شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[8 / 1 / 1396] شهید یوسف فدائی نژاد؛
[8 / 1 / 1396] جانباز آزاده سید ناصر حسینی پور؛
[8 / 1 / 1396] سردار شهید محمدعلی الله دادی؛
[8 / 1 / 1396] وصیت سردار شهید «جواد رهبر دهقان» خطاب به همسرش؛
[8 / 1 / 1396] خواهر شهید مدافع حرم «محمد اسدی»؛
[9 / 1 / 1396] شهید روحانی شیخ علی زنگی آبادی؛
کدخبر: 42089
تاریخ انتشار: 30 اسفند 1395 _23:17:43
برای سلامتی پسرش قرآن خواند و شهید شد

وقتی به من گفتند ایشان مجروح شده، اصلا نمی خواستم به این فکر کنم که ممکن است شهید شده باشد سید احسان تسبیحی داشت که آن را برداشتم و مشغول ذکر شدم. نمی دانم چرا؟! اما فقط این آیه به ذهنم می آمد « ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاهم عند ربهم یرزقون».

تا شهدا؛ به عنوان یک گفتگو کننده بسیار سخت بود تا درباره ی شهیدی بپرسم که همه او را دارای حسن خلق، روحیه جهادی و مشتاق شهادت می دانستند. حقیقتا انسان به ضعف خود بیشتر معترف می شود آنجایی که می فهمد فردی حاضر است از همه چیز خود حتی فرزند متولد نشده اش بگذرد و برای دفاع از ارزش ها جان خود را فدا کند. وقتی از دلتنگی های خانواده شهید می پرسم گویی زمین و زمان بر قلبم سنگینی می کند، حسی توأم با شرمندگی وجودم را فرا می گیرد، چرا که بین خود و شهداء فرسنگها فاصله می بینم شاید به همین دلیل است که شهداء رفتند و ما جا ماندیم...

اما بلافاصله این جمله ی شهید آوینی در گوشم زمزمه می شود و چه زیبا می گفت: پندار ما این است که شهداء رفتند و ما جا ماندیم حال آنکه زمان ما را با خود برد و شهداء ماندند. آنچه در ادامه می خوانید دومین قسمت روایتی از زندگی مشترک خانم «فاطمه ایزدی» با شهید مدافع حرم، سید احسان حاجی حتم لو است که در سوریه به شهادت رسید.

چرا سوریه رفت؟/ وقتی خانم ها علف می خوردند!

 از آنجا که ارادتش به اهل بیت خیلی زیاد بود دوست داشت در این مسیر از جانش بگذرد. سال 92 که سید احسان گفت می خواهم بروم ماموریت یک ماهه به سوریه... من آنقدر گریه کردم و به ایشان گفتم ما از اول که زندگیمان را شروع کردیم شما همیشه ماموریت بودید محض رضای خدا کنسل اش کنید که ایشان هم همین کار را کردند و به جای ایشان یکی از دوستان مجردش به این ماموریت رفتند... ولی دفعه ی بعدش گفتند که دیگر نمی شود کنسلش کرد. اسم من در آمده و باید بروم. یک روز از روی دل تنگی ناراحتی ام را به او نشان دادم و به ایشان اعتراض کردم ... سید احسان سکوت کرد و بعدش فقط گفت: «دارند به حرم حضرت زینب جسارت می کنند. شما روت میشه توی اون دنیا سرتو جلوی امام حسین بالا بگیری؟»

وقتی استدلال احسان را شنیدم گفتم که اگر واقعا هدف از رفتن شما این است بروید چون به هرحال ما باید دین مان را نسبت به اهل بیت و خانم زینب(س) ادا کنیم.

بعد گفت: «هدف من فقط همینه! به خاطر جسارتی که به حرم حضرت زینب میشه دارم میرم، چون دارن به شیعیان در سوریه بی حرمتی می کنن، خیلی از خانواده های مظلوم اسیر شدن.»

همان ایام سه تا روستا محاصره شده بود که سید احسان وقتی سوریه رفت می گفت آنجا ما از غذاهای خودمان نمی خوریم و می دهیم به بچه های سوری. حتی تعریف می کرد که اوضاع به قدری بد بوده که خانم های شیرده علف می خوردند تا فقط بتوانند شیر داشته باشند...

این مسائل را که تعریف می کردند دلم نرم می شد. گفتم: اشکالی ندارد به هرحال شما هم پاسدارید و وظیفه دارید برای دفاع بروید. دیگر از آن به بعد هیچ اعتراضی نکردم. حتی سال 93 هم که ایشان گفتند می خواهم بروم چیزی نگفتم. ایشان کلا سه دوره به سوریه اعزام شدند.

دوره های تعمیرات آبگرم کن و یخچال

 به ما می گفت کار ما فقط خنثی سازی است و اصلا درگیری نداریم. مناطقی هم که رفت و آمد داریم دشمنی آنجا نیست. مسائل کار را اصلا در خانه بروز نمی دادند. در کلاس هایی شرکت می کردند که تعمیرات آبگرمکن و لوازم برقی بود یک وقتهایی که می خواستند بروند کلاس این طور می گفتند تا ما نگران نشویم... بعد از شهادتشان از برادرم شنیدم که می گفت این کلاسهایی که احسان می رفت از طرف محل کارش بوده و به آنها آموزش می دادند تا وقتی در موقعیتی قرار گرفتند که بمبی در یخچال یا آبگرمکن بود آمادگی لازم برای اقدام سریع وجود داشته باشد...

حالا کباب ها را خوردید نوش جان!

یک سری با همکاران رفته بودند کوهنوردی، وقتی برگشت تی شرت تنش بود متوجه شدم تمام دستش قرمز شده و روی شستش یک زخم گود ایجاد شده بود درست مانند اینکه زغالی بر روی آن افتاده باشد... بعد هیچی به سید احسان نگفتم وقتی با دقت به دستش نگاه کردم دیدم خیلی عمیق است. زدم روی شانه اش و به شوخی گفتم: « کبابا رو تنها تنها می خوری نوش جانت». خندید و گفت نه خدا می داند که کباب نخورده ام ...شب شد دیدم دستش متورم است کم مانده خون بیاید به ایشان گفتم «آقا احسان بیا بریم دکتر یه کاریش بکنیم. خیلی عمیقه حالا کباب خوردی نوش جانت بعدا می ریم بیرون به من هم میدی....»

نمی گفت که چی شده اما بعدا فهمیدم که وقتی کوهنوردی بودند آزمایش مواد منفجره انجام دادند و دستش آسیب جدی دید... حالا همش من می گفتم کباب خوردی کباب خوردی.....برای اینکه ما ناراحت نشویم نمی گفتند.

بزرگترین آرزو...

ما وقتی که عقد کردیم رفتیم مزار شهدای گمنام. آنجا به من گفتند شاید درست نباشد اولین روز زندگی مشترکمان چنین چیزی را به تو بگویم ولی بزرگترین آرزوی من شهادت است... همان جا انگار شهداء دلم را قرص کرده یا خود سید احسان اینطور دعا کرده باشد، در جوابش گفتم حالا که بزرگترین آرزوی شما شهادت است امیدوارم به آن چه دلتان می خواهد برسید که بعد از پنج سال و دو ماه ایشان به آرزوی خودش رسید.

از عمه جان چه خبر؟

29 دی 93 سید ساعت چهار صبح از اصفهان رسید و 12 شب دوباره حرکت کرد رفت، یعنی من حتی فرصت نکردم بگویم این دو هفته ای که شما اصفهان بودید چه گذشت.

آخرین باری که رفتند همسرم تقاضای عراق داده بود ولی میگفت ممکن است که سوریه برود من نمیدانستم ایشان کجا قرار است برود....وقتی تماس گرفت با خودم میگفتم چگونه از ایشان بپرسم کجاست تا از لحاظ حفاظتی مشکلی نداشته باشد. از احسان پرسیدم از عمه جان چه خبر؟ ایشان هم گفتند که رفتم زیارت گفتم التماس دعا بعد متوجه شدم که کجا هستند.

آخرین دیدار

لحظه ای که همسرم داشت راهی می شد را فراموش نمی کنم، نگاهش سخت بود وقتی میخواست خداحافظی کند دوبار برگشت نگاهم کرد و گفت «خانومی مراقب خودت باش خداحافظ».

من می خواستم برای خداحافظی تا پایین پله ها با او بروم اما ایشان اجازه ندادند چون باردار بودم و شرایط خاصی داشتم گفت مرا از پنجره نگاه کن. همیشه دفعات قبل از پنجره که نگاهش میکردم تا جایی که امکان داشت دست تکان می داد و خداحافظی می کرد و به من نگاه می کرد ولی آن شب سرش را پایین انداخته بود.با خودم گفتم چرا احسان به من نگاه نمی کند؟انگار نمی توانست و برایش سخت بود نگاهم کند.

دو سه ساعت قبل از شهادت زنگ زدند پرسیدند برای تعیین جنسیت بچه دکتر نرفتید؟ گفتم نه باید شنبه بروم که همان روز ایشان شهید شدند و وقتی هم که در روز مقرر رفتم گفتند بچه پسر است....در همان تماس بار آخر هم به من گفتند من چشمم آب نمی خورد سال تحویل کنارتان باشم. خودت لباس های عیدت را بخر. به ایشان گفتم می دانید که بدون شما چیزی نمی خرم صبر میکنم برگردید با هم برویم بخریم.

اولین باری هم بود که در طول زندگیمان گفتند از اینکه کنارت نیستم خیلی ناراحت هستم...همیشه مرا دلداری می داد ولی این بار نقشمان عوض شده بود و من اورا دلداری می دادم و بابت همین موضوع خدا را شکر میکنم که این آرامی که خدا به من هدیه داده بود توانستم لحظه آخر به احسان منتقل کنم تا با خیال راحت به دیدار خدا برود.

یک جزء قران به نیت پسرم...

آن زمان مشکلی برای سید طاها وجود داشت، من هنوز که هنوز است هیچ جا نگفتم... این موضوع ختم بارداری بود... همیشه به همسرم می گویم این معجزه با شهادت ایشان اتفاق افتاد اگر احسان شهید نمی شد الان شاید سید بود ولی فرزندمان سید طاها نبود...

به من گفته بودند که باید تهران آزمایش انجام بدهم و انجا اقدام به ختم بارداری کنم. من یک هفته فقط گریه می کردم. علت گریه را از من می پرسیدند می گفتم بخاطر بارداری است و سردرد شدید دارم. حتی به مادرم هم نگفتم. می گفتم چیزی نیست دلم برای احسان تنگ شده است. با خودم کلنجار می رفتم و بعد از یک هفته جواب آزمایش آمد و مشخص شد که باید تهران بروم و آنجا ختم بارداری باشد... وقتی احسان تماس گرفت جریان را برایش توضیح دادم گفتم من باید تهران بروم اگر می تونید شما هم بیایید تا من با شما باشم. هر دو پشت تلفن گریه می کردیم که من باز خودم ایشان را دلداری دادم گفتم توکل بر خدا راضی ام به رضای خدا.

سید احسان یک ساعت بعد تماس گرفت گفت نگران نباش یک جز قرآن به نیت سلامتی بچه خواندم و مطمئن هستم که بچه سالم است. دقیقا همان شب از روی فیلمی که برایم فرستاده بودند متوجه شدم روحانی آن جمع گفته بوده یک جز قرآن برای سلامتی خودتان بخوانید... همسرم آن قران را به سلامتی بچه هدیه کرد.

 انگار تا جواب آزمایش بعدی بیاید احسانم رفت و به من خبر شهادتش را دادند. آن زمان من دو تا درد کشیدم یکی سید طه چون این قضیه بین خودم و خدای خودم بود دومی هم از دست دادن همه ی زندگیم آقا احسان... با سید درد و دل می کردم میگفتم فقط دعا کن تنها یادگار تو برای من سالم باشد و خدا رو شکر سید طاها الان برایم یک مونس و دلگرمی است.

فقط این آیه به ذهنم می آمد!

برادرم فرمانده بسیج مسجد محل بود دوستان سپاهی اش زودتر به ایشان خبر شهادتش را داده بودند. آقا امید منزل آمدند ما دیدیم چشمانشان خیلی قرمز شده، پرسیدم «چرا چشمات آنقدر قرمزه؟ چیزی شده؟ از احسان خبر نداری؟» پاسخ داد به خاطر سردی هوا چشمانم سرخ شده، برادرم به ما گفت احسان پایش تیر خورده و مجروح شده است.

وقتی به من گفتند ایشان مجروح شده، اصلا نمی خواستم به این فکر کنم که ممکن است شهید شده باشد سید احسان تسبیحی داشت که آن را برداشتم و مشغول ذکر شدم. نمی دانم چرا؟! اما فقط این آیه به ذهنم می آمد « ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاهم عند ربهم یرزقون».

خدایا بین این همه آیه، چرا این یکی اینقدر به ذهنم خطور می کند؟ با حالتی از اضطراب به قران پناه بردم، همین آیه آمد. اصلا نمی خواستم قبول کنم که احسانم شهید شده... البته بعد ها خدا همه ی این سختی ها را با صبر و آرامش خاصی برایمان جبران کرد.

پاسخ یه یک سوال

در عالم بچگی زمانی که بازی های کودکانه انجام می دادیم همیشه چادر سر می کردم و می گفتم « من همسر شهیدم! » ولی اینکه در بزرگسالی به آن فکر کرده باشم هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود.

قبل از شهادت آقا احسان، با ایشان مشغول جابه جایی وسایل منزل بودیم این مداحی را با هم زمزمه می کردیم:

اگه یک روز فرشته ها بگن چی میخوای از خدا میگم با خواهش و دعا

شهادت شهادت همه آرزومه شهادت شهادت رویای ناتمومه

شاید لحظات این چنینی به نوعی تدبیر خداوند متعال بوده تا برای این مسئولیت بزرگ آماده شوم.

حاج آقا علوی برایم دعا کنید...

الان که فکر می کنم میبینم در اکثر مواقع ایشان حرف از شهادت می زدند و من متوجه نبودم.خاطرم هست یک روز سید احسان از دیدارش با آیت الله علوی از مراجع جلیل القدر حوزه برایم تعریف می کرد، مثل اینکه در پانزده سالگی خدمت حاج آقا علوی رسیده بودند و از ایشان خواستند که برایشان دعا کند تا شهید شود، ایشان هم پاسخ داده بودند «سید شما آسمانی هستید مطمئن باشید شهادت نصیبت می شود».

ده ثانیه بعد

در روستای هندورات شهر حلب یک مجروح داشتند سید احسان را پیج می کنند که یک زخمی داریم و به کمکش برود سایر هم رزم ها هم سریعا راه می افتند که به آنجا برسند ده ثانیه بعد که همسرم را پیج می کنند دیگه جواب نمی دهد. یکی از افراد سوری بیسیم را بر می دارد و می گوید سید طاها شهید شده (اسم مستعارش) است. علت انتخاب این اسم هم به خاطر این بود که همیشه می گفتند اگر خدا به ما یک پسر دهد اسمش را دوست دارم بگذارم سید طاها.

از ناحیه گردن و سمت راست بدنش جراحت دیدند و همین به عنوان عامل شهادتشان مطرح شده است.

هدیه ی اهل بیت

ایشان پاک و خالص بودند، گاهی اوقات وقتی با سید درد و دل میکنم میگویم شاید زندگی این دنیایی ما کوتاه بود اما من در این پنج سال و دو ماه به اندازه تمام زندگی ام از محبت هایش سیراب شدم.بین ما ارتباط عاطفی عمیقی وجود داشت...

مطمئن هستم احسان هدیه ی اهل بیت در زندگی ام بود..خیلی با احتیاط بر خورد می کرد خیلی ارام با مسائل مواجه می شد.

من هم باید برم...

سید یک همرزمی داشتند به نام آقای مسافر، بعد شهادت آقا احسان با ایشان تماس گرفتیم تا برای مراسم بزرگداشت شهید تشریف بیاورند از اینکه نمی توانستند در مراسم شرکت کنند عذرخواهی کردند و گفتند که راهی سوریه اند، مثل اینکه سیزده بدر همان سال شهید شدند در حالی که فقط هشت ماه از ازدواجش می گذشت. در مراسم تشییع جنازه ایشان خواهر شهید مسافر برایمان تعریف می کرد روزهای آخر آقا سعید می گفتند «اون دنیا چجوری تو صورت احسان نگاه کنم؟ یا به پسرش چی بگم؟ بگم احسان شهید شد و ما سالم برگشتیم؟ سید بچه تو راهی داشته و همه چی رو رها کرده رفته.... روا نیست اینجا بمونم منم باید برم ....»

خیالم راحت تر است

یکی دیگر از هم رزم های آقا سید تعریف می کرد می گفت:

 وقتی رسیدیم سوریه در فرودگاه زن ها بی حجاب بودند...سید قرآن کوچک اش را باز می کند و مشغول خواندن آن می شود به او گفتم آقا سید دست ما را هم بگیر؟! جواب داده بود که نگاهم به قرآن باشد خیالم راحت تر است.

دیدار با مقام معظم رهبری

دوازده روز قبل دی ماه خواب سید احسان را دیدم به من گفتند که من تا دوازده روز دیگر پیش شما بر میگردم وقتی محاسبه کردم دیدم تاریخش شب یلدا می شود... شب یلدا دوباره خوابشان را دیدم آقا سید گفتند من میروم و بعد هفت روز برمی گردم... بیدار شدم و به تقویم نگاه انداختم روز دوشنبه می افتاد...احساس می کردم قرار است اتفاقی بیفتد تقریبا سه روز بعد از این خواب از دفتر حضرت آقا تماس گرفتند و ما در روز دوشنبه 7 دی ماه بیت ایشان دعوت شدیم.

بعد از شهادت سید احسان یک دلگرمی ویژه ای نسبت به آقا پیدا کردم مطمئن هستم دعای پدرانه اش همیشه بدرقه مان است. وقتی محضر مقام معظم رهبری رسیدیم، آقا، سید طاها را در آغوش گرفتند از رهبری خواستم که دست پدرانه بر سر سید طاها بکشند ...ایشان هم  سید طاها را در آغوشش بیشتر فشرد. پسرم درست سمت قلب حضرت آقا قرار داشتند...من فکر کردم آقا متوجه نشدند دوباره از ایشان همان خواسته را تکرار کردم آقا هم سید طه را در آغوششان محکمتر فشردند...بعد یک لحظه نگاهم به دست بی حرکت آقا افتاد....خیلی ناراحت شدم از این که درخواستم را دو بار مطرح کردم...

در آن جلسه کم سن و سال ترین همسر شهید من بودم و کوچکترین بچه هم سید طاها بود ...آقا به بنده فرمودند: «انشالله خدا آرامش و سکینه به شما عطا کنه» که واقعا همان هم شد. بعد از دیدار با ایشان آرامش خاصی داشتم. آن زمان سید طاها هفت ماهه بود...

الان انقدر سید طاها حضرت اقا را دوست دارد که هر بار تلویزیون رهبری را نشان بدهد با عجله می رود و ایشان را می بوسد.

آینده را این گونه می بینم...

آنقدر به سید احسان علاقه داشتم وقتی ماموریت بودند سر نماز ها دعا می کردم «خدایا عمر من هر چقدر هست بردار روی عمر احسان بگذار دوری و داغ نبودنش را نمی توانم تحمل کنم»

لحظه ای که شهیدم را آوردند فقط گفتم «خدایا چقدر دنیا پست و کوچک است ...چه ارزوهایی کنار احسان داشتم... اما حالا.....»

اوایل، این حس ها همه جا همراهم بود. هر قدمی که برمی داشتم یاد یک ارزو می افتادم به خودم می گفتم باید آن را  له کنی و قدم بعدی را برداری این راه صبری زینبی می خواهد ....

خدا رو شکر با عنایت امام زمان انگار هر چه سید طاها بزرگتر میشود نسبت به آینده امیدوارتر و دلگرمی ام بیشتر میشود.

مطمئن هستم هر جا که میرویم هر کاری که انجام می دهم سید احسان کنارم است.او زنده است به تعبیر قران.

امروز چشم امیدم یادگار سید احسان است دوست دارم درست جا پای پدر شهیدش بگذارد.

ابزار هدایت به بالای صفحه