امروز ما در برخی راویها «خودسانسوری» را مشاهده می
فرهاد كفشها را گذاشت توي مشمع و گفت:
ساعت حدود ده شب است. همهجا تاريك است و جز
خبر سقوط كلهقندي لرزه بر اندامم انداختم.
توي سنگر مشغول استراحت بودم كه يكدفعه ديدم درِ
استعداد خاصي در تيراندازي و گرفتن گرا داشت.
محمد در جبهه شب و روز بی وقفه کار میکرد. اصلاً خواب و خوراک
شهرهای مناطق غرب و شمال غرب کشور باوجود اینکه در آن زمان ناامن بود
برای اولین بار بود که گریه کردن جهانآرا را میدیدم.
اگر من و امثال من دچار مشکل مالی نبودیم، هرگز برای گرفتن حق و حقوق