پدر شهید زارع از دلتنگی فرزند شهید می گوید
تا شهدا؛ شهید ابوالفتح «ابوالفضل» حیدریزارع سال ۱۳۴۰ در یکی از روستاهای کرج بهدنیا آمد. شهید ابولفتح حیدریزارع بعد از شروع جنگ تحمیلی در جبهههای جنگ حضور یافت و در عملیات والفجر۸، آزادسازی فاو بهشهادت رسید.
مادر شهید ابوالفتح درباره کودکی فرزند خود گفت: ابوالفتح، زندگیاش با روضه امام حسین(ع) شروع شد و در یکی دوسالگی میگفت؛ یا حسین(ع)، ای شمر پدرتو در میآوردم اگه میتونستم. وقتی علاقه فرزندم را به امام حسین(ع) دیدم. در دلم گفتم خدایا من که چیزی ندارم برای امام حسین(ع) خرج کنم، کمک کن این بچه را خوب تربیت کنم که یار آقا بشه.
مادر شهید ادامه داد: محمد نوهام و پسر شهید، هدیه خدا بود تا زندگی ابوالفتح را زیباتر کند. در سال ۱۳۶۲ تنها فرزند ابوالفتح تا آن زمان بهدنیا آمد. چندبار که از رفتنش بیتابی کردم، گفت؛ اگر من شهید شدم خدا به شما محمد را داده. ابوالفتح در خانه پدر زندگی میکرد، سفره نهار را پهن کرده بودیم و همه اعضای خانواده دورش نشسته بودند. ابوالفتح طبق معمول پیراهن سفیدی به تن داشت که زیباییاش را دو چندان کرده بود و چهرهاش نورانی شده بود. رو به عروسم کردم و گفتم؛ ابوالفتح چقدر زیبا شده، همسر ابوالفتح لبخند زد و گفت؛ امروز غسل شهادت کردهاست.
پدر شهید درباره فرزند خود گفت: قبل از شروع عملیات فاو، برای آخرین بار به دیدن خانواده آمد. فرزند خردسالش تازه زبان باز کرده بود و با شیرینی خاصی میگفت؛ بابا، به او گفتیم؛ ابوالفتح، ببین چقدر قشنگ صدایت میکند بابا. ناگهان رنگ از رخش پرید، دلش لرزید و در چشمش آتشی زبانه کشید. بچه را به تندی بر زمین گذاشت و در بهت و ناباوری اطرافیان لب گشود و گفت؛ شیطان، بابا را گذاشته توی دهن این بچه تا مرا از شرکت در عملیات باز دارد. این را گفت و کفش و کلاه خود را برداشت و راهی شد.
پدر شهید ابوالفتح ادامه داد: بعد از شهادت ابوالفتح، دخترش به دنیا آمد. دختری که همیشه به محمد میگوید: خوش بهحالت که بابا رو دیدی. سهمش از پدر حسرتی تمام نشدنی است. و همیشه در جستجوی فیلمی از پدر است.