شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[31 / 3 / 1397] شهید مدافع حرم شهید حسین بادپا؛
[1 / 4 / 1397] شهید علیرضا سفی‌زاده؛
[31 / 3 / 1397] سردار شهید ایرج رستمی؛
[1 / 4 / 1397] چند قدم با شهدای هفتم تیرماه؛
[1 / 4 / 1397] شهید مدافع حرم حسن غفاری؛
[31 / 3 / 1397] آران و بیدگل؛
[1 / 4 / 1397] استاندار فارس در دیدار خانواده سه شهید و چهار ج ...
[31 / 3 / 1397] شهید ابراهیم هادی؛
[31 / 3 / 1397] همزمان با سالروز تخریب قبور ائمه بقیع (ع)؛
[1 / 4 / 1397] سردار شهید حاج هوشنگ ورمقانی؛
[31 / 3 / 1397] وصیت‌نامه شهید مجید ایزددوست؛
[31 / 3 / 1397] یک هفته با مطبوعات؛
[31 / 3 / 1397] به بهانه سالگرد شهادت شهید مصطفی چمران؛
کدخبر: 54209
تاریخ انتشار: 22 بهمن 1396 _15:03:36
همسر شهید مدق چگونه از دست گاردی ها رهایی یافت

۱۵ ساله بود و نوجوانی دبیرستانی ولی آنقدر کوچک به نظر می رسید که منوچهر نگاهی به او انداخت و گفت: بهتر است شما به سراغ عروسک بازی تان بروید و انقلاب را به دست ما بسپارید.

تا شهدا؛ روزهای اوجگیری تظاهرات و اعتصابات ۵۷ بود و هر کسی هر کاری از دستش بر می آمد، کوتاهی نمی کرد و فرشته[۱] که تنها ۱۵ سال از سنش گذشته بود نیز به خیل مردم پیوسته و پا در راه مبارزه گذاشته بود. آن روز قرار بود که او حجم زیادی از اعلامیه های امام را به خانه ای که از آنجا اعلامیه ها به شهرستان ها پخش می شد، برساند و باید با خیل جمعیت همراه می شد و بعد از رسیدن به خیابان های فرعی دانشگاه به سمت راست می پیچید که به اشتباه به سمت چپ پیچید.

گاردی ها خیابان را بسته و آماده شلیک بودند. فرشته که می دانست اگر او را بگیرند حتماً‌ همان جا باید فاتحه خود را بخواند، گیج و مبهوت مانده و نمی دانست چه بکند تا اینکه به او نزدیک شدند و به باد کتک گرفتندش، ضربه های باتوم بود که بر تنش می نشست تا جایی که بینی اش شکست. موهایش در دست گاردی بود و در حالی که از ترس جرأت باز کردن چشم هایش را نداشت و از شدت ضربات به حالت نیمه جان درآمده بود تا جایی که گمان می کرد تا لحظه هایی دیگر به خیل شهدای انقلاب می پیوندد. موهایش در دست یکی و دستش در دست دیگری بود تا بالاخره بخشی از موهایش کنده و از دست گاردی رها شد اما همچنان کشیده می شد تا اینکه صدای موتورسوار او را به خود آورد که خودت را بالا بکش.

چشمانش را باز کرد و به هر سختی که بود خود را سوار بر موتور کرد. کوچه پس کوچه ها طی شد تا به همان خانه ای که قرار بود به آنجا برود، رسیدند. دوستان آمدند و به تیمارداری اش مشغول شدند. اعلامیه را برداشته و متوجه محتوای آن که درباره حجاب بود، شدند. منوچهر[۲] کلاه کاسکتش را بالا زد و گفت: تو که خودت حجاب نداری چطور اعلامیه حجاب را میان مردم پخش می کنی؟! آخر نمی گویند وقتی روی خودت اثری نداشته است، چگونه دیگران را به آن دعوت می کنی؟! اینجا بود که فرشته به خود آمد و گفت: چرا من حجاب داشتم اما گاردی ها از سرم برداشتند. مگر شما نمی دانید که نباید کسی را همین طوری محاکمه کنند؟!

منوچهر رفت و دقایقی بعد بازگشت در حالی که چادری را از کاپشنش بیرون آورد و به او داد. فرشته گمان می کرد که اکنون او مورد تشویق قرار می گیرد اما نه تنها تشویق نشد که منوچهر رو به او کرد و گفت: دختر خانم شما بهتر است دنبال عروسک بازی ات بروی، انقلاب کردن را به ما بسپار.

آنقدر این گفته ها برایش گران آمد که بی هیچ خداحافظی، آنجا را ترک کرد و رفت و مدام کلمات منوچهر را با خود مرور کرد. اما نه یاد این کلمات که هر بار چشم هایی که انگار در برابرش رنگارنگ می شدند، دست از سر او بر نمی داشت.

ابزار هدایت به بالای صفحه