نامهای به یک جهانآرا
تا شهدا؛ حالا سالهاست که از آن روزگار میگذرد؛ روزگاری که شما بودید و بعدها شنیدم و خواندم که چه کردید و چه شد. دوازده روز بعد از اینکه شما برای همیشه خرمشهر دوستداشتنیتان را ترک کردهاید من به دنیا میآیم و مگر یک نوزاد تازه بهدنیا آمده از جنگ چه میداند جز اینکه هر چه بزرگتر میشود صدای خمپاره و ضدهوایی میشنود و ترس نزدیک شدن و رسیدن دشمن. سیوهشت سال، عمر کمی نیست. جناب فرمانده! لازم است بدانید؛ من و بسیاری دیگری از جوانهای سیوهشت ساله و برچسب خورده امروزی هر جا که اسم و رسم شما بیاید تمام قد میایستیم و با غرور اعلام میکنیم که در هجمه هر چه سیاسیبازی است ما هنوز میبالیم و بزرگ میشماریم خط و مشی تو را که برای خرمشهر، برای دفاع از مرزهای وطنات، نه به حرف که بهعمل، بیخوابیها کشیدی و دستآخر نه در خاک، که در آسمان همین وطن برای همیشه خستگی مبارزه از تن کردی. جناب سردار، جناب فرمانده، جناب محمد، جناب جهانآرا، شهید وطن! این خاک، این حافظه سلولی کودکانی که آن روزها تازه بهدنیا آمده بودند و جنگ میخواست روزگارشان را سیاهتر از هر روز دیگری کند از رشادتهای تو و همقطاران شهیدت پر و لبریز است و این روزها، حس میکنند جای تو چقدر خالی است و وقتی آن نوحه فخری را در توی گوششان میگذارند باز با خودشان میگویند: «ممد نبودی ببینی» و نیستی که ببینی... محمدآقا؛ میخواستند 24 ساعته به خوزستان برسند. بعد از تو هم از این حرفها میزدند. گفتند باز میآییم و از خرمشهر، یا همان محمره میگذریم و خوزستان را خواهیم گرفت و به اهواز میرسیم. یا تو را نشناخته بودند و جوانان همقطار و همدوشت را یا آنقدر رؤیاپرداز بودند که مجبور شدند این رؤیا را با خود بهگور ببرند و بردند. محمد آقا، نه فقط خرمشهر به فرزندی چون تو میبالد که ایران امروز و آینده نیز بیمعرفت و بیمرام خواهد بود اگر نام تو را از یاد ببرد یا دستاویز بازیهای سیاسی و جناحی کند که در خط و خطوط این همه سیاستزدگی، در خاطر و خاطره این وطن و مرزهای غیورش، جایی ایستاده اجل از این بازیها و موجها. ایران تو را به خاطر دارد و آن فریادهایی که پشت بیسیم برای دریافت نیروهای کمکی میزدی هنوز در گوشه و کنار خرمشهر و هر جا جای گلولهای بر دیوار این «شهرموزه» مانده باشد، بهگوش میرسد. محمد جان؛ سیوهشت سال از آنروزگار میگذرد و سیوهشت سال است که نیستی تا ببینی هیچ اجنبی به تصرف، دستش به خاک ایران نرسیده اما خرمشهریها، همشهریهایت که برایشان میمردی، امروز در چه مضیقه آب و هوایی زندگی میکنند و صورتشان را با سیلی مهربانی و میهماننوازی سرخ میکنند و میخندند و شادند. حقدارند که بخندند و شاد باشند که نام کسی مثل تو را در افتخاراتشان دارند و حق ندارند که این چنین در شهر موزه خرمشهر خاک بخورند و یکروز از آب آلوده بنالند و یک روز از هوا و... کاش بودی محمدجان؛ و پشت بیسیم باز فریاد میزدی که: دست این مردم خالیست، کمک بفرستید.