شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[29 / 5 / 1397] شهید مدافع حرم مصطفی نبی‌لو؛
[29 / 5 / 1397] نامه دانش‌آموز نهضت سوادآموزی به امام خمینی (ره)؛
[29 / 5 / 1397] به روایت آزاده سردار سعید فرجیان‌زاده؛
[29 / 5 / 1397] مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان رضوی؛

 

کدخبر: 59833
تاریخ انتشار: 15 مرداد 1397 _22:25:03
فداکاریش باعث نجات تعداد زیادی از زنان و کودکان شد

در بخشی از کتاب «سلام بر ابراهیم» آمده است: «ضرباتی که آن شب به کمر ابراهیم خورده بود، کمردرد شدیدی برای او ایجاد کرد که تا پایان عمر همراهش بود. حتی در کشتی‌گرفتن او تاثیر بسیاری داشت.»

تا شهدا؛ از صدر اسلام تا امروز، دیار سلمان فارسی، بی‌شمار جوانان رشیدی را که در راه حق جانفشانی کرده‌اند، به خود دیده است. به راستی که تولد «ابراهیم» برگ زرینی در تاریخ انقلاب است؛ زیرا با مطالعه سرگذشت زندگی شهید «ابراهیم هادی» به یک انسان کامل در همه زمینه‌های زندگی می‌رسیم.

شهید هادی چهارمین فرزند خانواده بود. پدرش مشهدی محمدحسین به ابراهیم علاقه خاصی داشت. ابراهیم نیز منزلت پدر خویش را به‌خوبی شناخته بود. پدری که با شغل بقالی توانسته بود فرزندانش را به بهترین نحو تربیت کند.

ابراهیم نوجوانی بیش نبود که طعم تلخ یتیمی را چشید. از آنجا بود که هم‌چون مردان بزرگ، زندگی‌اش را به پیش برد.

در ادامه بُرش‌هایی از کتاب «سلام بر ابراهیم» را می‌خوانید.

«ابراهیم از دوران کودکی عشق و ارادت خاصی به امام خمینی (ره) داشت. هرچه بزرگ‌تر می‌شد این علاقه نیز بیشتر می‌شد. تا این‌که در سال‌های قبل از انقلاب به اوج خود رسید.

در سال ۱۳۵۶ بود. هنوز خبری از درگیری‌ها و مسائل انقلاب نبود. صبح جمعه از جلسه‌ای مذهبی در میدان ژاله (شهدا) به سمت خانه برمی‌گشتیم. از میدان دور نشده بودیم که چند نفر از دوستان به ما ملحق شدند. ابراهیم شروع کرد برای ما از امام خمینی (ره) تعریف کردن. بعد هم با صدای بلند فریاد زد: «درود بر خمینی». ما هم به دنبال او ادامه دادیم. چند نفر دیگر نیز با ما همراهی کردند. تا نزدیک چهارراه شمس شعار دادیم و حرکت کردیم. دقایقی بعد چندین ماشین پلیس به سمت ما آمدند. ابراهیم سریع بچه‌ها را متفرق کرد. در کوچه‌ها پخش شدیم.

دو هفته گذشت. از همان جلسه صبح جمعه بیرون آمدیم. ابراهیم در گوشه میدان، جلوی سینما ایستاد. بعد فریاد زد: درود بر خمینی و ما ادامه دادیم. جمعیت که از جلسه خارج می‌شد همراه ما تکرار می‌کرد. صحنه جالبی ایجاد شده بود. دقایقی بعد، قبل از اینکه مامور‌ها برسند ابراهیم جمعیت را متفرق کرد. بعد با هم سوار تاکسی شدیم و به سمت میدان خراسان حرکت کردیم. دوتا چهارراه جلوتر یک‌دفعه متوجه شدم جلوی ماشین‌ها را می‌گیرند و مسافران را تک‌تک بررسی می‌کنند. چندین ماشین ساواک و حدود ۱۰ مامور در اطراف خیابان ایستاده بودند. چهره ماموری که داخل ماشین‌ها را نگاه می‌کرد آشنا بود. او در میدان همراه مردم بود. به ابراهیم اشاره کردم. متوجه ماجرا شد. قبل از اینکه به تاکسی ما برسند، در را باز کرد و سریع به سمت پیاده‌رو دوید. مامور وسط خیابان یک‌دفعه سرش را بالا گرفت. ابراهیم را دید و فریاد زد: خودشه خودشه، بگیرش.... مامور‌ها دنبال ابراهیم دویدند. ابراهیم رفت داخل کوچه، آن‌ها هم به دنبالش بودند. حواس مامور‌ها که حسابی پرت شد کرایه را دادم. از ماشین خارج شدم. به آن سوی خیابان رفتم و راهم رو ادامه دادم....

ظهر بود که آمدم خانه. از ابراهیم خبری نداشتم. تا شب هم هیچ خبری از ابراهیم نبود. به چند نفر از رفقا هم زنگ زدم. آن‌ها هم خبری نداشتند. خیلی نگران بودم. ساعت حدود ۱۱ شب بود. داخل حیاط نشسته بودم. یک‌دفعه صدایی از توی کوچه شنیدم. دویدم دمَ در، باتعجب دیدم ابراهیم با همان چهره و لبخند همیشگی پشتِ در ایستاده. من هم پریدم تو بغلش. خیلی خوشحال بودم. نمی‌دانستم خوشحالی‌ام را چه‌طور ابراز کنم. گفتم: داش ابرام چطوری؟ نفس عمیقی کشید و گفت: خدارو شکر، می‌بینی که سالم و سر حال در خدمتیم. گفتم: شام خوردی؟ گفت: نه، مهم نیست. سریع رفتم توی خانه، سفره نان و مقداری از غذای شام را برایش آوردم. رفتیم داخل میدان غیاثی (شهید سعیدی) بعد از خوردن چند لقمه گفت: بدن قوی همین‌جا‌ها به درد می‌خوره. خدا کمک کرد. با این‌که آن‌ها چند نفر بودند، اما از دستشون فرار کردم. آن شب خیلی صحبت کردیم. از انقلاب، از امام و... بعد هم قرار گذاشتیم شب‌ها با هم برویم مسجد لرزاده پای صحبت حاج آقا چاووشی.

شب بود که با ابراهیم و سه نفر از رفقا رفتیم مسجد لرزاده. حاج آقا چاووشی خیلی نترس بود. حرف‌هایی روی منبر می‌زد که خیلی‌ها جرات گفتنش را نداشتند. حدیث امام موسی کاظم (ع) که می‌فرماید: «مردی از قم مردم را به حق فرا می‌خواند. گروهی استوار، چون پاره‌های آهن پیرامون او جمع می‌شوند». خیلی برای مردم عجیب بود. صحبت‌های انقلابی ایشان همین‌طور ادامه داشت. ناگهان از سمت درب مسجد سرو صدایی شنیدم. برگشتم عقب، دیدم نیرو‌های ساواک با چوب و چماق ریختند جلوی درب مسجد و همه را می‌زنند. جمعیت برای خروج از مسجد هجوم آورد. مامورها هر کسی را که رد می‌شد با ضربات محکم باتوم می‌زدند. آ‌ن‌ها حتی به زن و بچه‌ها رحم نمی‌کردند. ابراهیم خیلی عصبانی شده بود. دوید به سمت در، با چند نفر از مامور‌ها درگیر شد. نامرد‌ها چند نفری ابراهیم را می‌زدند. توی این فاصله راه باز شد. خیلی از زن و بچه‌ها از مسجد خارج شدند. ابراهیم با شجاعت با آن‌ها درگیر شده بود. یک‌دفعه چند نفر از مامور‌ها را زد و بعد هم فرار کرد. ما هم به دنبال او از مسجد دور شدیم. بعد‌ها فهمیدیم که در آن شب حاج آقا را گرفتند. چندین نفر هم شهید و مجروح شدند.

ضرباتی که آن شب به کمر ابراهیم خورده بود، کمردرد شدیدی برای او ایجاد کرد که تا پایان عمر همراهش بود. حتی در کشتی‌گرفتن او تاثیر بسیاری داشت.

با شروع حوادث سال ۵۷ همه ذهن و فکر ابراهیم به مسئله انقلاب و امام معطوف بود. پخش نوارها، اعلامیه‌ها و... او خیلی شجاعانه کار خود را انجام می‌داد. اواسط شهریور‌ماه بسیاری از بچه‌ها را با خودش به تپه‌های قیطریه برد و در نماز عید فطر شهید مفتح شرکت کرد. بعد از نماز اعلام شد که راهپیمایی روز جمعه به سمت میدان ژاله برگزار خواهد شد.»

راوی: امیر ربیعی

/دفاع پرس

ابزار هدایت به بالای صفحه