شهدا

دفاع‌مقدس

عکس‌ شهدا

[23 / 6 / 1398] در ایام شهادت آیت الله قدوسی، از مدیران کارآمد ...
[23 / 6 / 1398] حال و هوای متفاوت مداحان در جبهه؛
[23 / 6 / 1398] یادبود شهید سید ناصر موسوی؛
[24 / 6 / 1398] بازخوانی زندگی شهیدبلال درویشی؛
[24 / 6 / 1398] بازخوانی زندگی شهیدسید مرتضی احمدآبادی؛
[23 / 6 / 1398] بازخوانی زندگی شهید محمدابراهیمی؛
[23 / 6 / 1398] برگرفته از وصیت‌نامه شهیداعرابی؛

 

احمد فیروزی
کد شهید: 41047
گزارش خطا
احمد فیروزی
	 احمد
نام: احمد
نام خانوادگی: فیروزی
نام پدر: حسین
نام مادر: صغری
تاریخ تولد: 1355-11-29
محل تولد: روستای هلیرود از توابع شهرستان بافت
تاریخ شهادت: 1381-11-30
محل شهادت: ارتفاعات سیرچ بر اثر سانحه هوایی
مقطع تحصیلی: مقطع کارشناسی رشد
شغل: پاسدار
محل مقبره: کلدان رابر بافت
زندگینامه:

زندگينامه شهيد معظم : احمد فیروزی 
بیست و نهم بهمن 1355 در روستای هلیرود از توابع شهرستان بافت چشم به جهان گشود پدرش حسین ومادرش صغری نام داشت تا پایان مقطع کارشناسی رشد در رشته مدیریت دولتی تحصیل کرد پاسدار بود سی ام بهمن 1381 در ارتفاعات سیرچ بر اثر سانحه هوایی به شهادت رسید مزار وی در گلزار شهدای کلدان رابر بافت واقع است


dns:


بنام خدا
گفتمش: کشتی مرا برگردنت خون منست    
گفت: از جان بگذرد آنکس که مفتون منست
گفتمش: با بوسه ای کردی زخود بیخود مرا
گفت: این خاصیت لبهای میگون منست
گفتمش عشق تا عالمگیر کرد افسانه ام
گفت این افسانه سازیها زافسون منست
گفتمش: من واله و شیدا و مجنون توام        
گفت شهری واله و شیدا و مجون منست
گفتم ای گل رسم و قانون نکویان چیست؟ گفت
بیوفایی رسم من بیداد، قانون من است
گفتمش چون طبع من قد تو موزون است گفت
طبع موزون تو هم از قد موزون من است
دکتر محمد سیاسی 77/2/12

***
حالا چرا
آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا؟    
بیوفا حالا که من افتاده ام ازپاچرا
نوشدارویی بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما بناز تو جوانی داده ایم    
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
آسمان چونو جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟


***
یار من همسفر گرفت و عشق من بر باد رفت
یار من از یاد برد و با رقیبم شاد رفت
آنهمه عشق و امید و عهدها بر باد شد
آنهمه سوز و گداز و اشکها از یاد رفت
با سرور آه من بزم عروسی ساز کرد
با جهیز اشک من در خانه داماد رفت
باده خوشبختی و شادی من بر خاک ریخت
لاله امید من پرپر شد و برباد رفت
آنکه در افسونگری کرد آنهم غوغا گریخت
آنکه در عاشق کشی کرد اینهمه بیداد رفت
آنکه عشقش در ازل با هستی ام پیوند یافت
آنکه مهرش تا ابد در جان من افتاد رفت
گفتمش پس عشق من؟ با خنده گفت: ای وای مرد!
گفتمش پس یار من؟ با عشوه گفت: ای دادرفت

***
پارسا تویسرکانی
هرکه چون من از دیار و یار خود ماند جدا
خون خورد از دل جدا از دیده افشاند جدا
از جداییهای یاران وطن پژمرده ام
همچو برگی کز درخت خویشتن ماند جدا
زان حساب ماجدا شد از حساب شیخ شهر
که او حساب خویش را از مردمان داند جدا
هدو از مجموعه وحدت سخن گویند اگر
گل سخن گوید جدا بلبل سخن داند جدا
ناله مرغ قفس را شور و حالی دیگر است
او زغم نالد جدا مرغ چمن خواند چرا
آنچنان کز من جدا بنشست و در خاکم نشاند
چشم دارم از رقیبش چرخ بنشاند چرا
دارم امید آنکه از دست و لب او پارسا
جام می گیرد جدا و کام بستاند جدا
77/2/12

***
دولت ناپایدار
روزگاری عشق یاری داشتم        با نگاری روزگاری داشتم
یاکنارش خاطرم آسوده بود        یا بیادش انتظاری داشتم
تا نباشم غافل از یک لحظه عمر    دیده شب زنده داری داشتم
برکنار از کار او و بار زندگی    در برش بوس و کناری داشتم
دل بگیسوی بلندش بسته بود        خاطر امیدواری داشتم
ای دریغ ،امروز چون دیروز برفت    دولت ناپایداری داشتم
77/2/13

***
وداع
از سر کوی تو با دیده گریان رفتم    
غم بدل، خون بجگر، اشک بدامان رفتم
داشتم خاطر مجموع زدیدار تو لیک
عاقبت چون سر زلف تو پریشان رفتم
شیشه صبر دل از سنگ جفای تو شکست
لاجرم خسته و بیچاره و پژمان رفتم
پیش از اینم سرو سامان و دل و دینی بود
باختم دین و دل و بی سر و سامان رفتم
آمدم سوی تو سرسبز و جوان، خرم و شاد
پیر و آزرده دل و خسته و نالان رفتم
شوقم آورد بسرعت سوی تو همچو شهاب
لیک از آمدن خویش پشیمان رفتم
77/2/13

***
اشتی
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم         که تا ناگه زیکدیگر نمانیم
کریمان جان فدای دوست کردنتد        سگی بگذار ما هم مردمانیم
غرضها تیره دارد دوستی را        غرضها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم    چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد مرگ می خواهی آشتی کرد    همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مُردم آشتی کن        که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو برگردیم بخواهی بوسه دادن        رخم را بوسه ده اکنون همانیم

***
بنام حق
بکنج بیکسی شبها زهجرت داد می کردم    
نخفتی مرغ و ماهی بسکه من فریاد می کردم
شکر خواب سحر می کرد خسرو دوش با شیرین
من اینجا ناله ا زمحرومی فرهاد می کردم
خلاف گنجها، گنج من از ویرانه بگریزد
من این ویرانه دل کاشکی آباد می کردم
الا ای مرغ دل چند ازگرفتاری فغان داری؟
من من ار صیاد می بودم تو را آزاد می کردم
شبی در نجد وجدی داشتم از عشق با مجنون
گهی او مزدی بر سر گهی من داد می کردم
شدم در باغ تا یک لحظه باشم شاد با یادت
حدیث سرو بالای تو با شمشاد می کردم
بجان دادن وصالش گر به مظهر دست می دادی
دل غمدیده را اکنون زوصلش شاد می کردم

***
عاشقتم ، سوخته ام، واگذارید مرا
لحظه ای با دل شیدا بگذارید مرا
من درافتاده ام از پپای دگر ای همسفران 
ببرید از من و تنها بگذارید مرا
سرنوشت من و دل بی سر و سامانی بود
بقضا و قدر اینجا بگذارید مرا
عاقلان راه سلامت به شما ارزانی
من که مجنونم ورسوا بگذارید مرا
خسته و کوفته از شور و شر زندگیم
یکدم آسوده زغوغا بگذارید مرا
تلخکامم که به غمخواری من بنشینید
شاد از آنم که به غمها بگذارید مرا
دل دیوانه عاشق نشود پند پذیر
بهتر آن است بخود وا بگذارید مرا

***
امشب ترا بخوبی نسبت به ماه کردم
تو خوبتر زماهی من اشتباه کردم
دوشینه پیش رویت آیینه را نهادم
روز سفید خود را آخر سیاه کردم
هرصبح یاد رویت تا شامگه نمودم
هرشام فکر مویت تا صبحگاه کردم
تو آنچه دوش کردی از نوک غمزه کردی
من هرچه کردم امشب از تیر آه کردم
صدگوشمال دیدم تا یک سخن شنیدم
صدرره به خون تپیدم تا یک نگاه کردم
چون خواجه روز محشر جرم مرا ببخشید؟
گز وعده عطایش عمری گناه کردم؟
77/2/13

***
ارمغان
هوس زلعل بوسه خواه او ریزد
شراب ناز زجام نگاه او ریزد
خدا بر او دل دلشکستگان برسد
که فتنه ها زدو چشم سیاه او ریزد
بحیرتم که به پیشش چه ارمغان آرم
گلی که باد صبا گل براه او ریزد
امیدوار از آنم که باده امید
بجام من نگه گاه گاه او ریزد
عجب مدار اگر شب بروز می ماند
فروغ مهر زرخسار ماه او ریزد
لبش ببوسه گرفتم «نیاز» دانستم
هوس زلعل لب بوسه خواه او ریزد
77/2/15

***
اگر زلفت بهر تاری امید تازه ای دارد
مبارک باشد اما دلبری اندازه ای دارد
تفال برد از حد شوخ چشم من نمی داند
جفا قدری، ستم حدی و ناز اندازه ای دارد
محبت را لب خاموش و گویا هردو یکسانست
چو بلبل آتش پروانه هم آوازه ای دارد
اگر سودایی لیلی بر سرت افتاده مجنون شو
که هر شهری به صحرای جنون دروازه ای دارد
دل مجذوب خود با با تفال بیش از این نشکن
که در قانون خوبان امتحان اندازه ای دارد
77/2/15

***
هرچه کردم که شوم با تو همآغوش، نشد
یا کنم قصه عشق تو فراموش نشد
باده ای تلخ مگر عقده گشاید، ورنه
کام دل حاصل من زآن دو لب نوش نشد
گریه کردی که چو پروانه مرا سوخته ای
شمع من عاقبت این گریه گنه پوش نشد
گفتم ار مست شوی کام دلی گیرم ، لیک
گشتم از چشم سیه مست تو مدهوش، نشد
شبی از بیخودی آغوش گشودی برما
قسمت ما دگر آن لذت آغوش نشد
الشک آن بوسه که زد بر لب جانانه رقیب
آتشی در دلم افروخت که خاموش نشد
دامن افشان بدو صد ناز ز فادوش گذشت
بخدا غصه ی عمری چه غم دوش نشد
77/2/12

***
خواهش دل
بمان ای شب که تاریکی و بیداری دلم خواهد
برو ای مه که اندوه شب تاری دلم خواهد
بیا ای غم بیا ای مونس شبهای تار من
که امشب از تو همدردی و همکاری دلم خواهد
بسوز ای جان که جانی آتش افروز آرزو دارم
بکاه ای تن که رنجوری و بیماری دلم خواهد
برنجان و بنالانم بگریان و بسوزانم
که سوز و اشک و آه و ناله و زاری دلم خواهد
کنار و بوس و آغوش تو ارزانی به بیدردان
که من دنیای دردم، عاشق آزادی دلم خواهد
غم عشقی کرامت کرده ای جان و دل ما را 
که حق نشناسم ار یکذره غمخواری دلم خواهد
درهایی جستم از هر قید و آزادی زهربندی
ولی در بند گیسویت گرفتاری دلم خواهد
بجز روی تو و وموی تو و چشم نکوی تو 
زهرچه در دو عالم هست، بیزاری دلم خواهد

***
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم
در میان لاله و گل آشیانی داشتیم
گرد آن شمع طرب می سوختیم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتیم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتیم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر، سربرآستانی داشتیم
در حزان با سرود نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتیم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم «رهی» باشد زتنها هی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم
77/2/15

***
آمدی با تاب گیسو که بی تابم کنی
زلف بر یکسو زدی تا غرق مهتابم کنی
آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من
خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی
رفتی از پیشم که دور از چشم خود تا نیمه شب
تا نوای لای لای گریه ها خوابم کنی
***
نکردی رحم و رفتی صبر و تابم را کجا بردی؟
زدل آسایش و از دیده خوابیم را کجا بردی؟
تو رو گرداندی و در چشم من تاریک شد دنیا
چه کردی بی مروت آفتابم را کجا بردی
بپایت سرنهادم تا سرو سامان من باشی
براهت جان فدا کردم  مگر جانان من باشی
77/2/15


ابزار هدایت به بالای صفحه