شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[7 / 3 / 1396] به روایت سرهنگ خلبان ابراهیم رحیم نواز؛
[6 / 3 / 1396] شهید مدافع حرم سید سجاد روشنایی؛
[6 / 3 / 1396] شهید صدیف اسماعیل‌پور؛
[7 / 3 / 1396] وصیتنامه شهید محمدرضا معبودى؛
[6 / 3 / 1396] یادداشت وطن امروز/حسین قدیانی؛
[6 / 3 / 1396] شهید عبدالمجید رحیمی؛
[7 / 3 / 1396] گفت و گو با مستندساز مقاومت؛
[6 / 3 / 1396] یادداشت/ بیژن نوباوه؛
[6 / 3 / 1396] فردا و با حضور مردم ولایتمدار البرز؛
[6 / 3 / 1396] مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس قزوین؛

کدخبر: 42057
تاریخ انتشار: 29 اسفند 1395 _23:57:47
شهیدی که تنها راه ارتباطی خانواده بود

 بهنام لاروی خشت جوان 14 ساله ای بود که به جمع ما اعزام شد. آن موقع یکی از تجهیزات ما خمپاره شصت با 18 گلوله بود. این تعداد، سهمیه ما در مقابل پیشرفته ترین سلاح های دشمن باید برای سه ماه خرج می شد. در حالی که عراقی ها شبانه روز بر سر ما گلوله و خمپاره می ریختند.

تا شهدا؛ رزمنده گردان کربلا، سید باقر احمدی ثنا از سال ۶۳ میگوید: ما در منطقه چزابه مستقر بودیم. بهنام لاروی خشت جوان 14 ساله ای بود که به جمع ما اعزام شد. آن موقع یکی از تجهیزات ما خمپاره شصت با 18 گلوله بود. این تعداد، سهمیه ما در مقابل پیشرفته ترین سلاح های دشمن باید برای سه ماه خرج می شد. در حالی که عراقی ها شبانه روز بر سر ما گلوله و خمپاره می ریختند.

 روزی که این جوان وارد جبهه شد به خاطر صغر سن، کنجکاوی نوجوانی خاصی داشت  شاید برایتان جالب باشد که بدانید ما چطور فهمیدیم این نیرو به منطقه آمده است؟ وقت ناهار ساعت دو بعد ازظهر، ناگهان صدای پیاپی شلیک گلوله را شنیدیم. صدای هفت الی هشت انفجار خمپاره پشت سر هم بلند شد.
تعجب کردیم. فکر کردیم عراق به ما حمله کرده است. یک ماه و نیم بود که ما یک گلوله هم شلیک نکرده بودیم. اسلحه را برداشتیم به طرف صدا دویدیم. دیدیم ای دل غافل بهنام نشسته پای خمپاره ها!
بهش گفتیم چی شده؟ اینجا چه می کنی
گفت: مگه آن طرف دشمن نیست؟ مگر اینا را برای جنگیدن نیاورده اید؟ من دیدم شما در حال استراحتید. من آمدم با دشمن بجنگم!

 گفتیم: حالا کدام طرف می زدی؟ گفت : هر طرف که می خورد!! از آنجا ما شخصیت بهنام را شناختیم. بسیار شیطان و پر جنب و جوش بود. اما این چنین فردی در شب عملیات کربلای 5 حالات عجیبی بهش دست داد. نورانیت وجودش بچه ها را متحیر کرده بود. بچه ها دورش را گرفتند و گفتند : بهنام تو و این حالات؟ اما بهنام هیچ نمی گفت. محل به کسی نمی گذاشت.

  رفتیم برای عملیات. متاسفانه تعدادی از بچه ها در محاصره افتادند. دوازده روز بعد خبر آوردند بچه ها شهید شدند و پیکرهایشان را آوردند. بهنام هم جزو آنها بود. او را از روی مدارکش شناختیم. دشمن بلایی سر آنها آورده بود که شناسایی شان امکان نداشت. برادر خودم هم بین این شهدا بود. من او را فقط از روی گرمکنی که بهش داده بودم، شناختم. سر و صورت نداشتند.

 بهنام شهید شده بود و باید به دیدار خانواده اش می رفتیم. بچه ها به من گفتند: سید! از بهنام جلوی خانواده اش سنگ تمام بذاری ها ! به هر جهت با چند نفر به خانه پدر شهید رفتیم . وارد یک کوچه تنگ شدیم. وارد یک خانه ساده شدیم. وقتی نشستیم، گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم. ما جمعی از بچه های گردان کربلا هستیم که ...

 یکی از حاضران در محفل گفت: سید ! خیلی زحمت نکش پدر و مادر و خواهر و برادران بهنام همه ناشنوایند و قدرت تکلم ندارند.
آره عزیزان ! او به من گفت: بهنام فقط تو خانواده اش سالم بود. اینا صدای تو را نمی شنوند و حتی نمی توانند درباره بهنام برای تو صحبت کنند.

 بهنام تنها بچه ای بود که می توانست ارتباط این خانواده را با مردم بیرون و دیگران برقرار کند و از حق آنها دفاع نماید. اما پدر و مادرش او را به جبهه فرستاده بودند. ولی بهنام یک بار درباره این موضوع با ما صحبت نکرد!
 

ابزار هدایت به بالای صفحه