شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[26 / 3 / 1397] شهید مدافع حرم حجت اسدی؛
[27 / 3 / 1397] شهید آیت الله سید محمد رضا سعیدی؛
[27 / 3 / 1397] شهید مدافع حرم میثم مدواری؛
[26 / 3 / 1397] سردار شهید ابراهیم هندوزاده؛
[27 / 3 / 1397] بیانیه اداره‌ کل حفظ آثار دفاع مقدس گلستان؛
[26 / 3 / 1397] وصیت‌نامه دانشجوی بسیجی شهید حسن زندی حاجی‌آبادی؛
[26 / 3 / 1397] نبرد در شامات به روایت جانبازان مدافع حرم؛
[27 / 3 / 1397] رئیس بنیاد شهید چمران؛
[26 / 3 / 1397] شهید علی‌محمد پارسائیان؛
[26 / 3 / 1397] «مرگ تاجرانه»؛
[26 / 3 / 1397] سالروز شهادت شهدای مؤتلفه؛
[27 / 3 / 1397] مصطفی چمران خبر داد؛
[27 / 3 / 1397] به مناسبت سالگرد شهادت مصطفی چمران؛
[26 / 3 / 1397] همراه با شهدا؛
[27 / 3 / 1397] شهید ابراهیم هادی؛

کدخبر: 58010
تاریخ انتشار: 21 خرداد 1397 _17:28:55
یه‌خورده یواش بریم تا از این آقا جلو نزنیم

در کتاب «سلام بر ابراهیم» آمده است: «حوالی میدان خراسان از داخل پیاده‌رو با سرعت در حال حرکت بودیم. یکباره ابراهیم سرعتش را کم کرد؛ برگشتم عقب و گفتم: چی شد، مگه عجله نداشتی؟ همینطور که آرام حرکت می‌کرد، به جلوی من اشاره کرد و گفت: «یه‌خورده یواش بریم تا از این آقا جلو نزنیم».

تا شهدا؛ شهدا راهنمای خوبی برای تشخیص مسیر حق و باطل هستند. «ابراهیم هادی» با شهادتش خیلی‌ها را به مسیر درست زندگی کشاند و اسطوره‌ی جوانانی شد که حسرت شهادت را می‌خورند. به‌همین خاطر گریزی به جلد دوم کتاب «سلام بر ابراهیم» درخصوص برخی از ویژگی‌های جالب شخصیتی شهید «هادی» زده‌ایم که در ادامه می‌خوانید:

احوالات بزرگان

«مدتی است کتاب‌هایی در احوالات علما و بزرگان دین مطالعه می‌کنم. شنیدن برخی حالات و روحیات این اسطوره‌های دینی برای من زیبا است. اما جالب‌تر آنکه من در طول زندگی، با یک نفر همراه بودم که بیشتر این حالات را به‌صورت زنده به من نشان داد.

منزل ما با یک فاصله در کنار خانه ابراهیم بود. من و ابراهیم تقریبا هم‌سن بودیم. یک نسبت فامیلی هم مادران ما باهم داشتند. همین باعث شد که از دوران کودکی رفت و آمد ما بیشتر شود.

در دوران انقلاب هم این رفت و آمد به اوج رسید. اما در طول دفاع مقدس، به‌خاطر مسوولیت‌هایی که داشتم، خیلی نتوانستم ابراهیم را همراهی کنم و از وجود او بهره ببرم.

بنده با شهدای بسیاری همراه بودم. زندگی بسیاری از فرماندهان دفاع مقدس را از نزدیک لمس کردم. مدت‌ها با سردار شهید محمد بروجردی کار کردم. اما به صراحت می‌گویم که ابراهیم یک انسان دیگری بود.

خیلی افراد را شاهد بودیم که با آغاز انقلاب، در درون آن‌ها نیز انقلاب صورت گرفت و مذهبی شدند. اما ابراهیم از قبل انقلاب، یک شخصیت خاص معنوی داشت.

وی نه‌تنها در رعایت مستحبات و مکروهات دقت می‌کرد، بلکه روح لطیف و معنوی‌اش به گونه‌ای بود که بسیاری از افراد خوب جامعه، با ایشان قابل قیاس نبودند.

من یک مثال می‌زنم. تا این لطافت روحی را حس کنید. قبل از انقلاب با ابراهیم به جایی می‌رفتیم. حوالی میدان خراسان از داخل پیاده‌رو با سرعت در حال حرکت بودیم. یکباره ابراهیم سرعتش را کم کرد؛ برگشتم عقب و گفتم: چی شد، مگه عجله نداشتی؟ همینطور که آرام حرکت می‌کرد، به جلوی من اشاره کرد و گفت: «یه‌خورده یواش بریم تا از این آقا جلو نزنیم». من برگشتم به سمتی که ابراهیم اشاره کرد. یک نفر کمی جلوتر از ما در حال حرکت بود که بخاطر معلولیت پایش را روی زمین می‌کشید و آرام راه می‌رفت. ابراهیم گفت: «اگر ما تند از کنار  او رد شویم دلش می‌سوزد که نمی‌تواند مثل ما راه برود. کمی آهسته برویم تا او ناراحت نشود». گفتم: ابرام جون، ما کار داریم، این حرفا چیه؟ بیا سریع بریم. اصلا بیا از این کوچه بریم که از جلوی این معلول رد نشیم. ابراهیم قبول کرد و از کوچه مجاور راه خودمان را ادامه دادیم.

هر وقت به این ماجرا فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم: ابراهیم یک کشتی‌گیر پهلوان بود. قدرت بدنی وی در همان زمان به‌قدری بود که در 30 ثانیه، بهترین کشتی‌گیران هم‌وزن خودش را ضربه فنی می‌کرد.

اما همین انسان، آن‌چنان قلب رئوف و مهربانی داشت که به ریزترین مسائل توجه می‌کرد. وی در حالی که عجله داشت، اما راضی نشد حتی دل یک معلول را برنجاند.

هیچ وقت ندیدم که ابراهیم، به دنبال لذت شخصی خودش باشد. لذت برای او تعریف دیگری داشت. اگر دل کسی را شاد می‌کرد، خودش بیشتر لذت می‌برد. مثل آن حدیث زیبای مولا علی که فرمودند: «انسان‌های لئیم و پست از طعام لذت می‌برند و انسان‌های کریم از اطعام دادن به دیگران».

اگر پولی دستش می‌رسید سعی می‌کرد به دیگران کمک کند. خودش به کم‌ترین‌ها قانع بود، اما تا می‌توانست به دیگران کمک می‌کرد.

در یکی از محله‌های اطراف ما پیرمردی مغازه داشت به نام عمو عزت، وی از پهلوان‌های قدیم بود و هربار که به مغازه‌اش می‌رفتیم، برای ما از زورخانه‌های قدیم تعریف می‌کرد.

ابراهیم هر بار به بهانه‌ای به مغازه‌اش می‌رفت و از وی خرید می‌کرد. ما را هم با خودش می‌برد تا لااقل درآمدی نصیب این پیرمرد شود.

مدتی گذشت و مغازه عمو عزت بسته شد. نمی‌دانستیم کجاست؟ زنده است؛ مرده؟ راستش برای من زیاد مهم نبود.

تا اینکه یک روز با موتور داشتیم از حوالی خیابان ری عبور می‌کردیم. ابراهیم داد زد: «امیر وایسا» سریع نگه داشتم، با تعجب گفتم: چی شده؟ ابراهیم پرید پایین و رفت سمت پیاده‌رو، بعد با خوشحالی به سمت من برگشت و گفت: «امیر بیا، عمو عزت اینجاست»».

ابزار هدایت به بالای صفحه