خاطره (نسخه قدیمی)

بغضی به عظمت اسارت

با این که آن روز خورشید در آسمان نبود، اما نمی دانم چه طور دانستیم

۱۳۹۵-۳-۱۲ ۱۴:۳۸

خاطرات یک غواص از روزه‌داری در جنگ

هشت سال جنگ تحميلي ماه رمضان بود . توجه به آداب اسلامي باعث مي‌شد تا رزمندگان بتوانند شرايط

۱۳۹۵-۳-۱۱ ۱۶:۴۱

«رادیو » را نباید از دست می‌دادیم

یک روز غروب، وقتی یکی از بچه ها برای نماز جماعت اذان می گفت، نگهبان آمد تو: «وسایل تان را

۱۳۹۵-۳-۱۱ ۱۶:۲۲

خاطره شنیدنی خواهر شهید جهان آرا از لحظه پدر شدن برادر

پدر سلام و احوال پرسی می‌کند و می‌گوید محمد حمزه به دنیا آمد. همان موقع بچه ها با اینکه

۱۳۹۵-۳-۱۰ ۱۸:۳۴

اگه سوار آمبولانس شدی از مقر اخراجت می کنم!

شیخ اکبر فرمانده مقر بود و شیخ مهدی راننده مایلِر و شوخ و خوش مزه.

۱۳۹۵-۳-۱۰ ۱۴:۱۱

انتخابات اردوگاهی

از تعجب نزدیک بود که شاخ درآوریم. در این یک سال گذشته، مسئول ها

۱۳۹۵-۳-۹ ۱۴:۲۸

ماجرای پیرزن عراقی که به اسرای ایرانی آبمیوه داد!

هیچ گاه یادم نمی رود آن پیر زن عراقی را که وقتی فهمید ما اسرای

۱۳۹۵-۳-۹ ۱۴:۰۰

تحلیل‌های یک روحانی، یک رزمنده و یک سرهنگ عراقی از عملیات بیت‌المقدس

عملیات ‌بیت‌المقدس در تاریخ معاصر ایران یک نقطه عطف به حساب می‌آید. یک لحظه تاریخی

۱۳۹۵-۳-۹ ۰۴:۱۱

«فریبی» که مذاکره‌کنندگان اسیر ایرانی آن را نخوردند

دشمن می‌خواست با تاکتیک «وعده» مذاکره‌کنندگان

۱۳۹۵-۳-۹ ۰۳:۵۹

در محاصره‌ی تانک های بعثی

دشمن از ساعت چهار و نیم تا هفت و نیم صبح، یک بند خاکریز و مواضع ما

۱۳۹۵-۳-۸ ۱۸:۰۴