شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

به اطلاع همراهان گرامی می رسانیم؛ تا شهدا مجموعه ای خودجوش و مردم نهاد است که تمام هزینه های آن به صورت مردمی و شخصی تامین می شود.


تا شهدا در طول ده سال فعالیتش به تولید و جمع آوری اطلاعات شهدا پرداخته، تلاش ما در این سایت برای حفظ آثار شهدا و ترویج فرهنگ ایثار و شهادت بوده است.


ولی امروزه سایت تا شهدا با مشکلات جدی مواجه شده است که در صورت برطرف نشدن این مشکلات اعم از (مالی، سرور سایت، طراحی، شرکت نرم افزاری،  سخت افزاری و...) ناچار به تعطیل کردن سایت خواهیم شد.


بنابراین از شما درخواست داریم در صورت تمایل برای مشارکت مالی جهت برپا ماندن سایت تا شهدا در حد توان ما را یاری فرمائید.


و پیشاپیش جهاد مالی شما را که مصداق "تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ" است, آن هم در روزگار غربت و گمنامی شهدا صمیمانه ارج می نهیم. و برایتان برکت، توفیق، طول عمر ، رضایت شهدا و رضایت امام زمان (عج) را آرزومندیم.

 

شماره کارت: 5894631555363282 به نام حامد کیهانی

 

 

کدخبر: 68762
تاریخ انتشار: 15 مهر 1398 _11:24:37
زندگی مادرِ «برادران مظفر» کتاب شد

این کتاب جدیدترین اثر راضیه تجار است که در ۱۹۲ صفحه مصور به چاپ رسیده و داستان زندگی مادر سه شهید دوران دفاع مقدس را روایت می‌کند.

 

تا شهدا؛ کتاب «ستاره های کوکب» آخرین اثر منتشر شده توسط انتشارات روایت فتح که زندگی مادر شهیدان حسن، علی و رضا مظفر را به شیوه مستند داستانی روایت می‌کند چاپ و راهی بازار نشر گردیده است.

این کتاب جدیدترین اثر راضیه تجار است که در ۱۹۲ صفحه مصور به چاپ رسیده و داستان زندگی مادر سه شهید دوران دفاع مقدس را روایت می‌کند.

در بخشی از این کتاب آمده است:
داداش حسین! میگن نیروهای پارچین قراره به مسجد حمله کنند.
حسین از جا پرید. به این اتاق و آن اتاق دوید و به اهالی خانه خبر داد. چند قبضه اسلحه در خانه داشت و سه راهی انفجاری. آنخا را برداشت و به اتفاق حسن و علی به طرف مسجد دویدند. بالای پشت بام مسجد سنگر گرفتند. نیروهای ژاندارمری حمله کردند. در و دیوار مسجد گلوله باران شد. مردم به کمک آمدند. از قبل پشت بام را پر از پاره آجر کرده بودند. با پرتاب آجرها گروه اول فرار کردند، گروه دوم یک ربع بعد آمدند.
-بریزید سرشون.
فریاد حسین، حسن و علی را هم به تقلا انداخت و مردمی که کنارشان بودند. پاره آجرها را ریختند و گروه دوم هم تارومار شد.
از روی پشت بام‌هایی که به هم راه داشت خود را به خانه رساندند. خبر رسید ساواکی‌ها رد «مظفرها» را زده‌اند. کوکب دست به کار شد.
- این جعبه های گوجه فرنگی را خالی کنید.
- برای چی مادر؟
- جاش پاره سنگ های کوچه رو بریزید.
حمله که شروع شد، کوکب و مردانش هرچه پاره سنگ بود روی سر آنها ریختند! همگی الله اکبر گفتند.
- مادر دمت گرم! قلعه سنگباران درست کردی. حقا که شیرزنی
- شما هم شیربچگانم!

ابزار هدایت به بالای صفحه