شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[20 / 8 / 1397] فرمانده سپاه ناحیه چگنی مطرح کرد؛
[20 / 8 / 1397] گفتگو با همسر شهید مدافع حرم شهید نوید صفری؛
[20 / 8 / 1397] رهبر انقلاب در دیدار دست‌اندرکاران کنگره شهدای ...
[20 / 8 / 1397] نماینده ولی فقیه در فارس؛
[20 / 8 / 1397] همزمان با چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب؛
[21 / 8 / 1397] «ابوفاطمه»؛
[21 / 8 / 1397] نقل قول ساداتی نژاد از اظهارات شهید تهرانی مقدم؛
کدخبر: 52969
تاریخ انتشار: 19 دی 1396 _20:21:03
تزکیه نفس اولویتش در دادن مسئولیت به افراد بود

همرزم شهید «محمد بابارستمی» می‌گوید: از «بابارستمی» سؤال کردم «چرا به من مسئولیت نمی­ دهی؟» بعد از این‌که چندبار این جمله را تکرار کردم، گفت: «شما مقداری از بعضی امور غافلی. چرا باید صبح‌ها شما را به زور برای نماز بیدار کنند؟ شما ۲ شب نماز شب خواندی و دیگر ترک کردی».

تا شهدا؛ «محمد بابارستمی» سال ۱۳۲۵ در روستای «رهورد» از توابع شهر «قوچان» در استان خراسان رضوی دیده به جهان گشود. وی در دوران کودکی با غم از دست دادن مادر آشنا شد، دوران مدرسه در کنار درس به کُشتی چوخه علاقه نشان داد و قدم در این راه گذاشت. گاهی با دوستانش دست و پنجه نرم می­‌کرد و اغلب پیروز میدان می­‌شد.

در همان دوران، پدرش تصمیم می‌گیرد که به مشهد مهاجرت کنند و او به همراه پدر به این شهر عزیمت می‌کند. در دوران جوانی برای نماز خواندن به مسجد امام حسین (ع) می­‌رفت، تا این‌که خادم آن مسجد شد و به نمازگزاران خدمت و در حد امکان به نیازمندان کمک می­‌کرد.

با آغاز جنگ تحمیلی، چندین عملیات را با موفقیت پشت سر گذاشت. آن روز‌ها حال و هوای دیگری داشت و خود را برای سفر ابدی و پیوستن به دوستان و هم­رزمانش آماده می­‌کرد، اما گویی خود را کشته میدان جنگ نمی­‌دید. گویی به او الهام شده بود شهادتش رنگ دیگری خواهد داشت، که عاقبت به وقوع پیوست. در ۱۸ دی­‌ماه سال ۱۳۵۹، حدود چهار ماه و نیم از شروع جنگ تحمیلی نگذشته بود، که در هنگام مأموریت، در مسیر سبزوار بر اثر سانحه رانندگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

مزار پاک این یار باوفای امام واقع در حرم حضرت علی ­ابن موسی الرضا (ع) جایی که همیشه آرزویش را داشت است.

برای مطالعه زندگی‌نامه شهید «محمد بابا رستمی» به صورت کامل به قسمت اول این مطلب مراجعه کنید.

اول تزکیه بعد خدمت

عباس نعل بندیان صالح - همرزم شهید

روزی از «بابا رستمی» سؤال کردم: «چرا به من مسئولیت نمی‌­دهی؟» بعد از این‌که چند بار این جمله را تکرار کردم گفت: «شما مقداری از بعضی امور غافلی». گفتم: «از چه چیزی؟ شما به من بگویید، تا آن را انجام بدهم». گفت: «هنوز زود است نیاز به زمان دارد».

وقتی خیلی اصرار کردم، گفت: «چرا باید صبح­‌ها شما را به زور برای نماز بیدار کنند؟ شما ۲ شب نماز شب خواندی و دیگر ترک کردی». او حتی به این امور هم توجه داشت.

بعد گفت: «شما قبول دارید که فلانی از لحاظ تقوا از شما بهتر است؟»

گفتم: «بله».

گفت: «قبول داری که اخلاقش از شما بهتر است؟» گفتم: «بله».

گفت: «یادت هست، فلان روز که مسئله­‌ لباس پیش آمد، شما سرو صدا می‌کردی». گفتم: «آن موضوع گذشته».

گفت: «شما عزیز من هستی، اول برو تزکیه که شدی، بیا من در خدمت شما هستم».

من اشتباه کردم

سید هاشم موسوی - همرزم شهید

در زمان غائله دوم منافقین در «گنبد»، من به اتفاق شهید رستمی و تعدادی از بچه‌­های مشهد به گنبد رفتیم، در گنبد در مدرسه­‌ای مستقر شدیم و «بابا رستمی» برای هماهنگی با سپاه گنبد، به محل فرماندهی سپاه رفت.

در آن زمان فرمانده سپاه گنبد شهید شده بود و خانمش فرماندهی را بر عهده گرفته بود. از تهران هم یک نفر به نام «بهروز احمیراری» را فرستاده بودند تا کنار دست همین خانم سپاه گنبد را اداره کند.

«بابا رستمی» پس از هماهنگی‌های لازم به مقر ما برگشت که خبر حمله­‌ منافقین از طرف جاده بندر «ترکمن» رسید. ما در قالب چند گروه برای مقابله با آن‌ها عازم منطقه مورد نظر شدیم. من بی‌سیم‌چی «بابا رستمی» بودم که در پشت بی­‌سیم متوجه شدم بین بچه­‌های مشهد و تهران اختلاف افتاده است. یکی از بچه‌های تهران به‌نام «کریم چریک» از بهروز احمیراری کسب تکلیف کرد که این‌ها به حرف ما گوش نمی‌­دهند، من چه‌کار کنم؟

بهروز احمیراری هم گفت: «اگر گوش به حرف نکردند، خود او را هم بزن». «بابا رستمی» این صدا را از بی­‌سیم شنید و به من گفت: «بیا تا به فرماندهی سپاه برویم».

وقتی به سپاه گنبد رسیدیم، به بهروز احمیراری گفت: «فرمانده آن‌ها من هستم، تو باید اول با من هماهنگی کنی چرا این‌طور دستور می‌دهی؟» بهروز احمیراری با لکنت زبان گفت: «من اشتباه کردم و عذر می‌خواهم».

اول نماز

امیر عطاران - همرزم شهید

یک روز به اتفاق «محمد بابارستمی» و تیمسار «ولی‌الله فلاحی» و همراهانش برای شناسایی روی تپه­‌های «الله اکبر» رفتیم. قرار بود طرحی را برای باز پس ­گیری تپه­‌ها را تهیه کنیم. هنگام نماز ظهر فرا رسید.

«بابا رستمی» گفت: «الان موقع نماز است، چه ظهر زیبایی است. باید برویم نماز بخوانیم، نماز می‌­چسبد».

طوری الفاظ را به کار برد که همه با ذوق آمدند، ایستادند و نماز خواندند.

اصلاً قدر من را نمی‌دانید

زهرا بهادری - همسر شهید

یک بار به شوخی گفت: «نگاه کن خانم، شما اصلاً قدر من را نمی‌دانی. برای من ارزش قائل نیستی».

ببین باز هم زنده باد کردها، می­‌گویند هر کس سر پاسداری را برای ما بیاورد، این قدر جایزه می‌دهیم.

ما این قدر ارزش پیدا کرده‌­ایم، که برای سر ما جایزه تعیین کرده‌اند. آن وقت شما از ما گله می­‌کنی که کجا بودی؟ چرا می‌روی و ما را تنها می‌گذاری و...

یا صاحب الزمان (عج)

زهره بابارستمی- فرزند شهید

پدرم همراه تعدادی از دوستانش به سمت سبزوار حرکت می‌کنند. در نزدیکی‌های سبزوار حدود ۴۰ کیلومتر مانده به آن شهر، پدرم متوجه می‌شود ترمز ماشین بریده است.

به همراهانش می‌گوید: «به آرزوهای‌مان نزدیک شده و خواهیم رسید».

در این حال خودرو واژگون شده و پدرم بعد از سه بار گفتن ذکر «یا صاحب ­الزمان (عج)» به شهادت می­‌رسد./دفاع پرس

ابزار هدایت به بالای صفحه