شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[23 / 6 / 1398] در ایام شهادت آیت الله قدوسی، از مدیران کارآمد ...
[23 / 6 / 1398] یادبود شهید سید ناصر موسوی؛
[23 / 6 / 1398] حال و هوای متفاوت مداحان در جبهه؛
[24 / 6 / 1398] بازخوانی زندگی شهیدبلال درویشی؛
[24 / 6 / 1398] بازخوانی زندگی شهیدسید مرتضی احمدآبادی؛
[23 / 6 / 1398] بازخوانی زندگی شهید محمدابراهیمی؛
[23 / 6 / 1398] برگرفته از وصیت‌نامه شهیداعرابی؛

 

کدخبر: 68231
تاریخ انتشار: 10 شهریور 1398 _20:30:21
«یک و یک» در کنار هم!

«حمید داودآبادی» با اشاره به سالروز شهادت دوست شهیدش «مصطفی کاظم‌زاده»، نوشت: «از آمدن مبارکش ۵۴ سال می‌گذرد و از پرواز الهی‌اش ۳۷ سال سخت سپری شده است! به مبارکی این روز و پیشاپیش، برای عرض تبریک، پنج‌شنبه همچون همیشه، می‌آیم سر مزارت! یک و یک! خودم و خودت. خودت و خدا. خدا و خودم!»

 

تا شهدا: «حمید داودآبادی» رزمنده، جانباز و پژوهشگر دوران دفاع مقدس و نویسنده کتاب «دیدم که جانم می‌رود» که در آن خاطرات خود با شهید «مصطفی کاظم‌زاده» را روایت کرده است، در صفحه مجازی خود به مناسبت سالروز ولادت این شهید والامقام، نوشت:

«۹ شهریور سال ۱۳۴۴، درست ۴۶ روز قبل از این‌که من هوس سفر به زمین بکنم، «مصطفی کاظم‌زاده» سفر خویش را به کره خاکی آغاز کرد. سفری که ۱۷ سال بیشتر طول نکشید!

از آمدن مبارکش ۵۴ سال می‌گذرد و از پرواز الهی‌اش ۳۷ سال سخت سپری شده است! به مبارکی این روز و پیشاپیش، برای عرض تبریک، پنج‌شنبه همچون همیشه، می‌آیم سر مزارت! یک و یک! خودم و خودت. خودت و خدا. خدا و خودم!

درست مثل پنح‌شنبه ۲۲ مهر ۱۳۶۱ که تو و خدایت، همدیگر را که یافتید؛ عاشق که شدید، آدم اضافی داستان را، مرا، یکه و تنها رها کردید و رفتید!

ملالی نیست جز دوری دیدار شما، تو و خدایت، این روز شیرین بر پدر و مادر مرحومت آقا مجتبی و اقدس خانم مبارک باد.

نه کیک برایت می‌آورم نه شیرینی و شمع! چون قندم بالاست خودم را می‌آورم! هم شیرین هستم و هم، چون شمع می‌سوزم! از کادو هم خبری نیست؛ دوست داشتی، چند نسخه کتاب «دیدم که جانم می‌رود» را برایت می‌آورم تا جلوی هم‌قطعه‌ای‌ها و همسنگرهایت پز بدی، پز کتاب خاطراتت و پز رفیق باوفایی که ۳۷ سال منتظر نگاه شفاعتت نشسته است.

منتظرت هستم
رفیق دلتنگت و مشتاق دیدارت

به گزارش دفاع‌پرس؛ «مصطفی کاظم‌زاده» نهم شهریور سال ۱۳۴۴ در محله شاهپور (وحدت اسلامی) واقع در جنوب تهران، چشم به جهان گشود. وقتی وضع مالی‌شان بهتر شد، پدرش خانه‌ای در محله‌ی جدید «تهران‌نو» در شرق تهران خرید و به آن جا نقل مکان کردند.

مصطفی دوست داشت همچون دیگر بچه محل‌هایش، در کوچه و خیابان بازی کند؛ ولی حساسیت‌های اخلاقی خانواده، مانع از آن می‌شد.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی «چادر وحدت» محلی بود درست جلوی درِ اصلی دانشگاه تهران که در آن کتاب‌های دینی، اخلاقی و سیاسی ارائه می‌شد و جوانان و نوجوانان حزب اللهی که برای مقابله با تحرکات منافقین به آن جا می‌آمدند، در آن چادر جمع می‌شدند.

مصطفی هم به واسطه «حمید داودآبادی» و «حامد قاسمی»، پایش به آ‌ن‌جا باز و یکی از فعالان پرتلاش در مقابله با گروهک‌های ضدانقلاب شد.

با آغاز جنگ تحمیلی، مصطفی نیز خونش به جوش آمد و رگ غیرتش جنبید؛ به‌خصوص وقتی برادر بزرگش «کاظم» و شوهر خواهرش هم راهی جبهه شدند؛ لذا همراه با دوستش «حمید داودآبادی» به جبهه می‌روند که سرانجام این نوجوان انقلابی و شجاع، روز ۲۲ مهرماه سال ۶۱ در «سومار» به شهادت رسید.

«حمید داودآبادی» پیش از این نیز خاطره‌ای از نحوه شهادت شهید «مصطفی کاظم‌زاده» را در صفحه مجازی خود روایت کرده است.

ابزار هدایت به بالای صفحه