شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[30 / 11 / 1396] شهید مدافع حرم سید احسان میرسیار؛
[30 / 11 / 1396] شهید داریوش دوانی؛
[30 / 11 / 1396] با حضور رئیس سازمان بسیج مستضعفین؛
[1 / 12 / 1396] همزمان با سالروز وفات حضرت فاطمه زهرا(س) صورت گ ...
[30 / 11 / 1396] شهید عبدالله رشیدی؛
[30 / 11 / 1396] شهید مدافع حرم محمد عبداللهی؛
[30 / 11 / 1396] نسل جوان «راز درخت کاج» را کشف کرد؛
[30 / 11 / 1396] شهید بهرام بابا؛
[1 / 12 / 1396] همزمان با سالروز شهادت حضرت رهرا (س)؛
[30 / 11 / 1396] مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس استان کرمانشاه؛
[30 / 11 / 1396] بزرگمرد كوچك؛
[1 / 12 / 1396] مرکزی میزبان فرزندان روح‌الله؛
[1 / 12 / 1396] مرکزی میزبان فرزندان روح‌الله؛
[30 / 11 / 1396] مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس آذربایجان شرقی؛
[30 / 11 / 1396] به همت سازمان بسیج کارگری؛

کدخبر: 54297
تاریخ انتشار: 24 بهمن 1396 _23:07:33
دختری که می‌خواست در دست‌های عشقش حل شود

در حالی که پایش اوضاع خیلی بدتری داشت، نسبت به زخم سطحی دستش نالان شده بود. گفتم: «چی شده؟ خب چرا به دکتر نگفتی؟ کجای دستت؟» دستش را گرفتم تا ببینم کجای دستش را می‌گوید که به یکباره دستم را محکم گرفت.

تا شهدا؛ همه جمع بودند، از بچه‌های پایگاه گرفته تا خانواده‌اش. پای محسن لای پره‌های موتور رفته و آش و لاش شده بود. خون از پایش می‌ریخت. جگرم کباب شد، دلم ریش شد. دلم می‌خواست داد بزنم، گریه کنم.

پدرم با چشم‌هایش به من می‌گفت: «صبوری کن! خوددار باش! این جا جای گریه کردن نیست.» هنوز با هم رابطه صمیمی نداشتیم و نمی‌شد احساساتم را بروز بدهم. دوستش داشتم. یک رابطه عجیب بین من و او که هنوز حتی دست‌مان هم به هم نخورده بود، شکل گرفته بود؛ یک حس تجربه نشده و بکر.

یک روز بعد از آن که با پدر و خانواده‌ام به عیادتش رفته بودیم، تنهایی به بیمارستان رفتم. دوستش روی تخت کناری بستری و پشتش به ما بود. محسن تا من را بالای سرش دید گفت: سمیرا! دستم خیلی درد می‌کنه، طاقت ندارم.

در حالی که پایش اوضاع خیلی بدتری داشت، نسبت به زخم سطحی دستش نالان شده بود. گفتم: «چی شده؟ خب چرا به دکتر نگفتی؟ کجای دستت؟» دستش را گرفتم تا ببینم کجای دستش را می‌گوید که به یکباره دستم را محکم گرفت. حرارت دست‌های‌مان یادم نمی‌رود، برای اولین بار به هم گره خورده بود. جدا شدن‌شان سخت بود.تمام وجودم توی دست‌ها و سرانگشتانم رفته بود. دلم می‌خواست آن‌ها در دست‌های محسن حل بشوند و بمانند.

(روایتی از همسر شهید محسن فانوسی)

ابزار هدایت به بالای صفحه