شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[27 / 6 / 1396] شهید لطف محمد الحقوم؛
[27 / 6 / 1396] سردار شهید شعبان قلی‌زاده؛
[28 / 6 / 1396] گلعلی بابایی؛
[27 / 6 / 1396] شهید محمدجواد درولی؛
[28 / 6 / 1396] شهید مدافع حرم امیرعلی محمدیان؛
[27 / 6 / 1396] شهید سید حسن علیشاهی؛
[27 / 6 / 1396] شهید مدافع حرم فیاض قاسم زاده؛
[28 / 6 / 1396] شهید علی سراج؛
[28 / 6 / 1396] شهید مدافع حرم مرتضی حسین‌پور شلمانی؛
[28 / 6 / 1396] شهید دانش آموز حسن حجاریان؛
[27 / 6 / 1396] نگاهی به كتاب «نامه‌های اسارت» آزاده شهيد «محمو ...
[27 / 6 / 1396] در هفته دفاع مقدس برگزار می‌شود؛
[28 / 6 / 1396] مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس استان قم؛
[27 / 6 / 1396] به مناسبت چهلمین روز شهادت؛

کدخبر: 42052
تاریخ انتشار: 29 اسفند 1395 _21:55:49
فقط یک انگشتش را بدهید برای مادرش ببرم

اگر او زغال شده، پودر شده، شما را به خدا خاکسترش را بدهید برای مادر و خواهرش ببرم.

تا شهدا؛ ازهمان کله صبح که تصمیم گرفتیم به انبار تدارکات برویم، گرفته و بی‌حال بود و برای این که گریه‌اش را نبینیم، سرش را به زیر انداخت. خیلی سعی می‌کرد که جلو ما اشکهایش سرازیر نشود و برای مشغول کردن خود، با زنجیر بازرسی دژبانی جلو در پادگان کلنجار می‌رفت. نیم ساعتی طول کشید تا راننده ما بتواند ماشین را روشن کند. در این نیم ساعت، پیرمرد یکسره التماس می‌کرد. ناگهان گویی چیزی به خاطرش رسیده باشد، رویش را به ما کرد و با گوشه چفیه سفیدی که به گردنش آویخته بود، اشکهایش را پاک کرد. با زور، بغض سنگینی را که داشت خفه‌اش می‌کرد، فرو برد و با حالی غمناک که بوی التماس می‌داد، گفت: «شما ... به او بگویید... راستش را به من بگویید....». سرش را پایین انداخت، چشمش را به کف سنگ فرش جلو در پادگان دوخت و با حالتی خاص که نفهمیدم روی سخنش با ماست یا با خودش، حرفش را ادامه داد: «مگر آدم ضعیفی هستم که از من پنهان می‌کنند... هان؟!»

سرش را بلند کرد، رویش را به طرف ما برگرداند و خواهش کنان گفت: «می‌دانید! ... من چیزی از او نمی‌خواهم، فقط ....».

پاسدار جوان که تا به حال ساکت ایستاده بود، حرفش را برید: «راست می‌گویم بابا کاظم... باور کن!»
پیرمرد نگاهی معنادار به پاسدار کرد و در فکر عمیقی فرو رفت. در این حالت، چهره‌اش جذابتر شده بود؛ اما به نظر می‌رسید از دو شب پیش که برای اولین بار او را دیده بودیم، پیرتر و شکسته‌تر شده است. اولین برخورد ما ساعت ده شب بود. تازه به آن جا رسیده بودیم. خوابیده بود جلو در آشپزخانه. آشپزخانه در قسمت چپ راهروی درازی که وارد آن شده بودیم، قرار داشت. وقتی وارد راهرو شدیم، گرمای مطبوعی به سر و صورتمان نشست. دمای راهرو با سرمای نیشدار بیرون قابل قیاس نبود. من اولین کسی را که در راهرو دیدم، او بود. درست در میان درگاهی آشپزخانه، خودش را پهن کرده و تا کمرش را زیر پتو کشیده بود. گروه شش نفری ما را که دید، نیم خیز شد. در همین اولین برخورد، از او خوشم آمد؛ یعنی خیلی هم خوشم آمد. از آن پیرمردهایی به نظر می‌رسید که انسان از همنشینی با او لذت می‌برد.

- «سلام پیرمرد!» بسیجی جوان که از جلو دژبانی همراه ما آمده بود، به او سلام کرد پیرمرد پس از جواب، با لهجه غلیظ اصفهانی، در حالی که با دستش به جوان بسیجی اشاره می‌کرد،

- گفت: «پیرمرد پدرته! پیرمرد جد و آبادته!...»

بسیجی خندید و بلافاصله گفت: «ببخشید بابا کاظم!»

- «آهان، حالا شد!»

پیرمرد این را گفت و از جایش برخاست. با نگاه کنجکاوانه‌اش سراپای ما را ورانداز کرد. پس از این که جواب سلام بچه‌ها را داد، گفت: «بفرمایید، بفرمایید بنشینید! معلوم است که خسته‌اید» انگار منتظر تعارف بودیم. هر کدام از ما با جمع و جور کردن پتوهای پهن شده، جایی برای نشستن خود باز کردیم. طول راهرو شاید به چهل متر می‌رسید و عرضش حدود سه متر بود. درهای اتاقهایی که در طرفین راهرو قرار گرفته بود، مثل صف دانش‌آموزانی بود که در ساعتهای ورزش، پهلو به پهلوی هم ایستاده باشند و باز و بسته شدن دائمی آنها، حکایت از کثرت بسیجانی می‌کرد که در آن مستقر بودند. در سراسر طول راهرو هم بچه‌ها زیر پتو دراز کشیده بودند. بعضی در خواب عمیقی فرو رفته بودند و بعضی دیگر در گوش هم نجوا می‌کردند و برخی در نور کمرنگ راهرو نامه می‌نوشتند یا مطالعه می‌کردند.

- «چیزی خورده‌اید؟»

پیرمرد بدون این که منتظر جواب بماند، به طرف آشپزخانه راه افتاد.

- «زحمت نکشید حاج آقا!»

صدای مرا شنید یا نشنید! جوابی نداد و خودش را به آشپزخانه کشاند. دقایقی بعد بوی خوش و مطبوع غذا دهانها را آب انداخت. بچه‌های گروه، هر کدام خودشان را جمع و جور می‌کردند تا دلی از عزا در آورند! «بفرمایید، غذا حاضر است!» با صدای بابا کاظم، گروه ما خودش را به آشپزخانه رساند. پیرمرد در گوشه‌ای روی پتوی سیاه رنگی، سفره‌ای پهن کرده بود. دور سفره نشستیم. به محض این که بابا کاظم خوراک را در کاسه‌هایمان ریخت، مشغول شدیم. به دور و برمان هر چه نگاه می‌کردیم، کاسه، بشقاب، قاشق و قابلمه بود که روی هم انباشته شده بود.

- «حاج آقا، این جا چه خبره؟»

به ظرفها اشاره کردم سرش را برگرداند. در حالی که به انتهای سالن آشپزخانه نگاه می‌کرد، گفت: «این جا آَشپزخانه مرکزی لشکر است، غذای ده، دوازده هزار نفر همین جا پخته می‌شود.»

- «راستی شما برای چه آمده‌اید؟»

این را گفت و در کنارمان نشست. گفتم: «ما کاروان کمکهای جنسی و نقدی دانش‌آموزان را آورده‌ایم.»

- «خدا به شما جزای خیر بدهد!»

بزرگی و وسعت آشپزخانه، هنوز فکرم را رها نکرده بود. در کنار آیینه دستشویی، سمت راست محلی که نشسته بودیم، چشمم به جوان هفده، هجده‌ساله‌ای که در قاب عکسی زیبا به ما لبخند میزد، خورد.

نگاهم در همان قاب ماند.

زمانی کوتاه، سکوت، خودش را به جمع ما چیره کرد. فقط صدای نفس‌های عمیق بعضی از برادران به گوش می‌رسید. گویی آنان هم به همان جایی نگاه می‌کردند که من چشم دوخته بودم.

- «پسرم است.»

با این جمله، پیرمرد غافلگیرم کرد. نگاهم را به چهره پرچین و چروکش انداختم. به نظرم معصومیت و جذابیت چهره پیرمرد بیشتر شده است. محاسن جو گندمی‌اش سفیدتر به نظر می‌رسید. تبسمی کوتاه، اما سنگین بر گوشه لبش نشسته بود. نگاهش آن چنان به قاب ثابت شده بود که گویی می‌خواهد تمام وجودش را به درون قاب بکشاند.

- «شهید شده است؟»

سؤالم را که با صدایی لرزان و گرفته گفتم؛ نمی‌دانم شنید یا نشنید، گفت: «شش ماه پیش.»

سکوتی مطلق بر جمع ما حاکم شد. هیچ کس چیزی نمی‌گفت. بچه‌ها سرها را پایین انداخته، در افکار خود غرق بودند. بجز صدای انفجار گلوله‌‌های توپ و خمپاره که از دور دستها شنیده می‌شد و خروپف بچه‌هایی که در راهرو خوابیده بودند، صدایی به گوش نمی‌رسید. دنبال حرفی بودم که بحث را عوض کنم. تکانی به خودم دادم و سرم را بلند کردم. کاسه چشم‌های پیرمرد مثل خون، سرخ شده و لبریز از اشک بود؛ ولی سخت خودداری می‌کرد. با فشار، زیانم را به حرکت در آوردم: «حاج آقا! چند وقت است به این جا آمده‌ای؟»

- «نزدیک سه سال، از ابتدای جنگ تا به حال....»

همین را گفت و سرش را به زیر انداخت. من نیز زمزمه کردم «ان شاء الله خدا به شما اجر بدهد... خوش به سعادتت!»

 صبح با صدای صمیمی و پدرانه پیرمرد که فریاد می‌زد: «بلند شو باباجان ... بلند شو بابا جان!» بچه‌ها یکی یکی برای نماز بیدار شدند. چند نفر همچنان از این پهلو به آن پهلو می‌شدند، گویی نمی‌خواستند از آن جا دل بکنند. پیرمرد چندین بار آمد و صدا زد و رفت دنبال چای برای صبحانه. آخرین بار ایستاد و با لهجه شیرین خودش و با صدای بلند، به طوری که بچه‌های خوابیده در انتهای سالن نیز بشنوند، گفت: «هر کس که از جایش بلند نمی‌شود، معلوم است که دیشب ... بله... جایش را خیس کرده» هنوز حرف پیرمرد تمام نشده بود که صدای خنده خواب آلوده‌ها راهرو را فرا گرفت و بچه‌ها همگی از جایشان بلند شدند و شروع کردند به جمع کردن پتوها. هر کس یک بار رابطه پیرمرد را با بچه‌ها می‌دید، می‌توانست بفهمد که رابطه‌ای بسیار گرم و پدرانه است. همه دوستش داشتند. هم برای بچه‌ها آشپز ماهری بود و هم روحیه بخش...

راننده با بوقهای پی در پی به ما فهماند که ماشین روشن شده و همین، رشته افکارم را که به پیرمرد مشغول بود، پاره کرد. در این میان، پیرمرد همچنان به بحث و التماس خودش با پاسداری که شب پیش این خبر را برایش آورده بود، ادامه می‌داد: «باید به من راستش را بگویید.... خیال می‌کنید چون دومی است، طاقتش را ندارم؟»

 - «نه، بابا کاظم، نه، باور کن...»

پاسدار با حالتی غمگین، در حالی که سعی می‌کرد حرفش را به او بقبولاند، بازوهای پیرمرد را در دست گرفت و در حالی که بشدت تکان می‌داد، گفت: «بابا کاظم! باور کن دروغ نمی‌گویم. او سالم است، یعنی مجروح است...».

پیرمرد دیگر طاقت نیاورد، با صدای بلند شروع کرد به گریه. زیر لب زمزمه می‌کرد: «عجب! فکر می‌کنید بچه‌ام... خمپاره به آمبولانس بخورد و آن طور که خودتان می‌گویید، آمبولانس تکه‌تکه و آهن پاره شود... آن وقت راننده‌اش سالم...!» و دوباره زد زیر گریه. باد خنک ملایمی صورت سرخ شده پیرمرد را نوازش می‌داد. دستمالی که هنوز از دو طرف گردن پیرمرد آویزان بود، با جریان باد، گاهی به پرواز در می‌آمد و گاهی روی سینه پیرمرد آرام می‌گرفت. درختهای بلند که تازه لباس سبز نو به تن کرده بودند برای تماشای پیرمرد از بالای نرده‌های کارخانه نورد سرک می‌کشیدند.

 در صد متری سمت راست ما پل هوایی اتومبیل رو، با مهربانی خودش را طوری وسط خیابان پهن کرده بود که قطار براحتی بتواند از زیر آن عبور کند. در فاصله‌ای دورتر، در سمت چپ، تابلویی بزرگ، بیمارستان شهید «بقایی» را به ما نشان می‌داد. نگاه‌ها، آمبولانس‌هایی را که ساکت یا آژیر زنان بسوی بیمارستان می‌رفتند، تعقیب می‌کرد تا در پیچ در ورودی بیمارستان گم شوند. صدای گریه پیرمرد در آن سکوت صبحگاهی، اشک از چشم همه بچه‌ها سرازیر کرد. هیچ یک از بچه‌ها جسارت این که به پیرمرد چیزی بگویند، نداشتند. پاسدار جوان ایستاده بود و به پیرمرد زل زده و احساس می‌کرد دیگر قادر نیست پیرمرد را آرام کند. گویی از آوردن این خبر بشدت پشمیان شده بود. در این شرایط، سعی کردم بر خودم مسلط شوم. چند قدمی جلو رفتم، دست پیرمرد را گرفتم و گفتم: «حاج آقا... حاج آقا! خودتان را ناراحت نکنید، برادرمان گفتند که چیزی نشده....، قدری تحمل داشته باشید...»

هنوز حرفم تمام نشده بود که پیرمرد دستش را از دستم بیرون کشید، از گریه ایستاد و آرام شد. در حالی که تلاش می‌کرد خودش را آرامتر نشان دهد، گفت: «شما چی خیال می‌کنید؟ خیال می‌کنید من تحملش را ندارم؟ ... شما فکر می‌کنید برای شهادتش گریه می‌کنم...». سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد. در حالی که صدایش کمی بلند شده بود، حرفش را پی گرفت. «من برای شهادت پسر اولم حتی یک قطره اشک هم نریختم، چون می‌دانستم که روحش آزرده می‌شود. می‌دانستم خدا از من ناراضی می‌شود و از طرفی، وقتی می‌دانستم برای چه هدفی و راهی شهید شده، برای چه گریه کنم؟ .... آن وقت شما از من می‌خواهید قدری تحمل داشته باشم؟»

در این زمان، کمی آرامتر شد و با ملایمت و مهربانی، گویی از بلند صحبت کردن چند لحظه پیش، شرمنده باشد، گفت: «من می‌گویم اگر او تکه تکه هم شده، یک بند انگشتش را ... فقط یک انگشتش را بدهید برای مادرش ببرم...»

بغضش ترکید و صدای هق هق گریه‌اش با صدای گاز کامیونی که برای بالا کشیدن خودش از روی پل زور می‌زد، درهم آمیخت. لحظاتی بچه‌ها هم با چند قطره اشک او را همراهی کردند. پس از سکوتی کوتاه، حرفش را آرام و شمرده ادامه داد: «اگر او زغال شده، پودر شده ... شما را به خدا خاکسترش را بدهید برای مادر و خواهرش ببرم.» و بعد از ما جدا شد و به طرف پاسدار جوان که گرفته و غمگین ایستاده بود، رفت و با ناراحتی گفت: «باشد، دست شما درد نکند، از من پنهان می‌کنید! عجب حق همسایگی و رفاقت با سعید را بجا آوردید!»

پاسدار به دنبال پیرمرد که به طرف ما باز می‌گشت، راه افتاد و عاجزانه گفت: «بابا کاظم! بابا کاظم! چرا باور نمی‌کنی، چرا؟ من با شناختی که از شما داشتم و به خاطر رفاقت با سعید، خواستم مژده سلامتش را به شما بدهم؛ ولی نمی‌دانستم...» پیرمرد بدون این که جوابی بدهد یا منتظر بقیه حرف پاسدار باشد، با چفیه دور گردنش، اشکهایش را پاک کرد و آرام در گوشه‌ای نشست و به نرده های آهنی تکیه داد.

- «حاج آقا! حالا که باور نداری، خودت برو و پسرت را ببین، چرا نمی‌روی؟»

- «چی؟ جواب این بچه‌ها را چه بدهم؟ غذا نمی‌خواهند؟ آشپزخانه را به امید که بگذارم، هان؟»

و هنوز داشت زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. برای این که اشکهایم را نبیند، از او دور شدم و به طرف ماشین راه افتادم. بچه‌ها به دنبالم. خودشان را به ماشین رساندند: «بیا حاج آقا...! بیا برویم، شاید دیر به انبار برسیم. در این مورد هم... بهتر است به خدا توکل کنی.» پس از من بقیه بچه‌ها هم اصرار کردند: «آره حاج آقا! به خدا واگذار کن! پاشو بیا... پاشو پدر جان...!»

در حالی که اشکهایش دوباره سرازیر شده بود با سختی و ناتوانی، قامتش را که خمیده به نظر می‌رسید، راست کرد و رو به قبله ایستاد، دستهایش را بالا گرفت و سر به آسمان کرد و نالید: «ای خدا... ای خدای بزرگ ... فقط از تو...» بدن سنگین و کوفته‌اش را به سختی به طرف ماشین کشید. اتومبیلی با سرعت از جلو ما رد شد و در شیب آن طرف پل، خودش را گم کرد و به جای آن، آمبولانسی خاکی رنگ، خودش را از قوس پل بالا کشید و از جلو ما گذشت. در همین حین، چشمم به کلمه‌های نوشته شده روی بدنه آمبولانس خورد: «بیمارستان صحرایی امام رضا (ع) .... اهدایی مردم شهید پرور...؟»

گروه ما همگی داخل ماشین نشسته و منتظر پیرمرد بودیم. پیرمرد به در ماشین تکیه داد. هنوز کاملا سوار ماشین نشده و نگاهش را از آمبولانسی که به سمت بیمارستان می‌رفت، برنداشته بود که آمبولانس در فاصله بیست، سی متری ما متوقف شد و به آهستگی عقب عقب بازگشت و جلو ماشین ما ایستاد. پیرمرد ماشین را رها کرد و آهسته آهسته به طرف آمبولانس رفت. آمبولانس نو به نظر می‌رسید و شیشه‌های عقب آمبولانس نور خورشید را سخاوتمندانه به سوی ما می‌پاشید. پیرمرد دو دستش را روی شیشه گذاشت و سرش را طوری روی دستها قرار دادکه دور چشمهایش را کاملا بپوشاند تا داخل آمبولانس را بهتر ببیند. لحظه‌ای نگذشته بود که از ته دل ناله‌ای سر داد و به طرف درهای عقب آمبولانس رفت. او بدون این که منتظر راننده آمبولانس بشود، درها را باز کرد. چند لحظه ایستاد و مات و مبهوت به داخل آمبولانس زل زد. دهانش نیمه باز ماند و صدا در گلویش خشکید. انگار می‌خواست فریاد بزند؛ اما توان و رمقی نداشت. نفس هم راه خروج از سینه‌اش را گم کرده، نمی‌توانست خودش را بیرون بکشد و پیرمرد را راحت کند. احساس می‌کرد دارد خفه می‌شود.

چشمهایش رمق مژه زدن نداشتند و ثابت و بی‌حرکت مانده بودند.

تمام توان و قدرتش را در حلقش ریخت و به سختی گفت: «هان....؟ چی...؟» به نظر می‌رسید نزدیک است که پیرمرد نقش زمین شود.

همگی ما از ماشین بیرون پریدیم و خودمان را به او رساندیم. جوانی که سر و دستش باند پیچی شده و ملحفه سفیدی تا حدود سینه‌اش را پوشانده بود، نیم خیز تلاش می‌کرد روی برانکارد بنشیند و پیرمرد هم سعی می‌کرد خودش را از آمبولانس بالا بکشد... لحظاتی بعد، اشکهای گرم پیرمرد و جوان که یکدیگر را در آغوش گرفته و می‌گریستند، گونه‌های گرد و غبار گرفته‌شان را شستشو می‌داد. باد خنگ و ملایمی که خودش را از درهای عقب آمبولانس تو می‌کشید و صورت‌های پیرمرد و جوان را نوازش می‌داد، از شیشه‌های جلو آمبولانس می‌گریخت و بند زخمهای سر جوان را که باز شده بود، مانند پرچمی در هوا به آرامی تاب می داد...

ابزار هدایت به بالای صفحه