شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[2 / 6 / 1398] تکلیف‌مداری در فرهنگ دفاع مقدس؛
[2 / 6 / 1398] معرفی کتاب؛
[2 / 6 / 1398] نگاهی به کتاب «انتخابی دیگر» یادنامه شهید سیدعل ...
[2 / 6 / 1398] همسر شهید یدالله سلیمانی؛
[2 / 6 / 1398] یک فرمانده دفاع مقدس؛
[2 / 6 / 1398] یک آزاده دوران دفاع مقدس روایت کرد؛
[2 / 6 / 1398] معرفی کتاب؛

 

کدخبر: 67752
تاریخ انتشار: 17 مرداد 1398 _13:57:49
لحظه خوش آزادی بعد از 1988 روز اسارت

هنوز باورمان نمی‌شد که می‌خواهند آزادمان کنند. دقایقی بعد از بلند گوی ماشین پلیس که جلو اتوبوس‌ها حرکت می‌کرد، اعلام شد که «ارجع» (برگرد). گفتم دیدید دروغ بود، ما را بر می‌گردانند.

 

تا شهدا: خاطرات اسرای ایرانی برگ دیگری از تاریخ ایران را روایت می‌کند؛ برگی که سختی‌ها، شکیبایی‌ها و رشادت‌های اسرا ایرانی را به تصویر می‌کشد که خواندن آنها خالی از لطف نیست.

خاطرات زیر برگرفته از خاطرات  «فریدون همتی» با 6 سال اسارات در اردوگاههای رمادی سه و دو است که به مناسبت سالروز ورود آزادگان با هم مرور می کنیم.

شب آخر که فردایش بنا بود به ایران برگردیم، هرکس وسایل خودش را جمع می کرد. بچّه ها می خواستند کارهای دستی خودشان را بردارند. عراقی ها مانع می شدند. اسرا وسایل را در لباسشان جاسازی می کردند. هرکدام از اسرا آن جا یک کیسه ی لوازم داشتند. دیدم این کیسه با شش سال کار به درد نمی خورد. کیسه را به سجّاده تبدیل کردم. از آقای اکبری خواستم طرحی برایم بکشد. او هم با خودکار طرح اسیرانی را که در حال آزاد شدن بودند کشید. دو دستی که در حال پاره کردن زنجیر بودند.

آن را به کمرم بستم و به ایران آوردم. از محل یک دیناری که به ما می دادند خرما می خریدیم. بچّه ها با هسته خرما به وسیله ی تیغ اصلاح تسبیح درست می کردند. «غلامرضا تاجیک» از بچّه های رباط کریم تسبیحی دست ساز به من داده بود که به ایران آوردم.

در سال 1364 عراقی ها گفته بودند که اسرای مجروح را آزاد می کنیم. پنج سال طول کشید تا این وعده عملی شود. بعد از پنج سال همه ی اسرا رهایی یافتند. اوّل شهریور سال 1369 سوار اتوبوس شدیم. هنوز باورمان نمی شد که می خواهند آزادمان کنند. دقایقی بعد از بلندگوی ماشین پلیس که جلو اتوبوس ها حرکت می کرد، اعلام شد که «ارجع» (برگرد). گفتم دیدید دروغ بود، ما را برمی گردانند. همه ی اتوبوسها از راه رفته برگشتند.  اخمها در هم رفت. بعد متوجّه شدیم که مسیر را اشتباه رفته بودیم. حدود ساعت یازده صبح در مرز خسروی بودیم. صلیب سرخ تک تک اسم ها را می خواند  و ما را تحویل می داد. بعد از پنج سال و نیم قدم بر خاک میهن گذاشتیم.

 

از مرز که گذشتیم همه جا کنار جاده مردم منتظرمان بودند. هلهله و شادی می کردند. گاهی هم دالامب دولومب بود که انتظارش را نداشتیم. فضا عوض شده بود. کمی هم از تغییر فضا نگران شدیم. خیلی ها عکس شهید یا مفقودی را در دست داشتند و از آزاده ها خبرش را می گرفتند.

شب در باختران خوابیدیم. خانواده ها هنوز از آزاد شدن ما خبر نداشتند.با توجّه به عضویتم در سپاه به یکی از پاسداران باخترانی گفتم که تلفنی در اختیارم قرار دهد تا با خانواده ام تماس بگیرم. عذرخواهی کرد و گفت مقدور نیست؛ امّا خودش همان شب به شماره تلفن خانه ی برادرم که به او داده بودم، زنگ زده بود و آنها را مطّلع ساخته بود. آن شب در ساختمانی سوله مانند مستقر شدیم. حرف ها، نگاه ها و چهره ها حکایت از یک نگرانی و دلتنگی داشت. بچّه ها سرگرم آدرس دادن و دعوت کردن همدیگر برای دیدارهای بعدی بودند.

در باختران آزادگان استان های مختلف را تقسیم کردند. قرار شد بچّه های استان های تهران، قم و سمنان برای قرنطینه به تهران منتقل شوند. دوم شهریور 69 با هواپیمای باربری ارتش از باختران به تهران رفتیم. در فرودگاه مهرآباد آقای ترکان که در آن زمان وزیر بود به استقبالمان آمد و به ما خوش آمد گفت. بعد با اتوبوس به اردوگاهی نظامی در پرندک منتقل شدیم. اردوگاه متعلّق به ارتش بود. سه روز ما را در قرنطینه نگاه داشتند.

قرنطینه دو جنبه داشت. یکی معاینات پزشکی و پیشینه ی بیماریهایی که در عراق به آنها مبتلا شده بودیم و مسایل تغذیه. با توجّه به تغییر شرایط باید در تغییر تدریجی برنامه ی غذایی دقّت می کردیم. آنها ما را در این زمینه هم توجیه کردند. جنبه ی دیگر مسایل اطّلاعاتی بود. فعالیت هایی که اسیر در اردوگاه داشت. بررسی اطّلاعاتی که افراد قبلی در مورد اسیر ارائه داده بودند. در آن جا آزادگان رتبه بندی شدند: ممتاز، عالی، خوب. من با رتبه ی ممتاز رده بندی شدم.

سه شب در پرندک ماندیم. 5 شهریور 69 نزدیک ظهر از تعاون سپاه سمنان گروهی برای تحویل گرفتن ما آمدند. ظاهراً در سطح استان ها گروههایی برای استقبال از آزادگان تشکیل داده بودند. این گروه با ماشین هایی از ادارات مختلف به تهران آمده بود.اسرای شهرستان سمنان شش نفر بودیم: مهدی دامغانی، محمّد رضا دامغانیان، محمد مؤمن آبادی ، مجتبی مؤمن آبادی، سید جلال(جمال)هاشمی و من. مهدی و محمّد رضا را از اردوگاه می شناختم؛ امّا با سه نفر دیگر در قرنطینه آشنا شدم.ما را سوار نیسان پاترول کردند. اوّل ما را به زیارت مرقد امام خمینی بردند. بعد به سمت سمنان حرکت کردیم.

 

در مسیر تهران تا سمنان همه جا مردم کنار جاده ها و حوالی شهرها از ما استقبال کردند.در سه چهار کیلومتری سمنان اهالی روستای مؤمن آباد آمده بودند که آزادگان خودشان را ببرند. محمّد و مجتبی را از پنجره ی ماشین بیرون کشیدند. فقط شور و شعار و هیجان دیده می شد. از آن جا ما را سوار تویوتا وانت کردند. مردم هجوم آورده بودند. یک صندلی روی اتاق ماشین بسته بودند.  مرا که عصا داشتم بر آن نشاندند. سه نفر دیگر در اتاق عقب ایستادند و به هیجان مردم پاسخ می دادند. تا آن زمان خبری از خانواده نداشتیم. آن جا کسی از اتاق ماشین بالا آمد و با من روبوسی کرد. به هیچ کس این اجازه را نمی دادند. او را نشناختم. بعد که سؤال کردم گفتند اخوی کوچکتر شما بود.

در سمنان من و دامغانیان را به سمت محلات بردند. پایگاه شهید دستغیب محلات گروه استقبالی تشکیل داده بود. در تکیه ی محله ی کدیور من و محمّد رضا از مردم تشکّر کردیم و از هم جدا شدیم. از آن جا روی دوش مردم مرا به خانه بردند. غیر از فامیل درجه ی یک به کسی اجازه ی ورود نمی دادند. آن جا با خانواده ام دیدار کردم. دوباره در خانه بودم بعد از پنج سال و نیم.

با اقتدا به اسیر کربلا زینب کبری(س) هر چه در جبهه و اسارت دیدم زیبا بود؛پایداری و مردانگی نیروهای اسلام و نامردی نیروهای کفر. استقامت مبارزان کم سالی که دید بلندی داشتند؛ مثل مصطفی و پیرانی که در مقاومت برایم الگویی بودند؛ مثل چوپانی که به دست گروه های خلقی ربوده شده بود و در قبال یک کیسه پیاز او را به نیروهای عراقی داده بودند. از جبهه و اسارت درس هایی آموختم که در هیچ دانشگاهی نمی شد آنها را آموخت. تجربه هایی که با دشواری به دست آمد.

هنوز بعد از سال ها گاهی خواب اسارت می بینم و از خواب می پرم.

ابزار هدایت به بالای صفحه