شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[29 / 8 / 1396] شهید خلبان ابراهیم امیدبخش؛
[30 / 8 / 1396] شهید مدافع حرم حمیدرضا ضیایی؛
[29 / 8 / 1396] رمضانعلی کاوسی؛
[29 / 8 / 1396] شهید محمد حیدری کاشی؛
[29 / 8 / 1396] به روایت آزاده عباس پاک‌نژاد؛
[30 / 8 / 1396] شهید حسین‌علی یاری‌نسب؛
[30 / 8 / 1396] به روایت رزمنده حسن مشهدی قربانعلی؛
[30 / 8 / 1396] مدیر مرکز فرهنگی دفاع مقدس آبادان خبر داد؛
[29 / 8 / 1396] امروز، سالگرد شهادت مهدی خندان در سال 1362؛

کدخبر: 50920
تاریخ انتشار: 22 آبان 1396 _11:40:41
تکلیف‌گرا بود که از پاکستان به سوریه رفت

مرتضی عاشق شهادت بود، می‌گفت من هم دوست دارم بروم. یک سال تمام به دنبال جلب رضایت من بود برای رفتن. ابتدا راضی نمی‌شدم اما بعد از یک سال وقتی دیدم آن‌قدر به جهاد و دفاع از اسلام علاقه دارد، رضایت دادم.

تا شهدا؛ دیدن مزار شهید مرتضی حیدری از دلاوران لشکر زینبیون در بهشت معصومه (س) قم بهانه‌ای شد تا به دنبال خانواده شهید بگردم. پیدا کردن خانواده شهدای زینبیون و حضور در جمع‌شان به خاطر مسائل امنیتی و حفاظتی سخت است، اما به هر ترتیب هماهنگی‌ها انجام می‌شود و به خانه پدری شهید می‌روم. همین سختی رسیدن به خانواده‌های زینبیون و همراهی با خانواده‌ها و مرور زندگی شهدایشان شیرینی گفت‌وگویمان را دوچندان می‌کند. 

خانه‌ای کوچک و استیجاری در یکی از محلات قدیمی قم. پدر شهید، اصغر حیدری به استقبالم می‌آید و من را به محضر مادر شهید می‌برد. مادری که رد بیماری و رنج، چهره معصومش را تکیده کرده است. کنارشان می‌نشینم. کنار مادر و پدری که فدا شدن فرزندشان مرتضی حیدری را در راه اباعبدالله (ع)‌ هدیه‌ای از طرف ارباب می‌دانند. گفت‌وگوی زیر حاصل همراهی‌مان با خانواده شهید مرتضی حیدری است.

مادر شهيد 

چه زماني به ايران آمديد؟

من از 10 سالگي در ايران زندگي مي‌كردم اما كمي بعد به پاكستان رفتم و مدتي بعد زماني كه 18سال داشتم دوباره به ايران برگشتم و در همين جا ازدواج كردم. همسرم طلبه بود و در حال حاضر هم تدريس مي‌كند. حاصل ازدواج‌مان هم پنج پسر و يك دختر است. 

كمي از مرتضي برايمان بگوييد. شغل‌شان چه بود؟

مرتضي فرزند دوم من و متولد 8 آبان سال 1370 بود. ايشان تا كلاس دهم بيشتر ادامه تحصيل نداد و كمي بعد از يادگيري معرق‌كاري در مسجد امام حسن عسكري(ع) از همين راه كسب درآمد كرد. مرتضي عضو هيئت اباعبدالله الحسين(ع)بود. هر هيئتي كه مي‌رفت با افتخار سقائي عزاداران اباعبدالله(ع) را بر عهده مي‌گرفت. اين كار را به خاطر علاقه و ارادتش به ابوالفضل العباس (ع) انجام مي‌داد. دوستانش مي‌گفتند وقتي در منطقه، بچه‌ها به آب نياز داشتند اولين داوطلب رساندن آب به بچه‌ها، مرتضي بود اما خودش در آخرين لحظات تشنه شهيد شد. 

چه شد كه خودش را به جمع مدافعان حرم زينبي رساند؟

مرتضي مسائل منطقه را از طريق اخبار پيگيري مي‌كرد و در مراسم تشييع شهداي مدافع حرم شركت مي‌كرد. همين حضور در مراسم شهدا بود كه او را هم واله و شيداي دفاع از حرم كرد. مرتضي عاشق شهادت بود، مي‌گفت من هم دوست دارم بروم. يك سال تمام به دنبال جلب رضايت من بود براي رفتن. ابتدا راضي نمي‌شدم اما بعد از يك سال وقتي ديدم آن‌قدر به جهاد و دفاع از اسلام علاقه دارد، رضايت دادم. مي‌دانستم يا شهيد مي‌شود يا ان‌شاءالله پيروز بازمي‌گردد. موقعي كه مي‌رفت من خانه ماندم، خواهرم براي بدرقه‌اش رفت. ابتدا نبودنش در خانه براي خانواده سخت بود اما عادت كرديم. 

بعد از اعزام با شما تماس داشت؟

بعد از اينكه اعزام شد تنها يك بار با من تماس گرفت. چيزي از منطقه نگفت فقط از حال و احوال خودش صحبت كرد. دوستانش مي‌گفتند مرتضي به ما گفت با منزل تماس نمي‌گيرم كه مادرم دلتنگي نكند. گويي مي‌خواست راحت‌تر دل بكند. 

از شهادتش بگوييد. چه زماني اتفاق افتاد؟ 

ماه صفر سال 1394 بود كه اعزام شد و 44روز بعد از اعزام، يعني بعد از آزادي نبل و الزهرا به شهادت رسيد. ششم اسفند بود. خبر شهادت را هم خودش از قبل با پسر عمه‌ام هماهنگ كرده بود كه وقتي شهيد شدم خودت خبر شهادت را از طريق عمه به مادرم بده، كه اذيت نشود. 

وقتي خبر آسماني شدنش را شنيديد چه كرديد؟

با شنيدن خبر شهادت مرتضي بي‌تاب شدم. وقتي همسرم گريه‌هاي من را ديد، گفت وقتي به رفتن و جهادش رضايت دادي بايد به اين روز هم فكر مي‌كردي. خودت راهي‌اش كردي پس بي‌تابي نكن. من هم آرام شدم. گفتم راضي شدم به رضاي خدا، پس اين همه بي‌تابي براي چيست؟! امروز بعد از گذشت دو سال از شهادت مرتضي صبور‌تر شده‌ام. وقتي دلتنگش مي‌شوم فاتحه و صلواتي برايش مي‌فرستم و با حضور بر سر مزارش در بهشت معصومه(س)‌ آرام مي‌شوم. اما بازگشت پيكرش 40روز طول كشيد.

علت تأخير در بازگشت پيكر چه بود؟ 

انتظار خيلي سختي بود، انگار 40 سال گذشته باشد و من در انتظار آمدن تكه‌اي از وجودم مانده باشم. خيلي دعا كردم تا در نهايت پيكرش همراه با چهار شهيد پاكستاني و يك شهيد از شهداي فاطميون بازگشت. مراسم تشييع مرتضي خيلي باشكوه بود. علت دير آمدن پيكرش اين بود كه منتظر بودند خانواده شهدا از پاكستان به ايران بيايند بعد مراسم تشييع برگزار شود. خيلي از مردم آمده بودند. اصلاً من فكرش را نمي‌كردم مردم آن‌قدر قدر شهداي مدافع حرم كشورشان را بدانند. از همين جا از فرصت استفاده مي‌كنم و از همه آنها كه در تشييع پسرم شركت كردند كه ما طعم غربت را حس نكنيم تشكر و قدرداني مي‌كنم. بعد از شهادت مرتضي قسمت‌مان شد به زيارت حضرت زينب (س)‌ برويم، سفري كه آرزو كردم شهادت هم نصيبم شود. خيلي مشتاق شهادت هستم. شهادت مرگ انسان‌هاي زيرك و باهوش است. من پيش از شهادت مرتضي، خواهر شهيد هم بودم. برادرم به خاطر فعاليت‌هاي سياسي‌اش در پاكستان ترور و شهيد شد. 

وصيتنامه‌اي از شهيدتان داريد؟ 

نه مرتضي وصيتنامه‌ نداشت. زمان رفتن گفتم مرتضي وصيتي نداري، نگاهي كرد، خنديد و گفت وصيتي ندارم. 

اصغر حيدري، پدر شهيد

مي‌خواهم با شما از چرايي مدافع حرم شدن مرتضي صحبت كنم. چطور مي‌شود جواني به سن و سال مرتضي كه درگير زندگي، خانه و خانواده است عزمش را جزم كرده و براي جهاد راهي ميدان نبرد با اشقيا مي‌شود؟ 

اگر بخواهم از چرايي رفتن مرتضي برايتان بگويم بايد ابتدا به خانواده‌اي اشاره كنم كه مرتضي در آن پرورش يافت. پدربزرگ مرتضي نماينده امام خميني(ره) در نجف بود. در پاكستان در منطقه‌اي زندگي مي‌كرديم كه از لحاظ اعتقادي بسيار شبيه ايران اسلامي بود. خودم روحاني هستم و در حوزه تدريس مي‌كنم. ايشان در خانواده‌اي بزرگ شد كه بايد براي دفاع از اسلام مي‌رفت. مراسم عزاداري اباعبدالله الحسين، حضور در كاروان‌هاي پياده‌روي اربعين كربلا و مشهد و حضور در هيئت‌هاي مذهبي در ايام عزاداري و ايام ماه مبارك رمضان، همه اينها مرتضي را خوب ساخته بود. 

چرا مي‌گوييد مرتضي بايد براي دفاع از اسلام مي‌رفت، از چرايي اين بايد برايمان بگوييد. 

يك بار در بهشت معصومه (س) سر مزار مرتضي نشسته بودم، آقايي آمد دنبالم و از من خواست نزديك ماشينش شوم. وقتي رفتم جواني كه داخل ماشين نشسته بود از من پرسيد چطوري شما راضي شديد و پسرتان را به جنگ فرستاديد؟ گفتم بايد سؤال‌تان را طور ديگري مطرح كنيد از من بپرسيد كه چگونه رفت؟ اگر من بخواهم و به خواست خودم فرزندم را راهي كنم كه اين ديگر شهادت نيست و درجه‌اي ندارد. خودش خواست برود. يك سال تمام به دنبال جلب رضايت مادرش بود. اصرار به رفتن داشت. بعد از جلب رضايت از مادر، دوستانش را براي جلب رضايت من فرستاد. دوستانش گفته بودند مرتضي خودت برو اجازه بگير، مرتضي گفته بود مي‌دانيد چه مي‌گوييد؟ من يك جوان 22ساله بروم پيش پدر و بگويم به من اجازه مي‌دهي بروم شايد همين نگاه باعث شود پدر نتواند از من بگذرد و اجازه بدهد. من هم حرفي نزدم، مي‌خواستم خودش اين تقاضا را از من داشته باشد، مي‌خواستم بدانم تحت شرايط و جو بين دوستانش نيت رفتن كرده است يا نه واقعاً دغدغه دفاع از اسلام و حريم آل‌الله را دارد.

 براي همين در ايام اربعين كه من مي‌خواستم كاروان به سمت كربلا ببرم آمد كنارم نشست. خوب يادم است بعد از نماز مغرب بود. گفت پدر به من اجازه بدهيد تا به سوريه بروم. گفتم براي چه مي‌خواهي بروي؟ گفت مي‌خواهم بروم و شهادت نصيبم شود. گفتم پسرم كسي نبايد دنبال شهادت برود آن‌قدر بايد خوب باشي كه شهادت به دنبال آدم بيايد. بعد هم گفت شما اذن بدهيد تا من راهي شوم. گفتم من شما را بزرگ كرده‌ام، جوان رعنايي شده‌اي كه خانواده‌اي تشكيل بدهي... گفت آخرش چه همه را هم انجام دادم آخرش چه مي‌شود پدرجان؟ خيلي با من صحبت كرد. حرف‌هايي به من زد كه من دانستم مرتضي نه جوگير شده و نه چيز ديگري، واقعاً قصد رفتن دارد. به مرتضي گفتم حالا ديگر ايمان پيدا كردم كه واقعاً قصد رفتن داري برو از طرف من مانعي نيست. مرتضي وظيفه‌شناس بود. آن‌قدر وظيفه‌شناس بود كه رضايت من و مادرش را جلب كرد. مي‌دانست بايد اذن بگيرد. از نظر من و مادرش مانعي نبود. آخرين جمله من به مرتضي اين بود كه مرتضي‌جان! اگر در راه اسلام جان بخواهند بايد جان بدهيم. 

اگر مال بخواهند بايد مال بدهيم، در راه اسلام بايد از همه چيزمان بگذريم. آخرين ديدارمان هم زماني بود كه من راهي كربلا و پياده‌روي اربعين بودم. آمد كنار اتوبوس و با من وداع كرد. گفتم رضايت مادرت را گرفته‌اي؟ گفت بله. من به همسرم اصراري نكردم اما گفتم مادر است و محبت‌هاي مادرانه شايد مانع شود كه الحمدلله ايشان هم رضايت داد و مرتضي رفت و با شهادت بازگشت. 

از مسئوليت مرتضي در منطقه اطلاع داشتيد؟

نمي‌دانم در منطقه چه مسئوليتي را بر عهده داشت. 

بيان شرح نحوه شهادت مرتضي براي مادر دشوار بود. شما از ماجراي شهادتش بگوييد. 

وقتي ما براي زيارت خانم به سوريه رفتيم يكي از دوستان مرتضي را ديدم آنجا، از نحوه شهادت مرتضي برايم گفت. ايشان دوست صميمي مرتضي بود. گفت عموجان من دو جا فهميدم كه شهادت لياقت مي‌خواهد، درست در دو نقطه كه قرار بود شهيد شوم، دو نفر ديگر از دوستانم شهيد شدند. يكي از آنها مرتضي بود. پرسيدم حكايت شهادت مرتضي چه بود؟ گفت شبي كه مي‌خواستيم به هجوم برويم بچه‌ها كليپي گذاشته بودند كه نگاه كنند. مرتضي هم آمد كه نگاه كند من مانع شدم. گفتم برو بخواب، تو سرما خورده‌اي. نيازي نيست حتماً بيدار بماني. برو استراحت كن. هرچه من و بچه‌ها اصرار كرديم قبول نكرد و گفت بايد ببينم، اين آخرين كليپي است كه مي‌بينم. دقيق اين جمله را گفت و بعد تأكيد كرد كه من فردا ديگر به اينجا برنمي‌گردم. همه دوستاني كه آن شب آنجا بودند اين را شنيدند. گفتم مرتضي شوخي كردم، تو شهيد نمي‌شوي‌ها... 

صبح از من جلوتر آماده شد و داشت وسايلش را مهيا مي‌كرد. مرتضي علاقه ميداني داشت، يعني بسيار مشتاق بود وارد ميدان معركه شود. وقت عمليات شرايط فرق دارد. هجوم دشمن، بارش تيربارهاي تروريست‌ها كه همچون باران بر سر و روي بچه‌ها مي‌ريزد، شايد شجاعت خاصي را بطلبد. مرتضي بسيار شجاع بود. درگيري سختي بود. نتوانستيم اكثر بچه‌ها را با خود ببريم. آرام آرام حركت كرديم. مدت كوتاهي گذشته بود كه متوجه شدم مرتضي خودش را به دوست جلويي‌مان رسانده و پرسيدم تو چطور خودت را رساندي، اوضاع را نمي‌بيني؟ مرتضي گفت يه طوري آمدم ديگر. كمي ناراحت شدم، گفتم مرتضي زمان برگشت، كمي برايت سخت مي‌شود. شايد اتفاقي بيفتد. در همين احوال بوديم كه خمپاره‌اي به ميان ما اصابت كرد. تا لحظاتي فقط دود بود و آتش و خاك، چيزي نديدم كمي كه اوضاع آرام شد، ديدم مرتضي زخمي شده و شكم به پايين و پايش تركش خورده است. با اين وجود خودش را كشان‌كشان 20متر جلو كشيد. با همان حالت زخمي و خوني. مرتضي واقعاً شجاعت داشت، واقعاً تحمل داشت. وقتي به مرتضي رسيدم بلندش كردم و اوضاع جراحتش را كه ديدم، ناراحت شدم، گفت: چرا ناراحتي؟ يك روزي بايد اين اتفاق مي‌افتاد. امروز همان روز وعده داده شده است.

 با همان وضعيت مرتضي را به بيمارستان رسانديم. دو روز به همان حالت بود كه در بيمارستان شهيد شد. دوست مرتضي بعد‌ها به من گفت شب عمليات مرتضي به من گفت دعا كنيد كه فردا در عمليات بدنم تكه‌تكه شود اما صورتم آسيب نبيند. به دوستش گفته بود تو كاري نداشته باش فقط دعا كن. دوستش گفته بود مرتضي تو چرا اينطوري مي‌كني؟ دعا براي چي؟ كل بدنت تكه‌تكه شود اما صورتت آسيب نبيند، چرا؟ مرتضي گفته بود به خاطر مادرم مي‌خواهم چهره‌ام مجروح نشود. مادرم مريض‌احوال است اگر صورت متلاشي شده‌ام را ببيند معلوم نيست كه چه اتفاقي برايش بيفتد. پس دعا كن صورتم سالم بماند. همين‌طور هم شد. راستش شرايط جراحت مرتضي طوري بود كه ما دعا مي‌كرديم شهيد شود چون تاب ديدن وضعيتش را نداشتيم. من به پسرم افتخار كردم كه در سخت‌ترين و حساس‌ترين موقعيت‌ها به فكر مادرش بود. 

سخن پاياني؟

مرتضي جواني مذهبي، شجاع، صبور و باغيرت بود، بسيار به من و مادر و بزرگ‌تر از خودش احترام مي‌گذاشت. روي ناموس خيلي حساس بود. غيرتي مي‌شد و مي‌گفت ناموس شيعه آنجاست، ما بايد برويم از ناموس شيعه دفاع كنيم، غيرت ديني داشت و براي همين حس وظيفه‌شناسي‌اش كه بايد برود و بماند و از حريم آل‌الله دفاع كند رفت. من مي‌گويم پسرم مرتضي به خاطر همين حس وظيفه‌شناسي‌اش شهيد شد. يكي از دوستان در پيام تبريك شهادت مرتضي برايم نوشت: شهادت مرتضي هديه‌اي از سوي امام حسين (ع) بود. 

گفتم چطور؟ گفت شما 30 سال خادم امام حسين بودي خدمت به ايشان باعث شد كه مرتضي براي عمه جان بدهد و اين شهادتش بشود هديه‌اي از سمت امام حسين (ع). 
يكي ديگر از دوستان شهيد به من پيام داد، آقاي حيدري شما از شهادت مرتضي اصلاً ناراحت نشو. چون مرتضي همين را مي‌خواست و به آنچه مي‌خواست رسيد. گفتم چطور؟ گفت مرتضي مي‌گفت مي‌خواهم كاري كنم كه پدر و مادرم سرشان را بالا بگيرند و افتخار كنند. واقعاً امروز خوشحالم و سرم را بالا نگه مي‌دارم. من و مادرش خوشحاليم كه توانستيم خدمت كوچكي به انقلاب و اسلام كنيم./دفاع پرس

ابزار هدایت به بالای صفحه