http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/80371

شناسه خبر: 80371
۱۳۹۷-۱۰-۲۷ ۰۳:۱۹

او عصای پدر و دستگیر مادر بود

«آیت‌الله» ماه‌های آخر سربازی‌اش را می‌گذراند که به مرخصی آمد و گفت: برای عملیات الی بیت‌المقدس (آزادی خرمشهر) داوطلب شده‌ام و می‌خواهم بروم. پسرم در آن عملیات در گردان خط‌شکن بلال بود. 44 نفر بودندکه همگی به شهادت رسیدند. «آیت‌الله» موقع شهادت 22 سال داشت.

 تا شهدا؛ آیت‌الله عباسی هفشجانی متولد سال ۳۹ بود که در عملیات آزاد‌سازی خرمشهر در سال ۶۱ بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. برادرش منصور هم متولد سال ۳۶ بود که به عنوان مدافع حرم به جبهه مقاومت رفت و او هم آذرماه سال ۹۶ در منطقه بوکمال سوریه شهید شد. پیشتر مطلبی درخصوص شهید منصور هفشجانی منتشر کرده‌ایم. این بار در گفت‌وگو با طلعت بی‌باک مادر این دو شهید از وی خواستیم بیشتر از فرزندش «آیت‌الله» بگوید. شهر هفشجان در ١٥ کیلومتری شهرکرد مرکز استان چهارمحال و بختیاری قرار دارد.

نان حلال پدر

مادر شهیدان از زندگی و تربیت فرزندانش می‌گوید: همسرم در نانوایی کار می‌کرد و گاهی هم به شهر‌های دیگر مثل بندرعباس و کرمان می‌رفت. در جوانی در آبادان و سپس کویت کار می‌کرد. من در غیاب ایشان مسئولیت خانه و تربیت بچه‌ها را برعهده داشتم. مرحوم همسرم نان حلال سر سفره می‌آورد و سعی می‌کردیم بچه‌ها را با نام و یاد اهل بیت تربیت کنیم.

مبارزین انقلابی

مادر ادامه می‌دهد: سال ۵۷ «منصور» و «آیت‌الله» به همراه جمعی از مبارزین اعلامیه‌های حضرت امام (ره) را به شهرکرد می‌آوردند و پس از تکثیر در سطح شهر توزیع می‌کردند. ساواک آن‌ها را شناسایی کرد، اما موفق به دستگیری‌شان نشد. بچه‌ها در برپایی تظاهرات علیه رژیم طاغوت در هفشجان و شهرکرد فعالیت می‌کردند.

شهادت «آیت‌الله» در ۲۲ سالگی

بعد از پیروزی انقلاب آیت‌الله داوطلبانه به خدمت سربازی می‌رود که مصادف با شروع جنگ می‌شود. مادر می‌گوید: «آیت‌الله» ماه‌های آخر سربازی‌اش را می‌گذراند که به مرخصی آمد. هنوز مرخصی‌اش تمام نشده گفت: می‌خواهم به جبهه بروم. گفتم تو که هنوز مرخصی داری! گفت: در سخنرانی سرهنگ صیاد شیرازی بودم اعلام کرد قرار است به‌زودی عملیاتی برای آزاد‌سازی خرمشهر انجام شود، هرکس داوطلب است برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کند. من هم ثبت‌نام کردم و می‌خواهم بروم. پسرم در عملیات الی بیت‌المقدس (آزادی خرمشهر) در گردان خط‌شکن بلال بود. ۴۴ نفر بودندکه همگی به شهادت رسیدند. «آیت‌الله» موقع شهادت ۲۲ سال داشت.

خبر شهادت را به همسایه دادند

یک روز یک نفر از سپاه زنگ منزل ما را زد. از من پرسید: «منزل آقای عباسی است؟» گفتم: «بله.» گفت: «آقای عباسی هستند؟» گفتم: «با پسرکوچکم به بازار رفته است.» چیزی نگفت و خداحافظی کرد. بعداً فهمیدم سراغ همسایه ما رفته و گفته شما به همسایه خبر بدهید که فرزندش به شهادت رسیده است. همسایه قبول نمی‌کند. سراغ همسایه دیگر می‌رود و همین درخواست را از او می‌کند که می‌پذیرد. آن روز همسایه‌مان با همسرش به منزل ما آمد و گفت: شنیدیم که «آیت‌الله» مجروح شده است. شما یک عکس از ایشان به ما بدهید تا ما بیشتر پیگیری کنیم. اما من در همان ایام خواب شهادت فرزندم را دیده بودم. به آن‌ها گفتم می‌دانم فرزندم شهید شده است. اتفاقاً قبل از اعزام به جبهه خود «آیت‌الله» عکسی را به من داد و گفت: «مادر! هر وقت دنبال عکس من آمدند، همین عکس را به آن‌ها بده.» من هم همان عکس را دادم. بعد از آن همه همسایه‌ها و فامیل مطلع شدند که «آیت‌الله» به شهادت رسیده است. فردای آن روز مراسم تشییع پیکر «آیت‌الله» در شهرکرد و سپس در هفشجان بسیار باشکوه برگزار شد. واقعاً جمعیت زیادی در تشییع او شرکت کرده بودند.

تشکر صیاد شیرازی

من از یک طرف خوشحال بودم که فرزندم به خاطر دین و میهن به شهادت رسیده است، اما از طرف دیگر از دست دادن فرزندی، چون «آیت‌الله» برایم سخت بود. آن زمان برای ٤٤ نفر شهید گردان بلال که در آزاد‌سازی خرمشهر شهید شده بودند، مراسمی در اصفهان گرفتند که شهید صیاد شیرازی سخنران آن مراسم بود و گفت: این ٤٤ نفر همه داوطلبانه برای حضور در عملیات به عنوان خط‌شکن اعلام آمادگی کرده بودند. آن‌ها در آزادی خرمشهر هم نقش ویژه‌ای داشتند. خیلی از شجاعت و فداکاری پسرم و همرزمانش تعریف کرد.

عکس یادگاری

مادر شهید صحبت‌هایش را با خاطره‌ای از دوران طفولیت آیت‌الله تمام می‌کند: «آیت‌الله» شش ساله بود که یک روز گفت: «مادر من دیگر از شما پول برای خرج خودم نمی‌گیرم.» تعجب کردم و گفتم: «چرا؟» گفت: «می‌خواهم پول‌هایم را پس‌انداز کنم تا شما بتوانید به مکه بروید.» برایم عجیب بود که چطور این بچه کوچک فکر‌های بزرگ در سر دارد. یک بار دانش‌آموز کلاس اول راهنمایی بود که در کتاب درسی آن‌ها عکسی از بارگاه امام علی (ع) بود. آن عکس را با قیچی جدا کرد و به من داد. بعد هم گفت: این عکس را به یادگار از من نگه‌دار. من هم آن را به یادگار نگه داشته‌ام.
 
خاطر ات کردستان
مادر شهید در ادامه می گوید:"آیت الله" بیشترخدمت سربازی اش را در کردستان گذراند. تعریف میکرد قرار بود یک روز همراه دیدبان به یک منطقه آلوده به حضور ضد انقلاب برویم. رفتیم و دیدیم خبری از حضور ضد انقلاب نیست ، به گروهی که قرار بود بعد از ما بیایند اعلام کردیم ما اثری ازحضور ضد انقلاب ندیدم . غافل از اینکه ضد انقلاب در کوههای اطراف کمین کرده بودند، اما به ما شلیک نکردند و بدون سر وصدا اجازه دادند ما برویم.همینکه گروه بعدی وارد منطقه شدند، آنها را به رگبار بستند.تعداد زیادی از نیروهای ما در آنجا به شهادت رسیدند.
آیت الله وقتی این خاطره را می گفت به شدت گریه می کرد . می گفت آن منطقه برای ما صحرای کربلا شده بود. چند تن از دوستانم آنجا به شهادت رسیدند.

دستیار مادر
مادر می گوید:" آیت الله" جوان مؤمن ومهربان وفامیل دوست بود. به پدرش ومن بسیار احترام می گذاشت. نماز را اول وقت می خواند.اهل اسراف نبود.در کارهای منزل به من خیلی کمک میکرد. چون پدرش اغلب به شهرهای دیگر می رفت وبرادر بزرگترش"منصور" هم پابه پای پدر برای تامین مخارج منزل کار میکرد، بار اصلی مسئولیت خانه بر دوش آیت الله بود .پسرم دستیار مادرش بود.