مادری یه مظلومیت همه مادران تاریخ
تا شهدا؛ شهید یوسف داورپناه متولد تیر ۱۳۴۴ و تاریخ شهادت شهریور سال ۱۳۶۲.
شهید داورپناه در سن ۱۸ سالگی به شهادت می رسد. با وجود اینکه سن کمی داشت یکی از دوستانش به بنده می گفت به داخل یک گروه منافق نفوذ میکنه و یک مدت دیگه باعث متلاشی شدن گروه منافقین میشه و در جبهه هم دوبار موفق میشه هلیکوپتر دشمن رو سرنگون کنه که از طرف فرمانده (ظاهرا شهید مهدی باکری) مرخصی تشویقی بهش میدن که میاn ارومیه میبینم پدر و مادر رفتن به زمینهای زراعی خودشون سر بزنن(پدر شهید بازنشسته ارتش بود)
وقتی که شهید داورپناه میان مادرش ایشون رو میبینه با ناراحتی میگه که چرا اومدی اینجا تو نمیدونی اینجا تورو با این تیپ و قیافه ببینند لو میدن نباید میومدی اینجا که شهید به مادر با لبخند میگن که عیبی نداره نگران نباشید و چیزی نمیشه. نزدیک نماز صبح بیدار میشن و مشغول خواندن قرآن و وقتی مشغول نماز میشه مادر شهید میبینن که از در و دیوار آدم می ریزه داخل خونه ، بعد که میان داخل یکی از اینها به طرف مادر اسلحه رو میگیره ولی شهید با آرامش نماز رو تموم میکنن.
این اعضای دموکرات به شهید میگن برای کی نماز میخونی برای رهبرت ، برای خمینی که شهید برمیگرده میگه شما بامن طرف هستید اسلحه رو به طرف من بگیر نه مادرم که توی این بحث کردنا بود که به یکی از اونها سیلی میزنه و شهید رو جلوی چشم مادر میزنن و می برن، مادر شهید میگه اجازه گرفتم و به دیدنش رفتم بهش گفتم یوسف جان دارم میرم شهر به بچه های سپاه خبر بدم که با مخالفت شهید روبرو میشه و به مادرش میگه که اینا میدونن که احتمال داره شما برین به سپاه خبر بدین برای همین تو مسیر کمین گذاشتند.
پس نباید خبر بدین چون بچه ها قتل عام میشن اگر قراره من شهید بشم بزار بشم کشته شدن یک نفر بهتر از اینه که بچه ها قتل عام بشن و در هرصورت مانع رفتن مادرش میشه ، ظاهرا فردای اون روز میگن باید بیایی تو مسجد بزرگ ده علیه انقلاب و امام صحبت کنی اونوقت آزادت می کنیم که ایشون میبینن فرست خوبیه برای تخریب دموکرات برای همین بصورت ظاهری قبول می کنن و میرن مسجد. شهید که شروع به صحبت میکنن دموکرات و افکار اون رو کاملا تخریب میکنه و از امام و انقلاب حرفهای خوبی میزنه و تعریف میکنه که مسجد به هم می ریزه.
دوباره ایشون رو میزنن و میبرن. مادر شهید میگه طرفهای صبح صدای شلیک تیر میاد چند نفری از دموکرات میان میگن که بیایین جنازه پسرتون رو بردارید ببرید که با گریه دوان دوان می رم میبینم یه جنازه متلاشی روی زمینه میرم بالای سرش میبینم که پسرمه .یک شبانه روز بالای جنازه پسرم میشینم و میگن صدات درنیاد و اگر بازم علیه ما شعار بدی تورو هم میکشیم و اینجا دفن میکنیم .تهدیدمون میکردن و هیچ کاری از دستم برنمیومد با جنازه یوسف حرف میزدم و نوازشش می کردم دست و پا و انگشتاشو بریده بریده کرده بودن ولی قطع نکرده بودن روی بدنش پر بود از جای سوختگی ، ران پاهاش رو شکافته بودن.
شکمش رو شکافته بودن به شکم و پاهای شهید دوتا خشاب خالی کرده بودن، سر و صورتش داغون شده بود و چاقوی داغ به بدنش فدوکرده بودن و جای سالمی نداشت معلوم بود که خیلی از دستش عصبانی شده بودن چند روز قبل از اون هم بچه های سپاه چند نفر از اعضای دموکرات رو به درک واصل کرده بودن و یوسف هم چون توگروه ضربت بود. ضربات سختی به اینها وارد کرده بودن (چون خیلی شجاعت داشت و بخاطر مطالعاتی که میکرد معلومات خوبی داشت هروقت میخواست حرف بزنه اول از اهل بیت ع یه حدیث می گفت یا یه آیه قرآن بعد حرفش رو میزد درواقع یک شیعه واقعی بود) در هر صورت دیگه داشتم دق میکردم یه آه سختی مادر می کشه و میگه بهمون گفتن همینجا دفن می کنید و صداتون درنمیاد و بعد هرجا خواستین برین با پدرش یه قبر کندیم و جگر گوشم رو که میخواستم داخل قبر بذارم دیدم که کفن نداره.
جگر گوشمو پیچیدم دور چادر خودم و گذاشتم تو قبر داشت جونم در میومد ای کاش خودمم اونجا می مردم و با پسرم همونجا میخوابیدم .از خدا صبر خواستم و قدرت تحمل این سختی رو وقتی گذاشتم داخل قبر دیدم دوتا خانوم که چهرشون معلوم نبود دستشونن یه چیزی مثل فانوس بود که به من گفتن از چی ناراحتی یوسف تو پیش ما جاش خوبه و ما ازش مواظبیم و بعد شروع کردم مرگ بر دموکرات گفتن و مرگ بر ضد انقلاب گفتن که اینها عصبانی شدن و گفتن صداتون در بیاد شماها رو هم همینجا می کشیم و دفنتون می کنیم . روزهای خیلی سختی بود.