شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[29 / 2 / 1397] شهید مدافع حرم شعبان نصیری؛
[29 / 2 / 1397] شهید مدافع حرم نوید صفری؛
[29 / 2 / 1397] شهید مدافع حرم حسن قاسمی دانا؛
[30 / 2 / 1397] سردار شهید محمد بروجردی؛
[30 / 2 / 1397] از خرمشهر تا خونین‌شهر؛
[31 / 2 / 1397] سرهنگ ثامر چنعانی مطرح کرد؛
[29 / 2 / 1397] شهید مدافع حرم مصطفی عارفی؛
[30 / 2 / 1397] در 15 استان کشور صورت می‌گیرد؛
[29 / 2 / 1397] از خرمشهر تا خونین شهر؛
[29 / 2 / 1397] شهید ابراهیم هادی؛
[29 / 2 / 1397] نامه فیلمبردار شهید عبدالرضا مصلی‌نژاد؛
[29 / 2 / 1397] مسئول سازمان ادبیات دفاع مقدس استان کردستان خبر ...
[29 / 2 / 1397] مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس قزوین خبر داد؛

کدخبر: 57150
تاریخ انتشار: 25 ارديبهشت 1397 _23:55:42
غذا خوردن با فرمانده در یک ظرف

یکی از رزمندگان لشکر 10 سیدالشهدا (ع) تعریف کرد: با یکی از رزمنده‌ها در یک ظرف شروع کردیم به خوردن غذا، وقتی فهمیدم کسی که باهم غذا خوردیم فرمانده گردان است خشکم زد و قاشق از دستم افتاد.

تا شهدا؛ محمد فرد از رزمندگان تخریبچی لشکر 10 سیدالشهدا (ع) در خاطره ای از دوران هشت سال دفاع مقدس آورده است: روزهای اولی که به گردان تخریب رفتم متوجه شدم در مراسمات اعیاد و یا عزاداری ها بعد از مراسم همه بچه های گردان شام را در حسینیه گردان می خورند و برای ایجاد صمیمیت و آشنایی بیشتر هر دو نفر از یک ظرف غذا استفاده می کنند.

در یکی از آن شب ها بعد از مراسم با یکی از برادران گردان که نمیشناختمش و تا حالا ندیده بودم کنار هم نشستیم و با هم در یک ظرف مشغول خوردن شام شدیم.

آن رزمنده بعد از سلام و احوالپرسی خیلی عادی و صمیمی گفت: شما تازه به گردان آمدی؟ گفتم: بله سوالش را ادامه داد و پرسید که کی و از کجا آمدی؟

من خیلی ساده و بدون سانسور، داستان چگونه آمدنم به گردان تخریب را با آب و تاب و با شوق وذوق فراوان تعریف کردم و گفتم: داداش به کسی نگو، یک وقت به گوش آقا سید می رسد و همه چیز خراب می شود. 
آن رزمنده هم گفت: نه داداش خیالت راحت، من دهنم قرص است نگران نباش.

بعد گفتم: خوب اخوی حالا که من خودم را معرفی کردم نوبت شماست، تعریف کن ببینم شما چطور و کی به این گردان آمدی؟

با یک نگاه رویایی و زیبا و پر از جاذبه، که در بین بچه های گردان معروف بود به من نگاه کرد و گفت: من؟ گفتم: بله، گفت: من سید محمدم، دوباره تکرار کردم: چی گفتی؟ جواب داد: گفتم که، سید محمد هستم.

گفتم: واویلا، سید محمد زینال حسینی فرمانده گردان تخریب؟ گفت: بله. من ماتم زد طوری که قاشق غذا از دستم افتاد وسط ظرف غذا، تا چند دقیقه کپ کردم تا اینکه حواسم به خندیدنش گرم شد. گفت: نگران نباش، به کسی نمی گویم. 
آن شب بود که فهمیدم سید ما مرد بزرگیست و چه توفیقی است هم غذا شدن با فرمانده گردان./دفاع پرس

ابزار هدایت به بالای صفحه