شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[6 / 11 / 1398] به بهانه سالروز تولد شهید عباس ورامینی؛
[6 / 11 / 1398] روایتی از حال‌و‌هوای این روزهای «محمد‌مهدی» فرز ...
[6 / 11 / 1398] با حضور رئیس دفتر رهبر معظم انقلاب اسلامی؛
[6 / 11 / 1398] دل‌نوشته پدر یکی از شهدای سقوط هواپیما؛
[7 / 11 / 1398] ماجرای ساخت سریال حاج‌قاسم سلیمان در تلویزیون؛
[6 / 11 / 1398] شهید سیدهادی شماعی؛
[6 / 11 / 1398] از مقابل ستاد نیروی دریایی ارتش انجام می‌شود؛

 

کدخبر: 67952
تاریخ انتشار: 26 مرداد 1398 _21:49:15
غروب غم‌انگیز در اسارت

اسرا با شنیدن خبر در حالی که با لب‌های تشنه و هوای گرم آسایشگاه منتظر جرعه‌ای آب بودند، چنان صدا به گریه و زاری بلند کردند که وصف آن با قلم ممکن نیست.

 

تا شهدا: «اکبر هادیان» که در جریان حضور در جنگ تحمیلی، سال‌های جوانی خود را به اسارت دشمن بعثی درآمد، به بیان خاطرات بخشی از روزهای اسارتش پرداخته که در ادامه می‌خوانید:

ساعت هشت شب بود، در حالی که که اسرا از پشت سلول‌ها منتظر آب بودند، یک افسر عراقی وارد اردوگاه شد و به نگهبان عراقی چیزی گفت، او و چند نگهبان دیگر، ارشد اسرای ایرانی را از زندان انفرادی به داخل حیاط آوردند به او هم چیزی گفتند.

او با صدای بلند خطاب به اسرا گفت: «ساکت باشید، می خواهم یک خبر خوب به شما بدهم!» نعره‌ای زد و ادامه داد: «(امام) خمینی مرد! (امام) خمینی مرد!» نگهبانان عراقی به من گفته‌اند که به شما بگویم: «امشب شادی کنید و خوش باشید و هر کس چنین کند به آنها همه چیز از جمله آب می دهیم».

اسرا با شنیدن این خبر در حالی که با لب های تشنه و آن هوای گرم آسایشگاه منتظر جرعه ای آب بودند، چنان صدا به گریه  و زاری بلند کردند که وصف آن با قلم ممکن نیست و این صدای گریه و زاری بود که همچون طوفانی اردوگاه را در هم پیچید.

در این بین، چند نفر از اسیران عرب با شنیدن خبر، شادی می‌کردند و می‌خندیدند. این صحنه چنان ناراحت کننده بود که یکی از نگهبانان عراقی از این وضع بسیار متاثر شد و آنها را لعن و نفرین کرد و همین عمل نگهبان باعث اخراج او از اردوگاه شد.

ابزار هدایت به بالای صفحه