شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[26 / 8 / 1397] شهید علی قزلباش؛
[26 / 8 / 1397] با حضور معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح؛
[26 / 8 / 1397] همگام با کنگره ۲ هزار شهید خراسان جنوبی؛
[26 / 8 / 1397] به یاد شهید رزاق چراغی؛
[26 / 8 / 1397] روابط عمومی ناحیه کوهبنان؛
[26 / 8 / 1397] همگام با کنگره ۲ هزار شهید خراسان جنوبی؛
[26 / 8 / 1397] روابط عمومی ناحیه انار؛
کدخبر: 61494
تاریخ انتشار: 12 مهر 1397 _10:07:36
گفت‌وگو با خانواده شهید و جانباز منطقه12

هم‌زمان با بزرگداشت هفته دفاع مقدس به همراه مسئولان شهرداری منطقه با 2خانواده شهید و یک جانباز منطقه دیدار و در حاشیه این دیدار با خانواده شهدا خاطراتی از دوران جنگ را مرور کردیم.

 

تا شهدا؛ رانندگی لودر در میدان جنگ

احمد عامل، جانباز جنگ تحمیلی، ساکن محله اکبرآباد است. او سابقه چندین ماه حضور در مناطق و عملیات‌های جنگی را به‌عنوان راننده لودر دارد.

عامل به بیان خاطراتی از دوران حضورش در مناطق جنگی پرداخت و گفت: سال1365 به‌عنوان راننده لودر در مناطق جنگی حاضر شدم. رانندگی لودر یکی از خطرناک‌ترین پست‌ها در جبهه بود. رانندگان لودر بدون هیچ‌گونه امکان حفاظتی و جان‌پناه رودرروی دشمن قرار می‌گرفتند و باید قبل از ورود نیروهای نظامی خاک‌ریز مناسب را می‌ساختند، به همین دلیل در زمان جنگ به رانندگان لودر لقب سنگرسازان بی‌سنگر داده بودند. رانندگان لودر هر روز قبل از سوارشدن به لودر غسل شهادت می‌کردند چون هر لحظه امکان اصابت گلوله و شهادتشان وجود داشت. در یکی از عملیات‌ها در منطقه خوزستان به‌دلیل صاف‌بودن زمین، نیروهای ما در دید و تیررس دشمن قرار گرفته بودند، باران تیر وگلوله بود که بر سر بچه‌ها می‌ریخت، اگر تا صبح این وضعیت ادامه پیدا می‌کرد، با روشن‌شدن هوا دشمن همه بچه‌ها را شناسایی و قتل‌عام می‌کرد. در همان زمان ما به همراه چند لودر وارد منطقه شدیم و ساخت خاک‌ریز را شروع کردیم. دشمن که متوجه ما و صدای لودرها شده بود گلوله‌باران خود را بیشترکرد، اما بچه‌ها بدون توجه به گلوله‌های دشمن به کار خود ادامه می‌دادند، در جریان ساخت خاک‌ریز چند نفر از راننده‌ها شهید و مجروح شدند اما سرانجام خاک‌ریز ساخته شد و نیروهای ما با پناه‌گرفتن در پشت خاک‌ریز جان خود را نجات دادند.

مجروح شدم اما پیگیری نکردم

احمد عامل در ادامه با اشاره به داستان مجروحیتش می‌گوید: در عملیات آزادسازی جزیره مجنون، به همراه چند راننده دیگر مشغول ساخت خاک‌ریز بودیم، دشمن که موقعیت ما را شناسایی کرده بود ما را بمباران می‌کرد، در همان لحظه بمبی با بیل لودری که من راننده‌اش بودم، برخورد کرد. صدای موج مهیب انفجار تمام بدنم را گرفت و بیهوش شدم. بعد از 24ساعت داخل بیمارستان سیدالشهدای اهواز به هوش آمدم، بعد از آنجا به‌دلیل خراب‌بودن حالم به مشهد منتقل شدم. در بیمارستان به‌دلیل حمله‌های عصبی دست‌وپایم را با چرم به تخت بسته بودند و تا مدتی هیچ‌کدام از خانواده‌ام از وضعیت مجروحیتم خبردار نبودند. بعد از مدتی که حالم بهتر شد، از بیمارستان بیرون آمدم و سوار تاکسی شدم و به راننده گفتم: من را به خانه‌مان در جاده قدیم برساند. در نزدیکی خانه، دچار تشنج ناشی از موج انفجار شدم، راننده نیز به این خیال که من دیوانه هستم، در کنار جاده پیاده‌ام کرد و بازگشت. بعد از چند دقیقه که به حالت عادی بازگشتم، به خانه رفتم. در آنجا توسط خانواده مداوا و رسیدگی شدم. بعد از بهبودی نسبی پیگیر مجروحیتم شدم اما چون پرونده‌ای از مجروحیتم وجود نداشت، مسئولان باور نمی‌کردند. پدرم از من خواست پیگیر نشوم، من نیز دیگر دنبال مجروحیت و حقوق جانبازی نرفتم. بیش از 30سال از مجروحیتم می‌گذرد، هنوز دارو می‌خورم و گاهی اوقات به‌ویژه در فصل تابستان دچار تشنج‌های عصبی شدید می‌شوم.

در ادامه دیداری از خانواده شهید علی‌رضا کاظمی یکی از شهدای محله اکبرآباد داشتیم و در گفت‌وگو با پدر شهید، خاطراتی از این شهید را مرور کردیم.

با دست‌کاری شناسنامه‌اش به جبهه رفت

پدر شهید علی‌رضا کاظمی با اشاره به علاقه شهید به جبهه و جنگ و شهادت، می‌گوید: دوران نوجوانی علی‌رضا با زمان جنگ تحمیلی هم‌زمان شده بود، بیشتر وقتش را با خانواده و فرزندان خاله‌اش

( شهیدان شعبانی) می‌گذراند. بعد از شهادت 2نفر از پسر خاله‌هایش، علاقه زیادی برای رفتن به جبهه پیدا کرده بود اما چون سن‌وسالش (14سال) کم بود، اجازه رفتن به جبهه را نداشت. یک روز بعدازظهر با ناراحتی و غصه به خانه آمد و خواست که اجازه بدهم به جبهه برود. به او گفتم: تو سن‌وسال کمی‌ داری و توانایی جنگ در میدان‌های نبرد را نداری، اما او فقط التماس می‌کرد، با التماس زیاد بالأخره مرا راضی کرد و به او اجازه دادم. چند روز بعد با دست‌کاری در شناسنامه‌اش ثبت‌نام کرد و روانه جبهه شد. چون در کنار دایی‌اش، روی خودرو سنگین کار می‌کرد، در جبهه نیز روی لودر کار می‌کرد. با وجود سن‌وسال و جثه کوچکش آدم بسیار شجاعی بود و بدون ترس از گلوله روی خودروهای سنگین و لودر کار می‌کرد.

122624.jpg

خواب شهادتش را دیدم

پدر شهید در ادامه با اشاره به خوابی که درباره شهادت فرزندش دیده بود، می‌گوید: چند مرتبه به‌عنوان جهادگر و راننده لودر به جبهه رفت و برگشت. دفعه آخری که رفته بود، هم‌زمان با شب شهادتش، مادرش خوابی را که دیده بود، این‌گونه تعریف‌ کرد: من و خواهرم(مادر شهیدان شعبانی ) در خواب شهید بهشتی را دیدیم، شهید بهشتی به ما نزدیک شد و به خواهرم 3گل و به من یک شاخه گل داد، او 3فرزندش و من یک فرزندم شهید شد. علاوه‌بر مادرش من نیز در خواب دیدم که در میدان جنگ اسیر چندنفر از سربازان عراقی شده‌ام، در این هنگام علی‌رضا وارد شد و از عراقی‌ها خواست که من را آزاد کنند و او را با خود ببرند. یک روز بعد از دیدن این خواب‌ها، به ما خبر دادند که علی‌رضا شهید شده است. او پسر بسیار مذهبی‌ و خوبی بود، آرزویش شهادت بود و سرانجام نیز به آرزویش رسید.

خانواده شهیدان علی و محمد گل فخرآبادی یکی دیگر از خانواده‌های شهید ساکن در منطقه ما هستند که مسئولان شهرداری از آن‌ها دیدار کردند. در جریان این دیدار مادر شهید خاطره‌ای را نقل کردند.

مادر شهیدان محمد و علی گل‌فخرآبادی با اشاره به خاطره‌ای از شهید محمد گل‌فخرآبادی می‌گوید: محمد همیشه می‌گفت که اگر روزی شهید شدم برایم گریه نکنید، چون با این‌کار دشمن را شاد خواهیم کرد. اتفاقا یک روز به ما خبر دادند محمد شهید شده است، با شنیدن این خبر به همراه خانواده به معراج شهدا رفتیم، جمعیت زیادی آمده بودند، با ناراحتی و گریه به دنبال جنازه محمد می‌گشتم، یکی از مأموران معراج جنازه سوخته‌ای را نشان داد و گفت: این جنازه محمد است، با وجودی که باور نمی‌کردم این جنازه محمد باشد، گریه و زاری فراوانی کردم. در همین زمان اعلام کردند این جنازه متعلق به شهیدی به نام مظفر گل‌فخرآبادی است، با همان حال گریان و پریشان به خانه بازگشتم، اتفاقا همان شب محمد برای مرخصی به خانه آمد، با دیدن و شنیدن ماجرای بی‌تابی و گریه و زاری‌ام در مراسم 

تشییع جنازه شهیدی که هم فامیلی (مظفر گل فخرآبادی ) بود، ناراحت شد و به من گفت: مگر تو قول ندادی با شنیدن خبر شهادتم گریه و بی‌تابی نکنی، در همان جا قول دادم، بعد از چند ماه که خبر شهادتش را آوردند، به‌دلیل قولی که داده بودم، گریه و زاری نکردم. 

ابزار هدایت به بالای صفحه