شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[4 / 2 / 1398] بنیاد شهید و نهاد کتابخانه‌های عمومی تفاهم‌نامه ...
[4 / 2 / 1398] شهدای شاخص98؛
[5 / 2 / 1398] شهید مدافع حرم مجید قربانخانی؛
[5 / 2 / 1398] یادی از تنها شهید واقعه طبس؛

 

کدخبر: 22076
تاریخ انتشار: 19 دی 1394 _06:20:43
تجویز آمپول هوا برای یک مجروح!
با رفتن پرستارها، دکتر به سربازان عراقی دستور داد تا دست های آن برادر مجروح را بگیرند.
تا شهدا؛ در بین راه، از شلمچه تا بصره، پر بود از ادوات و تجهیزات جنگی، تانک ها، نفربرها و… تجهیزات زرهی دشمن به حدی زیاد بود که نمی شد شمارش کرد. از شلمچه تا خود بصره، عراقی ها خطوط دفاعی تشکیل داده بودند. هر جا را نگاه می کردیم، پر بود از نیروهای عراقی؛ در حالی که در خط ما چندان امکاناتی نداشت. سنگین ترین سلاح ما – که جزء نیروهای عمل کننده بودیم آرپی جی ۷ بود؛ آن هم به تعداد محدود و مهمات کم.

چون جراحات وارد بر من و تعدادی از دوستان خیلی زیاد بود، ما را به بیمارستان شهر بصره بردند و بستری کردند. در اتاق ما برادری بود که تمام بدنش تیر خورده بود؛ درست مثل آبکش. این طور که خودش می گفت، عراقی ها او را به رگبار بسته بودند. این برادر به جهت زخم های زیادی که داشت، لخت و برهنه روی تخت کناری من دراز کشیده بود و دست و پایش را با دستبندهای مخصوص، به تخت بسته بودند.

یک روز ظهر که توی حالت خواب و بیداری بودم، دیدم یک دکتر، دو پرستار زن و دو سرباز عراقی به زبان عربی به پرستارها گفت که دست های آن برادر مجروح را بگیرند. آنها هم گرفتند. بعد یک آمپول هوا به طرف دست آن برادر مجروح برد. در همین حین، یکی از پرستاران زن، دست دکتر عراقی را گرفت و شروع کرد به داد و بیداد. دکتر با دست دیگرش ضربه ای به آن پرستار زد و او را پرت کرد گوشه اتاق. پرستار دوم هم با دیدن این صحنه در حالی که جیغ می زد از اتاق خارج شد. چهره دکتر را نگاه کردم، خیلی سرد بود؛ مثل یک مرده متحرک. انگار اصلاً احساس و عاطفه در وجودش نبود!

با رفتن پرستارها، دکتر به سربازان عراقی دستور داد تا دست های آن برادر مجروح را بگیرند. بعد با کمال خونسردی کامل، آمپول هوا را در رگ آن برادر تزریق کرد. یک دقیقه بعد، بدن برادر مجروح به شدت به لرزه در آمد. دو سرباز عراقی برای اینکه برادر مجروح تکان نخورد، هیکل های درشت و سنگین خود را انداختند روی او و دقایقی بعد، آن برادر مجروح، در دیار غربت، به شهادت رسید. هنوز ساعتی نگذشته بود که همان دو سرباز عراقی پارچه را آوردند و آن برادر شهید را در آن پیچیدند و از اتاق خارج شدند.

آن روز، بعد از دیدن آن صحنه دلخراش و تأسف بار فهمیدم که با چه جور آدم هایی طرف حساب هستیم؛ کسانی که از انسانیت و عاطفه بویی نبرده اند.

چند روز بعد، بدون اینکه به جراحتم رسیدگی کنند، من و چند مجروح دیگر را به پادگانی در حومه بصره منتقل کردند. در پادگان از نظر آب و غذا و جا شدیداً مشکل داشتیم. بچه های آنجا می گفتند: «الان سه – چهار روز است که به ما آب و غذا نداده اند. هروقت دوست داشته باشند، توی آفتابه ای که با آن توالت می روند، برایمان آب گرم می آوردند…»

ما بیست سی مجروح بودیم که همه را در یک اتاق جا داده بودند. اجازه نمی دادند به توالت برویم. به همین جهت، بچه ها سرجاهایشان ادرار و مدفوع می کردند. هوای آلوده داخل اتاق آن هم در گرمای بی حد و حساب تیرماه – غیر قابل تحمل شده بود.

تمام این مسائل در حالی بود که همه ما مجروح بودیم و زخم هایمان عفونی شده بود. صبح روز بعد که گروهی از خبرنگاران و عکاسان خارجی برای تهیه فیلم و گزارش وارد اردوگاه شدند، عراقی ها همه ما را بیرون آوردند و در فاصله سه متر از همدیگر روی زمین نشاندند و برای اینکه به خبرنگاران نشان بدهند که رفتار اسلامی! دارند، با پارچ و لیوان بلوری، به بچه ها آب دادند و سیگار تعارف می کردند.

راوی: عبدالرضا نصیرپور

ابزار هدایت به بالای صفحه