بیرون می آورد و به مادرش و تصاویر تلویزیون نگاه می کرد.

لباس هایش را که پوشید از اتاق بیرون آمد و با لبخندی گفت:« من هم لباس های احرام ام را پوشیدم» مادرش نگاهی به قد و بالای او انداخت و گفت:«حسین جان این بار که از جبهه برگردی برایت آستین بالا می زنم. ازحالا می توانی همه دوستان رزمنده ات را برای عروسی ات دعوت کنی.» حسین سرش را پایین انداخت و با شرم و حیا گفت:«مادر جان نیازی به دعوت کردن نیست. به زودی آن قدر برای جشن من مهمان بیاید که خودت هم باورت نشود!ولی نه در اینجا، بلکه در حرم مطهر» مادرش متوجه حرف او نشد و یا شده بود و نمی خواست به روی خودش بیاورد.

دو هفته بعد، پیکر بی جان او را که درعملیات شلمچه به شهادت رسیده بود به قم آوردند. او را به حرم مطهر حضرت معصومه (س) بردند تا از آنجا تشییع کنند. همزمان در همان روز قرار بود شهدایی را که در کشتار خونین مکه توسط آل سعود به شهادت رسیده بودند را نیز در حرم مطهر تشییع کنند.

حسین راست گفته بود؛ آن قدر جمعیت آمده بود که جایی برای سوزن انداختن نبود!

ابزار هدایت به بالای صفحه